![]() |
![]() |
|
| ماییم و نوای بی نوایی.........بسم الله اگر حریف مایی |
|
دوستی اینو هدیه کردو گفت: خوب نگهش دار . دیدم این بهترین راهه
عشق دل سوختنی است آموختنی نیست سوختم خدایا !!!! |
|
+ نوشته شده در
86/02/30ساعت 9:37 توسط zartosht |
|
|
جمعه هفتم ارديبهشت سال 86 ساعت 7 صبح ابتداى جاده چالوس سوار مينى بوسى شدم كه با نيم ساعت تاخير به ميدان اميركبير رسيده بود و اين فرصت را به من داده بود كه نرمش صبحگاهى را همان جا انجام دهم. در اين مدت يك آقا و خانم هم حضور پيدا كردند كه بعدا متوجه شدم از همراهان اين پياده روى و از اعضاء تور يك روزه پياده روى هستند. براه افتاديم و ابتداى يك مسير انحرافى حدودا ده كيلومتر بعد براى ديدن آبشارى توقف نموديم ... عكس گرفتيم و براه افتاديم . بعد از طى مسيرى كوتاه به آبشارى ديدنى تر و زيبا رسيديم نيم ساعت توقف كرديم تا ديگر همراهان برسند وهمه از اين فرصت استفاده كرده و عكسهاى زيبايى گرفتند.
پس از نيم ساعت به محلى با صفا براى صرف صبحانه توقف مجدد داشتيم. جايتان خالى صبحانه باصفايى در طبيعت زيبا ....
حدودا يكساعت و نيم براى صرف صبحانه زمان صرف شد. بدليل اينكه اين تور پياده روى سبك بود و افراد مسن تر هم در گروه بود (يادم رفت بگم چهار تا مينى بوس بوديم ) مسيرهاى تند را با ماشين رفتيم تا به استخرى رسيديم كه از آب چشمه پر شده بود. ايستاديم و آبى به سر و صورت زديم و قمقمه هايمان را پر از آب كرديم...
از اينجا به بعد پياده روى شروع شد و همه براه افتاديم .
از اين مرحله به بعد راهپيمايى سنگين تر شد و مسيرها و راه ها باريك و در كوهستان زيبا و به ستون يك ادامه داديم. دره ها و پرتگاه ها از يك طرف همراه با رودخانه اى كه با آبشارهاى زيبا و متعددش درطول مسير همراهمان بود هم زيبايى دوچندان داده بود و هم ترس را براى بعضي از افراد گروه....
باران شروع به باريدن نمود و ادامه مسير با سختى بيشترى همراه شد در اين ميان دوربين فيلمبردارى يكى از افراد گروه از ارتفاعات به پايين افتاد بعد ازعبور از كوهستان زيبا به باغ هاى زيباى برقان رسيديم واى واى چه مناظرى بهشت بود همراه با باران راهپيمايى در اين باغها كه به قول مدير تور بلند ترين كوچه باغهاى ايران بود باصفا ترين قسمت برنامه بود.
باران شديد شده بود و سريع مى باريد كه ما به روستاى برقان رسيديم و بدين ترتيب به راهپيمايى ما از جاده چالوس شروع و به جاده قزوين خاتمه پافت و خوش گذشت. موسسه پردازندگان ساده سفران با مدیریت خانم ملکی و آقای خدابخشی مجری این تور جذاب بود. |
|
+ نوشته شده در
86/02/09ساعت 10:47 توسط zartosht |
|
|
نمي دونستم چه كارى بايد بكنم و بهترين هديه براى اين روز چيه
خودت هم هيچ كمكى نكردى و مى گفتى خودم اگه بخوام ميتونم .... تنها چيزى كه كمكم كرد و تونستم همين چند خط ناقابل شد كه البته منو ببخش و بدون شعر هاش هم از من نيست : مى آيى با خواهش اين و آن در پوشش آرزوهاى ديگران مى روى با هزاران آرزوى گران براى خود نه براى ديگران
تو روزگار تنهايى و خسته گى ؛ تو حالت افسردگى ؛ تو آمدى ، تو آمدى ؛ چون فرشته مهربان و بالينم بوى ترا گرفت ، با اينكه عطر حضورت مجازى بود ، اما حس وجودت واقعى مينمود ، تو اى دوست خوب من اى سراپا همه خوبى (از خودم)
وجود زیبایت وارد به دنیا میشود هدیهء سالروزش این آوا میشود عاشقی چون من بی پروا میشود زان پس یک عمر رسوا میشود؟ در شعر تولد غرق رویا میشود باری دگر با تو همصدا میشود؟ آه... در رویا هم روبرو با حصار میشود خو کرده به بی خوابی و انتظار میشود مست شعر و غزلی از شراب میشود هنگام غروب دیوانه وار بی تاب میشود همه... به خاطر چشمانی که ناگاه مهربان میشود چه روزگاری! که اینگونه درخشان میشود ... و اینگونه سالی برای تو آغاز میشود که قلمم دوباره از نو ساز میشود تـــــــــــــو لــــــــد ت مبـــــــــــــــــا ر ک فرشته مهربون |
|
+ نوشته شده در
86/02/05ساعت 10:54 توسط zartosht |
|
|
پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت . سالكي را بديد كه پياده بود
پير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟ سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم مي كنند پير مرد گفت : به خوب جايي مي روي سالك گفت : چرا ؟ پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد ؟ پير مرد گفت : تا راست چه باشد سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند پير مرد گفت : در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني ؟ سالك گفت : نه پير مرد گفت : مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟ سالك گفت : ندانم پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش . باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم سالك گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم پير مرد گفت : اي كوكب هدايت شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي سالك گفت : براي رسيدن شتاب دارم پير مرد گفت : نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند . ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد سالك گفت : ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه ؟ پير مرد گفت : پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد . خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند پيرمرد و سالك به باغ رسيدند . از دروازه باغ كه گذر كردند سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است . آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند پير مرد گفت : بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد . سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پير مرد گفت : با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري سالك گفت : اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم پير مرد گفت : تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود . طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد . روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت : لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن مي دهد اما دل اطاعت نكند پير مرد گفت : به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد سالك روزي دگر بماند پير مرد گفت : لابد امروز خواهي رفت , افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت سالك گفت : ندانم خواهم رفت يا نه , اما عقل به سرانجام رسيده است . اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش پير مرد گفت : با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گويم سالك گفت : بر شنيدن بي تابم پير مرد گفت : دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي سالك گفت : هر چه باشد گر دن نهم پير مرد گفت : به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد سالك گفت : اين كار بسي دشوار باشد پير مرد گفت : آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود سالك گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام مي دادم اگر خلايق به راه راست مي شدند , و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم پير مرد گفت : پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي سالك گفت : آري پير مرد گفت : اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو سالك گفت : آن يك نفر را من بر گزينم يا تو ؟ پير مرد گفت : پير مردي است ربا خوار كه در گذر دكان محقري دارد و در ميان مردم كج كردار ,او شهره است سالك گفت : پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟ پير مرد گفت : تو براي هدايت خلقي مي رفتي سالك گفت : آن زمان رسم عاشقي نبود پير مرد گفت : نيك گفتي . اينك كه شرط عاشقي است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن , مي خواهم بدانم جه ديده و چه شنيده اي ؟ سالك گفت : همان كنم مه تو گويي سالك رفت , به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پير مرد را گرفت مرد گفت : اين سوال را از كسي ديگر مپرس سالك گفت : چرا ؟ مرد گفت : ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند سالك گفت : شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند مرد گفت : تازه به اين ديار آمده ام , آنچه تو گريي ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد . هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا . برگشت دست پير مرد را بوسيد پير مرد گفت : چه ديدي ؟ سالك گفت : خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت پير مرد گفت : وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آنگونه ببيني كه هستند نه آنگونه كه خود خواهي با تشکر از گروه سینه |
|
+ نوشته شده در
86/02/03ساعت 8:40 توسط zartosht |
|
|
امروز ۴۰ روزی شده که رفته و یادش هست..........
فقط فقط میشه گفت تولدت مبارک باشه هرجا که هستی......... |
|
+ نوشته شده در
86/02/02ساعت 17:19 توسط zartosht |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
شایا دختری از هند ژیلا گل شب بو رضا طاهرى گروه ترانه ها |
|
RSS
|