![]() |
![]() |
|
| ماییم و نوای بی نوایی.........بسم الله اگر حریف مایی |
|
سلام به همه دوستان عزیز و دلسوزم
سال و فال و مال و حال و اصل و نسل وتخت و بخت بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام امیدوارم امسال عید به همتون خوش بگذره . ما که از امروز رفتیم واسه همتون دلم تنگ میشه عید خوبی داشته باشید |
|
+ نوشته شده در
85/12/23ساعت 7:40 توسط zartosht |
|
|
آنان که خاک راه را به نظر کیمیا کنند آنان که : خام بودم پخته شدم سوختم را نوا کنند آیا شود که ما را ز خامی جدا کنند؟ اهواز - اردیبهشت ۷۵ |
|
+ نوشته شده در
85/12/16ساعت 10:36 توسط zartosht |
|
|
با سلام
برداشت از این مطلب به عهده خود خواننده می باشد و آدرس آنرا جهت تحقیق بیشتر آورده ام http://news.gooya.com/2003/01/09/0901-h-17.php عناصر زرتشتي در قرآن و سنت* همانطور كه نويسندگان عربي و يوناني متذكر شده اند, تاُثير سياسي كه ايران بر قسمتهاي معيني از عربستان و كشورهاي همسايه قبل و بعد از اسلام گذاشت بسيار در خور توجه است. براي مثال ابوفيدا ما را مطلع مي سازد كه در اوايل قرن هفتم ميلادي خسرو( يا به قول عربها كسرا) انوشيروان به هيرا در ساحل فرات حمله كرد. و پادشاه هيرا را از سلطنت خلع كرد و به جاي او شخصي را به اسم منوچهر ماي ساما به حكمراني آنجا گماشت.مدتي نه چندان طولاني پس از اين حادثه به يمن تحت فرماندهي وهراز لشگر كشيد تا حبشيهايي را كه اين كشور را تصاحب كرده بودند, بيرون كند. و سلطنت اجدادي يارنانيت را به او باز گرداند. ولي نيروهاي پارسي در آن كشور باقي ماندند. و بالاخره خودش تاج و تخت را تصاحب كرد. و سپس آن را به اخلاف خويش واگذار نمود. ابوفيرا مي گويد شاهزادگان خاندان منوچهر كه پس از او به سلطنت رسيدند و بر عراق عرب حكمراني كردند فقط حاكماني دست نشاندهُ پادشاهان پارس بودند. او از 4 حكمران حبشي و 8 شاهزادهُ پارسي قبل از اينكه محمد بر آنجا تسلط يابد نام برد. اما در زمان قبل از محمد نيز ارتباط تنگاتنگي بين شمال غربي و غرب عربستان با پارسيان وجود داشت. ما مي دانيم كه نوفل و مطلب(عمو هاي پدر پيغمبر) در زماني كه رياست قريش را به عهده داشتند, پيماني با پارس بسته بودند كه به موجب آن تجار مكه مجاز بودند با پارس و عراق(ايران قديم) تجارت كنند. در سال 606 ميلادي يا كمي قبل يا بعد از آن هيئتي از تجار به سرپرستي ابوسفيان به پايتخت پارس رفتند. و از پادشاه پارس هداياي نيز دريافت كردند. در سال 612 ميلادي زمانيكه محمد ادعاي پيامبري كرد, پارس بر سوريه , فلسطين و آسياي صغير حكمراني ميكرد. در حدود سال 626 ميلادي هراكيليوس امپراطور بيزانس درصدد بود ابهت از دست رفتهُ بيزانس را به او باز گرداند. بدزان حاكم يمن از حمايت پادشاه ايران دلسرد شد و مجبور شد خود را تسليم پيامبر كند. و از آن پس به محمد باج دهد. مدتي پس از مرگ محمد عدهُ زيادي از سربازان اسلام به پارس حمله كردند و به زور شمشير عدهُ زيادي از ايرانيان را مسلمان كردند. وقتي دو ملت, يكي با تمدن پيشرفته و ديگري در جاهليت محض , در ارتباط تنگاتنگ با يكديگر قرار مي گيرند , فرهنگ فرو دست از فرهنگ والاتر تاثير قابل ملاحظه اي مي پذيرد. سرتاسر تاريخ گواه اين مدعاست. در زمان محمد شرايط جهل به گونه اي بود كه حتي نويسندگان عرب از آن به عنوان دوران جاهليت ياد مي كنند. اما در نقطهُ مقابل مطابق آنچه از سنگ نوشته هاي داريوش و خشايارشاه , خرابه هاي تخت جمشيد و همينطور آثار به جا مانده از يونانيان به دست ما رسيده است ,متوجه مي شويم كه پارس حتي در گذشته هاي بسيار دور از تمدن پيشرفته اي برخوردار بوده است. بنا بر اين پر واضح است كه عرب در نتيجهُ اين ارتباط از پارس تاثير قابل ملاحظه اي دريافت مي دارد. از آنچه تذكره نويسان عرب گفته اند و همينطور از بيانات قرآن مبرهن است كه افسانه هاي رمانتيك و شعر در ميان اعراب از شهرت وافري برخوردار بوده است. چون بسياري از اينگونه قصه ها در ميان اعراب شناخته شده بود , محمد از طرف دشمنانش به تقليد يا وام گيري از اينگونه قصه ها متهم شد .براي مثال ابن حشام نقل مي كند كه زماني محمد عده اي را دور خود جمع كرد. و براي آنها آياتي از قرآن خواند. و به آنها هشدار داد كه آنچه سبب خواري ملتها مي شود عدم ايمان آنهاست. سپس نادر ابن الحريث كه در اين مجمع حضور داشت برخاست و در بارهُ رستم و اسفنديار و پادشاه پارس سخن راند, و گفت: به خدا سوگند كه محمد نمي تواند داستانهايي به قشنگي داستانهاي من تعريف كند. و گفتار او چيزي به جز نقل قول از گذشتگان نيست. او اين داستانها را همانطوري ساخته كه من ساخته ام سپس آيه اي به اين مضمون نازل شد. عده اي صبح و شب گفتند كه اين آيات چيزي نيست جز گفتار پيشينيان. بگو آنكه از غيب آسمانها و زمين آگاه است اين آيات را آشكارا فرو فرستاد. و او بخشنده و مهربان است. اين آيه نيز نازل شد: وقتي كه آياتي از قرآن بر آنها تلاوت مي شود , مي گويند اين آيات سخن پيشينيان است. و محمد براي منفعت خود آنها را نازل كرده است. لعنت خدا بر دروغگويان نابكار كه وقتي آيات خدا بر آنها تلاوت مي شود, انگار كه نمي شنوند. و بر غرور خود پايداري مي كنند بنابر اين به آنها مژدهُ عذاب اليم بده. جوابي كه محمد در برابر اينگونه اتهامات مي داد قانع كننده نبود. ما نيز نمي توانيم آن را كافي بدانيم و در نتيجه از بررسي عبارتهاي معيني از قرآن كه از ادعاي اين مخالفان جانبداري نمي كند چشم بپوشيم. داستان رستم و اسفنديار كه پيشتر از آن ذكر شد بي شك در بين آنها رواج داشته است كه به واسطهُ آن چند قرن بعد فردوسي شاعر حماسه سراي ايراني اين مجموعه داستانها را كه به گفتهُ خود او توسط يك روستايي ايراني جمع آوري شده بود به نظم در آورد. بي شك بعضي از اين داستانها بسيار قديمي هستند. اما براي آنچه خاطر نشان كرديم نيازي به شاهنامهُ فردوسي نداريم. زيرا صلاحيت كاري كه به شكل شعري كنونيش پس از زمان محمد نوشته شده است براي قضاوت كافي به نظر نمي رسد. اما خوشبختانه در كتاب اوستا و يا ديگر كتابهاي پارسيها و زرتشتيها اطلاعاتي را در اختيار داريم كه جاي هيچگونه سوُالي در زمينهُ قدمت آنها باقي نمي ماند. و ما مي توانيم از آنها استفاده كنيم. به راحتي مي توان نتيجه گيري كرد كه از آنجا كه اعراب با داستانهاي ايراني آشنايي داشتند و قصه هايي از قبيل رستم و اسفنديار را شنيده بودند, بنابر اين با قصهُ جمشيد و همينطور آرتاويراف و زرتشت و صعود آنان به آسمان و توصيف آنان از بهشت و جهنم و همينطور پل چينوات و درخت هواپا و افسانهُ فرود اهريمن از تاريكي مطلق, و داستانهاي عجيب ديگري از اين قبيل بيگانه نبودند. اگر آنان با اينگونه داستانها آشنايي داشتند . بنابراين طبيعي است كه همانطور كه محمد از افسانه هاي يهوديان و مسيحيان استفاده كرد از افسانه هاي پارسيان نيز بهره ببرد. بنا بر اين ما در صدد هستيم كه ببينيم آيا اين افسانه هاي تخيلي اثري بر قرآن و سنت داشته است يا خير. بعدا" خواهيم ديد كه نه تنها در اين مورد بلكه در مثالهاي ديگر نيز ريشهُ اينگونه داستانها آنچنان آريايي و غير سامي است كه نمونهُ آنها را با اختلافات جزئي در داستانهاي هنديان نيز مي بينيم. در حقيقت بسياري از اين داستانها بيانگر ميراث فكري و مذهبي اين دو قوم بود. ابتدا اين دو قوم يكي بوده اند سپس از يكديگر جدا شده و از آريا نم و جئو نزديك هرات به ايران و هند مهاجرت كردند. به احتمال قريب به يقين اين داستانها كه ريشه آريايي داشتند مدتي بعد در ميان هنديان نيز پراكنده شد. خواهيم ديد كه اين داستانها به گوش محمد نيز رسيده بود. و تاثير خود را بر قرآن و سنت و احاديثي كه ياران محمد نقل مي كردند و مدعي بودند آنها را از زبان خود محمد شنيده اند, گذاشته بود. شب معراج: اولين چيزي كه در اينجا به آن خواهيم پرداخت ماجراي معروف شب معراج حضرت محمد مي باشد. در اين ارتباط به آيه اي از قرآن به نام الاسرا كه سورهُ بني اسرائيل نيز خوانده مي شود مراجعه مي كنيم. " پاك و منزه است خدايي كه شبي بندهُ خود را از مسجد الحرام به مسجد الاقصايي كه پيرامونش را مبارك و پر نعمت ساخت سير داد. تا آيات غيب خود را بر او بگشايد." با توجه به اين آيه اكثر مفسرين ماجراي شب معراج را قبول دارند. اما بعضي معتقدند كه محمد در خواب به اين سفر رفت و بعضي جزئيات بيشتري را از سنت به آن مي افزايند. بعضي معراج را از ديدگاه عرفاني و مجازي مورد تجزيه و تحليل قرار مي دهند. براي مثال ابن اسحاق از قول عايشه نقل مي كند كه جسم رسول خدا ناپديد نشد اما خدا در شب معراج روحش را به آسمان برد. يكي از احاديث سنتي مي گويد: محمد گفت:" من خوابيده بودم اما قلبم بيدار بود" محي الدين مفسرعارف مسلك معروف , اين سفر را تنها از لحاظ استعاري بررسي مي كند. ما درصدد نيستيم كه وقوع اين سفر را به طور جدي بررسي كنيم. احتياجي به دنبال كردن اين نقطه نظر نيست. مطمئنا" عدهُ زيادي از مفسرين و راويان احاديث بر اين باور هستند كه محمد حقيقتا" در يك شب از مكه به اورشليم رفت .سپس بهشت را ديد. آنان براي اين مسلمانان مطيع تفسيرات زيادي پيرامون آنچه محمد در شب معراج ديد و كارهايي كه انجام داد مي كنند. توسط اينگونه احاديث هست كه ما مي توانيم به آساني ردّ افسانه هاي پيشين به ويژه افسانه هاي زرتشتي را در قرآن دنبال كنيم. اين يك حقيقت است. خواه ما همانند عدهُ كثيري از مسلمانان پيرو محمد معتقد باشيم كه محمد شخصا" به معراج رفت.(همانطور كه ترجمهُ يكي از آنها را در اينجا دنبال مي كنيم)و خواه استنباط كنيم كه داستان شب معراج داستاني است برگرفته از داستانهاي پيشينيان. از آنجا كه قديمي ترين گفتاري كه در اختيار ماست گفتار ابن اسحاق است در ابتدا به گفتار او مي پردازيم. سخنان او توسط ابن حشام كه ويرايشگر و همينطور دنبال كنندهُ ابن اسحاق بوده است بيان شده است. محمد ادعا مي كرد كه جبرئيل در شب معراج دو بار او را بيدار كرد و او دوباره به خواب رفت. سپس ادامه مي دهد" جبرئيل براي بار سوم آمد. سپس پايم را لمس كرد. من نشستم او بازويم را گرفت. و من همراه او ايستادم. سپس او به طرف در مسجد رفت. حيواني سفيد ديدم چيزي بين الاغ و قاطر كه در پهلوهايش دو بال داشت. جبرئيل همراه من آمد تا سوار آن حيوان بشوم. در حالتي كه نه من از او جلو مي افتادم و نه او از من جلو مي افتاد. هرگاه مي خواستم سوار آن حيوان بشوم آن حيوان بلند مي شد. سپس جبرئيل دستش را روي يال براق گذاشت و گفت تو از كاري كه مي كني خجالت نمي كشي ؟ به خدا سوگند كه تاكنون كسي با افتخارتر از محمد از ميان خدمتگزاران خدا بر تو سوار نشده است. براق آنقدر شرمنده شد كه شروع به عرق ريختن كرد. و ايستاد تا من توانستم بر او سوار شوم." الحسن در حديث خود مي گويد: پيامبر رفت و جبرئيل او را دنبال كرد. تا به بيت المقدس "اورشليم" رسيدند. سپس در ميان پيامبران موسي ابراهيم و عيسي را در آنجا ديد. آنگاه پيامبر امام جماعت شد و در آنجا نماز به پاداشت. سپس جبرئيل دو كوزه آورد كه در يكي شراب و در ديگري شير بود. پيامبر كوزهُ شير را گرفت و از آن نوشيد. و به كوزهُ شراب دست نزد. سپس گفت تو و امتت ذاتا" هدايت شده ايد و شراب بر شما حرام است. آنگاه پيامبر برگشت . و در صبح هنگام زماني كه از خواب برخاست ماجراي شب معراج را براي قوم قريش تعريف كرد. سپس عده اي از مردم گفتند به خدا سوگند كه اين مطلبي آشكار است. مسافرت از مكه به سوريه يك ماه طول مي كشد. و برگشت از مكه به سوريه نيز يك ماه طول مي كشد. آيا ممكن است كه محمد در يك شب به اين سفر برود و برگردد؟ مطابق اين روايت محمد در يك شب از مكه به اورشليم رفت و برگشت. راويان بعدي شرح قابل توجهي از اين شب معراج نوشتند و مدعي شدند كه آنچه را كه نقل كرده اند از زبان خود محمد شنيده اند. در مشكات المصابيح نام تعدادي از آنان كه اينگونه احاديث را نقل كرده اند, گفته شده است. پيامبر خدا مي گويد وقتي كه خوابيده بودم كسي نزد من آمد و قلبم را بيرون آورد و با فنجان طلايي پر از ايمان قلبم را شستشو داد. سپس آن را سر جايش گذاشت. آنگاه به خود آمدم سپس حيواني به رنگ سفيد برايم آورد كه قدري از قاطر كوچكتر و از الاغ بزرگتر بود. اسم اين حيوان براق بود. سپس او را جلوي پاي من گذاشت. آنگاه سوار آن حيوان شدم و جبرئيل مرا همراهي كرد. تا به آسمان زيرين رسيدم در آنجا كسي اجازهُ عبور خواست. از جبرئيل پرسيد كيستي؟ جبرئيل گفت منم جبرئيل. گفت همراه تو كيست ؟ گفت اين محمد است. پرسيد آيا او يك فرستاده است؟ جبرئيل گفت بله و به او خوش آمد بگو. و او خوش آمد گفت و در را گشود. وقتي كه وارد شدم آدم را در آنجا ديدم. جبرئيل گفت اين پدر تو آدم است. بنابر اين به او سلام كن .من به او سلام دادم و او جواب سلامم را داد. سپس گفت خوش آمدي پسر و پيامبر خوب. داستان با تكرار خسته كننده اي ادامه مي يابد. در اين داستان ذكر مي شود كه جبرئيل محمد را از يك آسمان به آسمان ديگر برد. در هر طبقه همان سوُالها تكرار مي شد و در جواب همان پاسخها داده مي شد. در آسمان دوم محمد به يحيي تعميدگر و عيسي معرفي شد. در آسمان سوّم يوسف را ديد و در چهارم ادريس و در پنجمي هارون را ديد. در آسمان ششم موسي را در حالي كه گريان بود ديد. علت را پرسيد موسي در پاسخ گفت علت گريه من اين است كه در بهشت عدهُ ياران تو بيشتر از ياران من است. در آسمان هفتم محمد ياران خودش را كه وارد بهشت شده بودند ديد. و مطابق معمول با آنها احوالپرسي كرد. سپس محمد به جايي رفت كه درخت سدرت المنتهي بود. ميوه هاي اين درخت شبيه كوزهُ كوزه گران و برگهايش شبيه گوشهاي فيل بود. سپس به جايي رسيد كه با گل نيلوفر مرزبندي شده بود. دو جويبار داخلي و دو جويبار خارجي در آنجا ديد. پرسيد اين جويبار ها چه هستند؟ كسي پاسخ داد آن جويبارهاي داخلي جويبارهاي بهشتند و جويبار هاي خارجي نيل و فرات هستند. داستان با جزئيات بيشتري ادامه مي يابد. در ميان ماجراهاي مختلف , ماجراي گريه كردن حضرت آدم نيز هست. در اينجا احتياجي به بازگويي آن نداريم. در ميان كارهاي مشهوري كه تودهُ عظيمي از مسلمين از زندگي پيامبرشان به دست آورده اند, ماجراي معراج از همه عجيب تر است. براي مثال زمانيكه محمد به مرزي از گل نيلوفر مي رسد و جبرئيل از اين به بعد به خود جراُت نمي دهد با محمد به پيش برود. و از اين پس اسرافيل او را به قلمرو خود رهنمون مي سازد. وقتي محمد به تخت خدا مي رسد, با گوش خود صداي خدا را مي شنود كه مي گويد صندلهايت را در نياور چرا كه تماس صندلهايش حتي عرش خدا را مفتخر مي سازد. پس از جزئيات بيشتر كه حتي از ديد مردم معمولي بچگانه و كفرآميز است, ادامه مي دهد: محمد به پشت پرده اي رسيد. و خدا از پشت پرده به او گفت: اي پيامبر درود خدا بر تو كه خدا بخشنده و مهربان است. آنچه در احاديث دربارهُ معراج مي خوانيم كاملأ خالي از منطق و حقيقت است. ما بايد تحقيق كنيم و ببينيم منابعي كه اين داستان شب معراج از آن مشتق شده است , چه بوده است. به احتمال زياد اين داستان چيزي جز روُياي محمد در خواب نبوده است. و اصلأ صعودي در كار نبوده است. با توجه به آنچه در احاديث شرح داده شد, به خوبي مي توان دريافت كه داستان معراج تنها به اين دليل بيان شده است كه مقام پيغمبر را چه در اين مورد و چه در موارد ديگر بالاتر از همه پيامبران نشان دهد. ممكن است اين داستان تركيبي از عناصر مختلف در داستانهاي مختلف باشد. اما به نظر مي رسد كه قسمت اصلي اين داستان بر پايه داستان معراج آرتاويراف نوشته شده باشد داستان معراج آرتاويراف, در كتابي به زبان پهلوي به اسم آرتاويرافنامه در حدود 400 سال پيش از هجرت در زمان اردشير بابكان پادشاه ساسانيان نوشته شده است. ما در اين كتاب آگاه مي شويم كه دستورات دين زرتشت تا حد زيادي در حال محو شدن از اذهان ايرانيان بود. به خواست اردشير بابكان عده اي از مغان زرتشتي بر آن شدند كه با دلايل تازه و مستدل آنچه را از دست رفته بود دوباره بازيابي كنند. بنابر اين مغ جواني را كه زندگي آراسته اي داشت انتخاب كرده و پس از انجام مراسم گوناگون تطهير او را براي صعود به آسمان آماده كردند. به اين منظور كه سخنان خدا را چه با كتابهاي مذهبي آنها توافق داشته باشد چه نداشته باشد براي آنها بازگرداند. نقل شده است كه وقتي آرتاويراف جوان به خلسه فرو رفت روح او با راهنمايي فرشته سروش به آسمان رفت و از طبقات مختلف گذشت, تا به بارگاه اهورامزدا رسيد. آرتاويراف همه چيز را در بهشت مشاهده كرد. و همينطور ساكنين خوشبخت بهشت را در آنجا با چشم خويش ديد. اهورامزدا به او دستور داد به عنوان پيامبر او به زمين برگردد و هر آنچه را كه ديده است براي مردم بازگو كند. همهُ آنچه او ديده است در كتاب بازگو شده است. كه لزومي ندارد در اينجا همهُ آنها را به تفصيل ياد كنيم. اما گوشه هاي كوچكي از آن نشان مي دهد كه چگونه اين داستان مدلي شده است براي افسانهُ معراج حضرت محمد. در فصل 7 صفحهُ 1-4 آرتاويرافنامه از قول آرتاويراف مي خوانيم كه" اولين قدم را در طبقهُ ستارگان در هومات گذاشتم. در آنجا روح افراد مقدس را ديدم كه چون ستاره از آنها نور ساطع مي شد.در آنجا يك تخت و يك صندلي درخشنده وجود داشت. سپس از سروش و ادهار پرسيدم اين جايگاه كيست؟ و اينها كيستند؟ در توصيف اين بخش بايد گفت كه طبقهُ ستارگان پايين طبقهُ بهشت زرتشتيان است. و ادهار فرشتهُ نگهبان آتش و سروش فرشتهُ فرمانبردار و يكي از فرشتگان ابدي است.(يكي از امشاسپندان) او آرتاويراف را در طبقات مختلف بهشت راهنمايي مي كند همانطور كه جبرئيل محمد را راهنمايي مي كرد راوي داستان را ادامه مي دهد تا اينكه آرتاويراف به طبقهُ دوم يا به طبقهُ ماه مي رسد. سپس طبقهُ سوم يا طبقهُ خورشيد. خلاصه او راه خود را ادامه مي دهد و در اين عالم ملكوتي سير مي كند تا به حضور اهورامزدا مي رسد. و در اينجا گفتگويي با خدا دارد كه به تفصيل در بخش 11 آرتاويرافنامه نوشته شده است. بلاخره بهمن از تخت طلايي خود بلند شد و دست مرا گرفت و پيش هومات و هوخت و هورشت و اورمزد و فرشتگان و پاكان دين زرتشت و پاكدينان ديگر كه من تاكنون كسي را به روشني و پاكي آنان نديده بودم , برد. بهمن گفت اين اهورامزداست و تو بايد به او سلام كني. و او به من گفت درود بر تو اي آرتاويراف از دنياي فاني به اين دنياي نور و جاويد خوش آمدي. و به سروش و ادهار فرمان داد كه جايگاه و پاداش افراد خوب و همينطور جايگاه و مجازات افراد بد را به من نشان دهند. سپس سروش و ادهار دست مرا گرفتند و مكانهاي مختلف را به من نشان دادند. و من فرشتگان ديگر را نيز ديدم. در اين كتاب به طور مفصل از چگونگي بهشت و جهنم و آنچه او در آنجا مي بيند مي خوانيم .پس از ديدار او از جهنم داستان به اينگونه ادامه مي يابد. در آخر سروش و ادهار دست مرا گرفتند و از آن مكان تاريك و وحشتناك به محلي روشن كه در آنجا اهورامزدا و ديگر فرشتگان جمع بودند , بردند. به اهورامزدا سلام دادم و او بسيار مهربان بود .او به من گفت اي خدمتگذار با ايمان به دنياي مادي برگرد و آنچه را كه در اينجا ديدي و دانستي به ديگران به عنوان فرستاده و پرستش كنندهُ اهورامزدا بازگو. من اهورامزدا هستم و هر كه با حقيقت و راستي سخن بگويد من خواهم شنيد. تو با عاقلان به سخن بنشين. وقتي اهورامزدا سخن مي گفت من حيران بودم زيرا فقط نور مي ديدم و جسمي نمي ديدم. از شنيدن صدا دانستم كه اين نور اهورامزداست. احتياجي به توضيح نيست كه اين داستان چقدر به داستان معراج حضرت محمد شباهت دارد. در كتاب زرتشتنامه كه در حدود قرن سوم ميلادي نوشته شده است داستاني در رابطه با زرتشت كه قرنها پيش از آرتاويراف به آسمان صعود كرد, نوشته شده است. در آنجا او اجازه يافت كه جهنم را ببيند. او در آنجا اهريمن را ديد. كه اهريمن با ابليس در قرآن تطابق دارد. اين چنين داستانهايي تنها به آرياييهاي پارسي تبار تعلق ندارد. در سانسكريت نيز به داستانهايي از اين قبيل برخورد مي كنيم. كه در ميان آنها مي توانيم از افسانهُ ايندرالوكاگانام يا سفري به دنياي ايندرا (خداي اتمسفر) ياد كنيم. در اين داستان مي خوانيم كه قهرماني به اسم آرجوانا سفري به آسمان كرد.در آنجا او مكان ملكوتي ايندرا را كه در ميان باغي به اسم تادانام بود و ايوانتي ناميده مي شد, ديد. در اين كتاب هندوان ما دربارهُ جويبارهاي هميشه جاري با آب تازه و درختان سبزي كه در آنجا مي رويد مي شنويم. در ميان اين درختان درختي است كه ياكشاجاتي ناميده مي شود. اين درخت ميوه هايي دارد كه آمريتا يا جاودانگي خوانده مي شود. ميوه اي كه اگر كسي از آن بخورد هرگز نمي ميرد. گلهاي زيبا با رنگهاي مختلف ان را تزيين كرده اند. و هر كسي زير سايه اين درخت بخوابد هر آرزويي از قلبش بگذرد برآورده خواهد شد. زرتشتيان در اسطوره هاي خود درختي عجيب دارند كه در اوستا هواپا و در زبان پهلوي هومايانا ناميده مي شود و در هر دو اين واژه ها به معني آبدار و خوب آبياري شده مي باشد. هوپا و ياكشاجاتي قابل قياس با درخت طوبي ( درخت نيكي ) در بهشت محمديان است. و آنقدر معروف است كه در اينجا نيازي به توضيح بيشتر نيست. لازم به ذكر است كه افسانه هايي از اين قبيل در داستانهاي ساختگي مسيحيان نيز پيدا مي شود. مخصوصا" در ويزيو پل و همينطور عهد ابراهيم. در اينجا ما با كتاب ويزيو پل بيشتر سر و كار داريم. در كتاب ويزيوپل به ما گفته مي شود كه پل به بهشت صعود كرد. و در آنجا 4 جويبار ديد. همينطور در كتاب عهد ابراهيم گفته شده است كه ابراهيم عجايب بهشت را ديد. هر كدام از اينها همانند آرتاويراف و محمد به زمين برگشتند تا آنچه را كه در بهشت ديده بودند براي ديگران تعريف كنند. در كتاب عهد ابراهيم گفته شده است كه فرشتهُ ميكائيل فرود آمد و ابراهيم را سوار بر كالسگهُ فرشتگان كرد. و با خود به آسمان برد. و شش فرشته با او همراه شدند. و ابراهيم از بالاي ابرها به سفر خويش ادامه مي دهد. ارابهُ فرشتگان با براق داستان محمد تطابق دارد. چرا كه در ذهنيت عرب درشكه سواري جاي خود را به الاغ سواري يا اسب و شترسواري داده است. به احتمال زياد واژهُ براق( به ضم حرف اول) از كلمهُ براق( به فتح حرف اول) كه يك واژهُ عبري به معني منور مي باشد, گرفته شده است. كه در عربي برق خوانده مي شود . اگر چه اشتقاق اين كلمه از يك كلمهُ پهلوي نيز ممكن مي باشد. قبل از اينكه اين مبحث را به پايان ببريم بايد خاطر نشان كنيم كه در كتاب انوخ ( پسر بزرگ قابيل) گفته شده كه انوخ از عجايب زمين و آسمان ديدن كرد. بي شك اين داستان ساختگي تاثير خود را بر كتاب ويزيوپل و عهد ابراهيم و در نتيجه داستان معراج پيامبر گذاشته است. اما چگونگي تاثير اين داستان بر آرتاويراف به درستي معلوم نيست. ليكن پاسخ اين سوُال تاثيري بر تحقيق اخير ما نخواهد گذاشت. در ارتباط با درخت جاودانگي در باغ عدن يهوديان داستانهاي عجيبي دارند. كه برگرفته از داستانهاي آكديان دربارهُ درخت مقدس اريتو مي باشد. اين داستان در سنگ نوشته هاي يافت شده در نيپور توسط دكتر هيلبرشت ذكر شده است. نيازي نيست كه وارد جزئيات بشويم. فقط با مقايسهُ آنها متوجه مي شويم كه چه شباهتهايي بين اين افسانه ها با آنچه در كتاب آفرينش يهوديان نقل شده است , وجود دارد. افسانهُ يهوديان بر بهشت ملكوتي مسلمانان اثر گذاشته است. زيرا مسلمانان معتقدند كه باغ عدن در بهشت قرار دارد. بنابر اين آنچه را يهوديان در ارتباط با كرهُ خاكي نقل كردهاند به بهشت منتقل كرده اند. در اين راستا ممكن است آنها به خاطر كتابهاي ساختگي مسيحيان به اشتباه افتاده باشند. براي مثال توصيف چهار جويبار در ويزيو پل از همين تخيلات عجيب برخاسته است. اما اين داستانهاي جعلي به ندرت در كليساها مورد قبول واقع مي شد. هر چند كه عده اي از اين داستانها به طور قابل ملاحظه اي در بين مردم ناآگاه رواج داشت. عده اي از اين داستانها براي سالها بين مردم رواج داشت. اما عدهُ ديگري از اين داستانها پس از اينكه سالها به دست فراموشي سپرده شده بودند , دوباره بازيابي شدند. محمد نيز قصهُ درخت طوبي را از افسانهُ زرتشتيان و يهوديان يا هر دو اقتباس كرد. مشترك بودن منشاء داستان زرتشتيان و يهوديان تاثيري بر تحقيق ما نخواهد گذاشت. چهار جويباري كه محمد ديد همان است كه ويزيو پل ديده بود. و اين 4 جويبار همان 4 جويبار باغ عدن بهشت هستند كه در بالا به آن اشاره كرديم. ممكن است كسي بگويد منابع انجيلي در باب صعود انوخ , اليجا, مسيح و صعود پل مقدس به آسمان سوم منشاء جعل داستانهايي كه ذكر كرديم نيست. اما با مراجعه به داستان هاي پارسي و هندي كه ذكر كرديم تاثير آنها را نمي توانيم انكار كنيم. مي بينيم كه داستان معراج محمد همانند ديگر داستانهايي كه دربارهُ محمد اختراع شده است , از داستانهايي مانند آرتاويرافنامه اقتباس شده است. و مقصود از جعل اينگونه داستانها اين بوده است كه محمد را از بعضي جهات همانند ديگر پيامبران و از جهات ديگر او را برتر از همهُ پيامبراني كه پيش از او مبعوث شده اند, نشان دهد. حوريان بهشتي در قرآن: براي توصيف آنچه قرآن وعده داده است. به سورهُ الرحمن آيه 46 تا 78 مراجعه مي كنيم. و هر كه از مقام قهر و كبريايي خدا بترسد او را دو باغ بهشت خواهد بود. در آن دو بهشت انواع گوناگون ميوه ها و نعمت هاست. در آن دو بهشت دو چشمه آب روان است .در آن دو بهشت از هر ميوه دو نوع است. در حاليكه بهشتيان بر بسترهايي كه حرير و استبرق آستر آنهاست تكيه زده اند, و ميوهُ درختانش در همان تكيه گاه در دسترس آنهاست. در آن بهشت ها زنان زيباي با حيايي است كه دست هيچ كس پيش از آنها بدان زنان نرسيده است. آن زنان حورالعين گويي كه ياقوت و مرجانند. آيا پاداش نيكويي و احسان غير از نيكويي و احسان است؟ وراي آن دو بهشت دو بهشت ديگر است كه درختان آن دو بهشت در منتهي سبزي و خرمي است. در آن دو بهشت ديگر هم دو چشمهُ آب گوارا مي جوشد.در آن دو بهشت ديگر هم هر گونه ميوه و خرما و انار بسيار است. در آن دو بهشت نيكو زنان با حسن بسيارند حورياني در سراپرده هاي خود كه پيش از شوهرانشان دست هيچ كس به آنها نرسيده است. بزرگوار و مبارك نام پروردگار توست كه خداوند جلال و عزت و احسان كرامت است. همچنين در سورهُ واقعه آيه 17-40 مي خوانيم كه : و پسراني زيبا(غلمان) كه حسن و جوانيشان ابدي است گرد آنها به خدمت مي گردند. با كوزه ها و مشربه ها و جامهاي پر از شراب ناب. هرگز نه سردردي گيرند و نه مست شوند و نه رنج خماري كشند. و ميوه هاي خوش برگزينند و گوشت مرغان و هر غذا كه مايل باشند مي خورند و زنان سيه چشم زيبا صورت كه در بها و لطافت چون لوُلوُ مكنونند, بر آنها مهياست. اين نعمتهاي بهشتي پاداش آن بهشتيان است. در آنجا نه حرف بيهوده اي شنوند و نه بر يكديگر سخن ناروا بر بندند. هيچ چيز جز سلام و تحيّت و احترام يكديگر نگويند و نشنوند. و اصحاب يمين نيز روزگار خوشي در آنجا دارند. در سايه درختان سدر پر ميوهُ بي خار و درختان پر برگ سايه دار .همه در سايه بلند درختان و در طرف نهرهاي روان و زلال و ميوه هاي بسيار كه هيچگاه منقطع نشود و هيچ كس بهشتيان را از اين ميوه ها منع نكند و فرشهاي پر بها كه آنها را در كمال حسن و زيبايي بيافريديم. و هميشه آن زنان را باكره گردانيم. و شوهر دوست و جوان و همسالان. ( اين واژهُ همسالان در اين آيه به خوبي نشان مي دهد كه محمد چقدر از ازدواج با خديجه راضي بوده است. مترجم) اين نعمتهاي بهشتي مخصوص اهل يمين است. خواهيم ديد بيشتر اين توصيفاتي كه از بهشت شده است اقتباسي است از افسانه هاي پارسي و هندي كه قسمتهاي نا خوشايند آن مولود ذهن حضرت محمد مي باشد. ايدهُ حوري مشتق شده از افسانه هاي ايرانيان در ارتباط با پايراكاس مي باشد كه در پارسي جديد به آن پري مي گويند. آنچه زرتشتيان دربارهُ اين پريها توضيح مي دهند اين است كه اينان روحهاي موُنثي هستند كه در آسمان همراه با نور و ستارگان هستند. عموما" فرض بر اين است كه لغت حور كه در قرآن از آن سخن رانده شده است يك لغت عربي به معني سيه چشم مي باشد. شايد اين لغت عربي باشد اما احتمال اينكه اين لغت داراي ريشهُ فارسي باشد نيز وجود دارد. اين لغت مشتق از لغت حوار كه در زبان پهلوي به خور و در پارسي جديد به خور كه در اصل به معني نور و روشنايي و تشعشع خورشيد و در نهايت به معني خورشيد است, مي باشد. وقتي كه عرب مفهوم دوشيزهُ آفتاب را از پارسيان اقتباس كردند بديهي است كه مفهومي در زبان خود براي آن پيدا خواهند كرد. اين قاعده در همهُ زبانها صدق مي كند براي مثال rengade بهrunagate و sparrow_grass به asparagus تبديل مي شود لغت فردوس كه در قرآن به مفهوم بهشت است يك لغت فارسي است. بررسي ريشه لغت خور از اهميت چنداني برخوردار نيست. اما لغتي كه اين واژه از آن مشتق شده است آشكارا ريشهُ آريايي دارد. همانطور كه غلمان ريشهُ آريايي دارد. هندوها به هر دو اعتقاد دارند. در سانسكريت حوري را آيساراساس و غلمان را گاندهارواس مي نامند و مسكن آنها را آسمان فرض مي كنند. گرچه گاهي به زمين نيز سر مي زنند. تذكره نويسان مسلمان داستانهايي را نقل مي كنند كه در آن داستانها نشان مي دهند كه چگونه مسلمانان به خاطر رسيدن به حوريان بهشتي چنان به وجد آمده اند كه در جنگها بي مهابا خود را در خطر مرگ افكنده اند. اين باور شبيه يك باور آريايي قديمي است كه مي گويد: آنان كه در جبه هاي جنگ همراه با زخمهايشان مي ميرند در دنياي ديگر به واسطهُ شجاعتشان از پاداشي بزرگ بهره مند خواهند شد. همانطور كه ماني در دهارماساسترا مي گويد: خداوندان زمين در جنگها با يكديگر به رقابت بر مي خيزند. هر دو آرزومندند كه يكديگر را بكشند . و در دنياي ديگر به واسطهُ شجاعتشان به بهشت بروند. همچنين در نالو ياخنانام مي بينيم كه ايندرا به نالاي قهرمان مي گويد: تنها نگهبانان زمين( پادشاهان و جنگجويان) كه به اين دنياي فاني دل نبسته و با اسلحه به ميدان جنگ رفتند و از جنگ رو بر نگردانده اند , در دنياي ديگر به بهشت وارد مي شوند. اين اعتقاد مختص هنديان نيست زيرا هيتيهاي قديم نيز معتقد بودند كه الههُ جنگ يا انتخاب كنندهُ كشتگان از ميدان جنگ بازديد مي كند و از آنجا جنگجويان شجاع را كه در ستيز كشته شده اند به بهشت ادهين مي برد. در دنياي مسلمين جنها نوعي از ارواح پليد هستند كه داراي قدرت زيادي هستند. و منبع ترس و وحشت هستند. و طبق باور آنها اين موجودات تحت فرمان سليمان بودند. در قرآن نيز از آنها ياد شده است و گفته شده است كه آنها از جنس آتش هستند. همانطور كه شيطانها و فرشتگان از آتش هستند.. اين يك لغت فارسي است برگرفته از لغت جايني اوستايي كه به معني روح شرور(موُنث) مي باشد. براي بررسي منابع افسانه هاي محمد در كتابهاي سنت مي خوانيم كه محمد در شب معراج حضرت آدم را ديد. وقتي حضرت به طرف چپ خود به پيكر هاي سياه نگاه مي كرد,(الاسودا) مي گريست. و قتي به آنهايي كه در طرف راست او بودند نگاه مي كرد مي خنديد. اين پيكرهاي سياه نوادگان زاده نشدهُ او بودند كه عموما" به آنها اتمهاي حيات گفته مي شد. كه اين وجودات با آنچه در كتاب عهد ابراهيم گفته شده است متفاوت مي باشد.( كتابي كه قسمتهاي اصلي داستان از آن اقتباس شده است.) در حقيقت در كتاب عهد ابراهيم مي بينيم كه ابراهيم نوادگان مردهُ خويش را مي بيند. در صورتي كه در كتابهاي سنت مسلمانان مي بينيم كه محمد در شب معراج نوادگان خود را كه هنوز زاده نشده اند , مي بيند. لغتي كه براي اين موجودات در كتابهاي سنتي مسلمانان از آن استفاده شده است لغتي است كاملا" عربي اما به نظر مي رسد كه اين باور بر گرفته از كتابهاي زرتشتيان باشد. اين موجودات در اوستا فرورتيش و در زبان پهلوي فروهر خوانده مي شوند. بعضي مي گويند كه پارسيان اين ايده را از مصريان قديم گرفته اند. اما اين احتمال بسيار ضعيف به نظر مي رسد. به هر حال مسلمانان باور خود نسبت به وجود روحهاي پيش از تولد را مديون زرتشتيان هستند. مسلمانان به همان اندازه كه يهوديان به فرشتهُ مرگ ايمان دارند به اين فرشته اعتقاد دارند. با اين تفاوت كه آنها به اين فرشته سامائل مي گويند , اما مسلمانان آن را عزرائيل مي گويند. عزرائيل يك لغت عربي نيست بلكه اين واژه يك واژهُ عبري است. يك بار ديگر تاثير دين يهود را بر اسلام مي بينيم. از آنجا كه نام اين فرشته در انجيل ذكر شده است , بنابراين يهوديان و مسلمانان بايد اين ايده را از يك منبع ديگر گرفته باشند. به احتمال زياد اين ايده يك ايدهُ زرتشتي است. چون در كتاب اوستا دربارهُ فرشته اي كه استويدهوش يا ويدهاتوس ناميده مي شود , مي خوانيم.( مقسم) وظيفهُ اين فرشته اين است كه روح را از بدن جدا كند. . زرتشتيها معتقدند كه اگر كسي در آب يا آتش بيفتد و به واسطهُ آن يا خفه شود يا بسوزد آب يا آتش مسبب مرگ او نيست. چون آب و آتش از عناصر خوب هستند و خطري براي كسي ايجاد نمي كنند. اين ويدهاتوس فرشتهُ مرگ است كه سبب مرگ آنان شده است. عزازيل: عزازيل مطابق سنت مسلمين در اصل نام شيطان و ابليس بود. اين اسم عربي است و در متن اصلي كتاب لاويان از آن استفاده شده است. اما مبداء اين داستان اصلا" يهودي نيست بلكه كاملا" زرتشتي است. از مقايسه افسانه هايي كه بين زرتشتيان و مسلمانان وجود دارد, اين مطلب به خوبي ثابت مي شود. در قصص الانبيا مي خوانيم كه خداوند بزرگ عزازيل را خلق كرد. او هزار سال به پرستش خدا مشغول بود. سپس به زمين آمد. در هر طبقه خدا را براي هزاران سال عبادت كرد. تا به طبقه اي رسيد كه انسان در آن سكونت داشت. سپس خدا بالهاي زمردين به او عطا كرد. كه با آنها به اولين طبقه از آسمان رسيد. سپس هزاران سال در آنجا عبادت كرد تا به طبقهُ دوم آسمان رسيد. اين جريان همينطور ادامه داشت. در هر مرحله براي صعود به مرحلهُ بالاتر هزار سال عبادت مي كرد. و در هر مرحله از فرشتگان لقبي دريافت مي داشت. در طبقهُ پنجم بود كه عزازيل ناميده شد. بنابر اين او به طبقهُ ششم و هفتم نيز صعود كرد. او آنقدر در زمين و آسمان به عبادت پرداخت كه در زمين و آسمان جايي حتي به اندازهُ كف دست نبود كه او در آنجا به عبادت نپرداخته باشد.. سپس مي خوانيم تنها به دليل اينكه بر آدم سجده نكرد به بهشت رانده شد. در عرايض المجالس مي خوانيم كه او از اين مرحله به بعد ابليس خوانده شد. او سه هزار سال بر دروازهُ بهشت ماند تا بتواند به آدم و حوا لطمه اي وارد سازد. چون قلبش پر از كينه و حسادت نسبت به آدم و حوا بود. بگذاريد ببينيم كتابهاي زرتشتيان در اين مورد چه مي گويند. شبيه اين داستان را در كتاب پهلوي بندهشن ( به معني خلقت) مي خوانيم. لازم به ذكر است كه روح شيطاني به زبان پهلوي اهريمن خوانده مي شود. اين لغت برگرفته از واژهُ اوستايي انگرومنيو (خراب كنندهُ ذهن) گرفته شده است. در فصل اول و دوّم بندهشن مي خوانيم كه : اهريمن در تاريكي مطلق بود. و در آرزوي وارد كردن ضربت بود. ضربت رساني در ناحيه سياه بود. او قلب خود را با كينه و حسادت آميخته بود. اهورامزدا و اهريمن براي 3000 سال به صورت روح بودند. آنها از هيچ خركت و تغييري برخوردار نبودند. اهريمن كه در صدد ضربت رساني بود چون بعد از دانش بوجود آمده بود از وجود اهورامزدا اطلاعي نداشت. بالاخره از آن ژرفا بيرون آمد و به مكان نور رسيد. همينكه نور اهورامزدا را ديد به خاطر حس حسادت شروع كرد به ويرانگري. در اينجا تفاوتي را بين ثنويت زرتشتيان و يگانه پرستي مسلمانان مي بينيم. در باور زرتشتيان اهورامزدا اهريمن (بدي) را خلق نكرد. در ابتدا نيز از وجود او بي اطلاع بود. در حاليكه در دين اسلام اهريمن آفريدهُ خداست. در افسانهُ محمديان شيطان به تدريج به مراحل بالاتر صعود مي كند اما چنين چيزي در اسطورهُ زرتشتيان وجود ندارد. ولي در هر دو روح پليد در تاريكي و ظلمت زندگي مي كنند. سپس به دنياي نور مي آيند. و در هر دو مورد شيطان خود را آماده مي سازد كه با طينت بد خود آفريده هاي خدا را به نابودي كشاند. در فرهنگ زرتشتيان نبرد 12000 ساله اهورامزدا و اهريمن به سه دورهُ 4000 ساله تقسيم مي شود. كه سه هزار سال از اين مدت را در انتظار نابود كردن آدم بسر مي برد. قبل از اينكه اين مطلب را به پايان ببريم لازم به ذكر است كه طاووس چه در افسانهُ زرتشتيان و چه در افسانهُ مسلمانان با روح پليد ارتباط دارد. در قصص الانبيا مي خوانيم كه زمانيكه ابليس در دروازهُ بهشت كمين كرده بود و مترصد فرصتي براي وسوسه كردن آدم و حوا براي انجام گناه بود. طاووس بر بالاي ديوار نشسته بود. +و ابليس را ديد كه با ايمان هر چه تمامتر مشغول تكرار صفات خداي بلند مرتبه بود. از اين همه ايمان متعجب شد. در صدد برآمد كه ببيند اين مخلص دو آتشه كيست. شيطان جواب داد من يكي از فرشتگان خدا هستم. طاووس او را بزرگداشت و پرسيد براتي چه اينجا نشسته اي؟ گفت به بهشت نگاه مي كنم و دوست دارم كه داخل آن شوم . طاووس در آنجا عهده دار نگهباني بود. او گفت من اجازه ندارم در زمانيكه آدم و حوا آنجا هستند كسي را به آنجا راه دهم. اما شيطان گفت اگر اجازه دهي وارد بهشت شوم در عوض دعايي به تو ياد خواهم داد كه به واسطهُ آن نه هيچگاه پير شوي و نه بر عليه خدا شورش كني و نه از بهشت رانده شوي . وقتي طاووس اين را شنيد از بالاي ديوار به پايين آمد و آنچه را شنيده بود براي مار تعريف كرد. كه در انتها منجر به رانده شدن آدم و حوا از بهشت شد. خداوند باريتعالي , آدم و حوا و شيطان و مار را از بهشت به زمين تنزل داد و همراه با نزول آنان دانش طاووس نيز از او گرفته شد. لازم به ذكر است كه زرتشتيان نيز به ارتباط بين طاووس و اهريمن معتقدند. نويسنده اي ارمني به اسم ازنيق مي گويد زرتشتيان زمان او معتقد بودند كه اهريمن گفته است " من مي توانم چيز هاي خوب نيز خلق كنم اما خودم نمي خواهم اين كار را انجام دهم." سپس براي اثبات گفتهُ خويش طاووس را خلق كرد. اگر طاووس در افسانهُ زرتشتيان مخلوق اهريمن است , بنابر اين نبايد از اينكه در افسانهُ مسلمانان به كمك ابليس مي شتابد متعجب شويم. افسانهُ نور محمدي : اگر چه در قرآن از نور محمدي چيزي گفته نشده است. اما داستان نور پيشاني حضرت محمد كه قبل از خلقت او وجود داشته است جايگاه مهمي را در كتابهاي سنت اشغال كرده است. سرتاسر كتابهايي از قبيل ردّت الحباب مملو از اينگونه حوادث مي باشد. در اينگونه احاديث مي خوانيم كه وقتي آدم خلق شد خدا آن نور را بر پيشاني او گذاشت. و گفت اي آدم اين نوري كه بر پيشاني تو نهادم نور شريف ترين فرزند و والاترين پيامبر توست. كه روزي خواهد آمد. سپس راوي نقل مي كند كه اين نور از آدم به شيث رسيد. و از شيث در هر نسلي به شريف ترين خلف رسيد. تا به عبدالله ابن عبدالمطلب رسيد . و از او به آمنه در زماني كه محمد را باردار بود انتقال يافت. مكن است مسلمين با تصور نور محمدي مي خواستند كه محمد را بيشتر از مسيح و ديگران ستايش كنند. . اما آنچه باعث تعجب است اين است كه همانطور كه خواهيم ديد اينگونه اختراعات و مبالغه گويي ها , طرح اصلي خود را مديون افسانه هاي زرتشتي مي باشد. در كتاب پهلوي مينو خرد كه در زمان پادشاهان اوليه ساساني نوشته شده است. مي خوانيم كه اهورامزدا دنيا و همهُ مخلوقات و فرشتگان و آسمانها را از نور خود با ستايش زرواكارنا يا زمان ابدي خلق كرد. اما در افسانه هاي قديمي تر پارسيان نيز افسانهُ نور وجود داشت. در اوستا از يماخشائتاي بزرگ يا يما(روشنايي) ذكر شده است كه به فارسي جديد جمشيد خوانده مي شود, و همان ياماي سانسكريت مي باشد, و در ريگ ودا به عنوان اولين انسان از او ياد شده است. در سنت پارسيان يما بنيانگذار تمدن فارس بود. پدرش همان وينهوات افسانه هاي هندي است. كه خورشيد است. جمشيد صاحب نوري بود كه به واسطهُ گناه آن را از دست داد. در پايين به جزئيات بيشتري از اوستا خواهيم پرداخت. جمشيد سرور هفت اقليم زمين و انس و جن و جادوگران و پيشگويان و فرشتگان و ارواح پليد, مدت مديدي داراي نور ايزدي بود. تا اينكه انديشهُ گناه از ذهنش گذشت. در اين هنگام نور به صورت پرنده اي از او جدا شد. جمشيد كه سرور جهانيان بود وقتي آن نور را از دست داد بسيار اندوهگين شد. و خود را به فتنه انگيزي بر روي زمين مشغول كرد. وقتي براي اولين مرتبه اين نور چون پرنده اي لرزان از جمشيد پسر وينهوات 0 خورشيد ) جدا شد, ميترا آن را آن را گرفت. براي بار دوم كه اين نور از جمشيد جدا شد, فريدون از قبيلهُ شجاع اتوياني آن را گرفت. او پيروزمندترين مرد در ميان مردان پيروزمند بود. وقتي براي سومين بار اين نور از جمشيد پسر يهنوات مثل يك پرندهُ در حال پرواز جدا شد, كساراسپا اين نور را گرفت. زيرا او توانا ترين مرد در ميان مردان توانا بود. همانطور كه مي بينيم نور در افسانهُ مسلمين شبيه آنچه در افسانهُ پارسيان هست از نسلي به نسل ديگر همواره به با ارزش ترين مرد منتقل مي شود. و انتقال اين نور به معني انتقال حاكميت مي باشد. به نظر مي رسد كه اين افسانه هيچ مناسبتي به اينكه نور از ادم به محمد انتقال يافت, نداشته باشد. جز اينكه مقام محمد را همچون قهرمان داستان پارسيان بزرگ جلوه دهد. به هر حال آنچه حائز اهميت است اين است كه جمشيد بر جن و انس و ديو و ارواح پليد حكمراني مي كرد . و اين دقيقا" همان چيزي است كه در افسانهُ مسلمانان و يهوديان دربارهُ حضرت سليمان مي خوانيم. بدون شك يهوديان اين داستان را از زرتشتيان گرفته و سپس آن را به مسلمانان انتقال دادند. مسلمين معتقدند كه در اول خلقت از نور محمد بود كه بقيه كائنات آفريده شد.( اشاره به آيه لو لاك لما خلقتم افلاك. يعني اگر تو نبودي دنيا را نمي آفريدم. مترجم) اين پندار شبيه چيزي است كه در كتاب پارسيان تحت عنوان دساتير آسماني, دربارهُ زرتشت مي خوانيم . اين كتاب به احتمال زياد از يك كتاب قديمي تر زرتشيان به اسم مينو خرد اقتباس شده است. پل مرگ: در سنت مسلمين به اين پل , پل صراط گفته مي شود. جزئيات حيرت انگيزي در مورد اين پل گفته مي شود. براي مثال گفته شده است كه اين پل باريكتر از مو و تيز تر از شمشير است. اين پل درست بالاي قعر جهنم است. و تنها راه عبور از زمين به بهشت در روز قيامت است. و به همه دستور داده خواهد شد كه از اين پل گذر كنند. مسلمانان بدون هيچ مشكلي از اين پل گذر خواهند كرد. چون فرشتگان آنها را راهنمايي ميكنند. اما مردم بي ايمان نمي توانند از آن عبور كنند. و به قعر جهنم مي افتند . گرچه لغت صراط در قرآن استعاره براي راه است. مثل صراط مستقيم( راه مستقيم . سورهُ فاتحه) اما اين لغت در اصل عربي نيست. اين لغت ريشهُ عربي يا سامي ندارد. بلكه اين لغت معرب چينوات فارسي است. چون در عربي حرف چ وجود ندارد, آن را به ص تغيير داده اند. چينوات در فارسي به معني ماُمور ماليه يا كسي كه به حسابها رسيدگي مي كند مي باشد. لغتي كه در اوستا وجود دارد به طور كامل چينوات پرتوس مي باشد نه چينوات. و به معني پلي است كه توسط آن كردار بد از خوب باز شناخته مي شود. و لغت صراط از فرم مخفف آن گرفته شده است. اين پل از كوه البرز شروع شده و از چكات دايتي مي گذرد و به جهنم مي رسد. روح هر انساني بلا فاصله پس از اتمام مراسم تشيع جنازه بايد از اين پل بگذرد. تا به بهشت برود. و قتي از پل گذشت اعمالش توسط ميترا, راشنو و سروش سنجيده مي شود. فقط در صورتي كه اعمال خوبش بر اعمال بدش فزوني داشته باشد مي تواند وارد بهشت شود. اما اگر كردار بد او سنگينتر باشد به قعر جهنم خواهد افتاد. اما اگر اعمال خوب و بدش با هم برابر باشد, بايد تا روز قيامت(والايتي ) كه زمان پايان يافتن جنگ اهورامزدا و اهريمن است , صبر كند. براي نشان دادن منشاُ لغت صراط كافيست مطالبي را از كتاب پهلوي دينكارت در اينجا ترجمه كنيم. " من از بيشتر گناهان پرهيز مي كنم . و خود را به واسطهُ شش نيروي گفتار و كردار و انديشهُ خوب و هوش و عقل و فهم خواسته هاي تو پاكيزه نگه مي دارم . براي اينكه به جهنم تو وارد نشوم, همواره تو را عبادت مي كنم . و همواره در راه گفتار خوب كردار خوب و پندار خوب گام بر مي دارم. تا در راه روشنايي باقي بمانم. از پل چينوات گذر خواهم كرد تا به آن منزلگه مبارك كه سرشار از عطر و روشنايي است برسم". همچنين در اوستا نيز به مراجع متعددي بر مي خوريم كه در راستاي همين باور است. كه مهمترين قسمت آن اين است كه مي گويد: " زنان و مردان خوبي كه هدايت شدند و همانند تو نماز به پاي داشتند, من به آنها ياري خواهم رساند كه از پل چينوات گذر كنند. دليل ديگري كه ثابت مي كند اين باور يك باور آريايي است اين است كه در افسانه هاي قريمي اسكانديناوي از بيفريت كه به طور كلي پل خوانده مي شود , نام برده شده است. كه توسط اين پل آنها از مسكن خود در آسگارده به زمين مي روند. اين پل يك رنگين كمان است. بر اساس قديمي بودن اين افسانه به خوبي آشكار مي شود كه اسكانديناويها اين باور را با خود به اروپا بردند. به احتمال زياد اين باور با اعتقاد پارسيان در زمانهاي بسيار قديم مشترك بوده است. در باور يونانيان رنگين كمان پيام رسان خداست. اما به نظر مي رسد كه ايدهُ اتصال زمين و بهشت در اينجا گم شده است. باورهاي ديگري كه اسلام از پارسيان قرض گرفته است: شكي نيست كه بسياري از باورهاي ديگر پارسيان بر مسلمانان اثر گذاشته است. اما آنچه تا كنون گفتيم كافي به نظر مي رسد. مسلمانان باور دارند كه هر پيامبري پيش از مرگ خود از جانشينان بعدي خبر خواهد داد. اين باور به احتمال زياد از كتاب دساتير آسماني زرتشتيان گرفته شده است. اين كتاب بسيار قديمي است و ترجمهُ آن كاري بس مشكل بود كه در قرن پيش ترجمهُ اين كتاب به ياري نسخه اي از فارسي دري كه همراه اين كتاب بود انجام شد. كه توسط ملا فيروز بمبئي ويرايش شد. اين كتاب شامل 50 رساله است كه در آن از 50 پيامبر كه اولين آنها مهباد و آخرين آنها ساسان كه از اسلاف ساسانيان است نام برده شده است. ترجمهُ دري اين اثر به زمان خسرو پرويز بر ميگردد. بنابر اين اصل آن بسيار قديمي است. در پايان هر رساله از ظهور پيامبر بعدي خبر داده شده است . كه پارسيان آن را قبول ندارند اما دستاويز خوبي براي مسلمانان شده است. آن چيزي كه حائز اهميت است اين است كه در ابتداي هر رساله نوشته شده است , به نام خداوند بخشنده, بخشاينده, مهربان و عادل. كاملا" واضح است كه اين كلمات دقيقا" شبيه همان كلماتي است كه در اول هر سورهُ قرآن مي خوانيم. " به نام خداوند بخشندهُ مهربان" شبيه اين آيه را در كتاب بندهشن زرتشتيان مي خوانيم" به نام اورمزد خالق" يكي از حنفيان( اميه شاعري از قبيلهُ طائف) كه در بخش تاثيرات حنفيان بر قرآن به آن اشاره خواهيم كرد اين جمله را از كتابهاي يهوديان و مسيحيان در زماني كه براي تجارت به سوري رفت , ياد گرفت و به قريشيان آموخت. به احتمال زياد محمد آن را شنيده و در شكل آن مختصر تغييري ايجاد كرده است. همانطور كه با تمام عناصر ديگر كه از كتابهاي ديگر قرض گرفته بود همين كار را كرد. اما به احتمال زياد اين جمله بيشتر از اينكه ريشهُ يهودي داشته باشد, ريشهُ زرتشتي دارد . و به احتمال زياد آن را از پارسيان در سفرهاي زيادي كه براي تجارت مي رفت ياد گرفته است. ما در اينجا ديديم كه تاُثير پارسيان بر عربستان در زمان محمد زياد بوده است و هيچ مشكلي در پذيرفتن اين همه تطابقات كه در اين فصل از آنها سخن رانديم نداريم. عقايد زرتشتي و افسانه هاي آنها يكي از منابع بسيار مهمي است كه اسلام در قرآن و سنت از آن استفاده كرده است. كتابهاي سنت خود دليلي بر اين مدعا هستند. در كتاب ردت الحباب مي خوانيم كه حضرت محمد با مليتهاي مختلفي كه , دو سه كلمه به زبان خود آنها سخن مي گفت. در چند موقعيت اين ملاقات كننده ها پارسي بودند. بر اين اساس ما تعدادي از واژه هاي فارسي را در عربي مي بينيم. اگر محمد با زبان هاي ديگر آشنايي نداشته است حداقل با زبان فارسي به ميزان بسيار كم آشنايي داشته است. در سيرت الرسول ابن حشام و ابن اسحاق مي خوانيم كه يكي از پارسيان مسلمان شده سلمان فارسي است. كه به احتمال زياد مردي تحصيل كرده و قدرتمند بوده است. در جنگ خيبر وقتي كه قريشيها همراه با متحدين خود مدينه را متصرف كردند, مسلمانان با خندقي كه تا آن زمان براي اعراب ناشناخته بود از شهر دفاع كردند. همچنين به توصيه سلمان فارسي در جنگ عليه قبيلهُ طائف از فلاخن استفاده كردند. بعضي مي گويند سلمان اسيري بود مسيحي كه از بين النهرين به عربستان برده شد. اما اين مطلب نمي تواند صحت داشته باشد. چون كه لقب او پارسي بود. و دشمنان محمد او را متهم مي كردند كه بسياري از گفته هاي خود را از سلمان فارسي ياد گرفته است. همانطور كه در سورهُ نحل آيه 105 مي خوانيم كه" ما مي دانيم كه بعضي مي گويند اين سخنان را ديگري به او ياد داده است. زبان كسي را كه آنها منظور دارند پارسي است. در حاليكه اين كتاب عربي است. " اگر سلمان پارسي نبود زبان اين آيه به خوبي نشان مي دهد كه در ميان ياران پيامبر يك شخص پارسي زبان وجود داشته است. بدين سبب دشمنان محمد او را متهم مي كردند كه گفته هاي خود را از او ياد گرفته است. مي دانيم كه مردم عرب با بسياري از داستانهاي پارسي آشنا بودند . و وقتي اين داستانها با آنچه وحي منزل خوانده مي شد تركيب مي شد مردم عرب آنها را مي شناختند و محمد جواب قانع كننده اي براي آنها نداشت. كسي در مورد سياق عربي قرآن بر او ايراد نگرفت. آنچه بر او ايراد مي گرفتند موضوعات وارد شده در قرآن بود. ما در فصلهاي آينده ثابت خواهيم كرد كه محمد بسياري از افسانه هاي خود را از عربهاي هيتي و يهوديان گرفته بود بنا براين دليلي ندارد كه از وارد كردن عناصر زرتشتي به قرآن و سنت ابايي داشته باشد. در حقيقت ما در اين فصل به خوبي نشان داديم كه او اين كار را انجام داده است. بسياري از اين افسانه هاي پارسي ريشهُ مشتركي با داستانهاي آريايي از شاخه هاي ديگر دارد |
|
+ نوشته شده در
85/12/16ساعت 9:26 توسط zartosht |
|
|
این مطلب را هدیه می کنم به دوست خوبم مریم و همه دوستانی که مشتاق دانستن بیشترهستند
نوشته هاى اوستايى بدن انسان را به سه قسمت تفكيك مي كند: 1- جسم : كه از بين رفتنى است و بعد از وفات بتدريج از بين مى رود 2- جان : نيروى بدنى است كه بدن با آن زنده مى ماند و با مرگ مى ميرد 3- روان : كه در ادامه به طور كامل به آن مى پردازيم به موجب نوشته هاى اوستايى، نيروهاى پنج گانه دخيل در حيات و فرديت انسانى چنين است : 1- اَ هو : در پارسى اَحو و در پهلوى به جان تعبير مى شود و از آن نيروى زندگى و حيات منظور مى گردد. اين نيرو با بدن به هستي آمده و با مرگ از بين مى رود. 2- دَئنا : مراد از اين واژه وجدان و حس ايزدى و روحانى است. اين نيروى ايزدى از تن جدا و مستقل است. فنا ناپذير و باقى است. اين نيرو از طرف خداوند در انسان به وديعه نهاده شده و تا آدمى را آگاه به كردار خود ساخته تا به زندگي گرايد و از بدى بپزهيزد. اين نيرو همواره آدمي را هشدار مى دهد تا آواز وى را بشنود . هر گاه كسى مرتكب بدى و گناه گردد اين دَئنا يا وجدان اوست كه آدمى را برحذر مى دارد. دين يا دَئنا در جهان برروان مسلط است و در اشخاص نيكوكار ، در جهان پسين ، دين شان (وجدان شان) به صورت دوشيزه اى بسيار زيبا به آنان ظاهر مى شود و به بهشت شان مى برد و در افراد گناه كار به صورت عجوزه اى بسيار زشت به شخص بدكار نمايان شده و به دوزخشان مى برد. واژه اوستايى دَئنا در پهلوى دين شده و از ريشه "دا" به معنى شناخت و انديشيدن در آمده است كه در سانسكريت "دهى" ناميده مى شود. 3- در اوستا نيروى سوم را بئوذ و در پارسى بوى گويند كه نيروى ادراك و فهم آدمى است ، وظيفه اش حفظ و راه اندازى حافظه و نيروى درك است تا انسان به تكاليف و ظايف خود عمل كند. احتمالا بوى پس از مرگ باقيمانده و به روان پيوسته و به جهان باقى مى رود، هر چند كه با بدن بوجود مى آيد. 4- نيروى اورون يا روان است. مسئول كردارهاى آدمى و گزينش خوب و بد با اوست ، به همين جهت درباره اعمال هر كس ، در جهان پسين از روان بازخواست مى شود و در اثر كردارهاى خوب و بدش كه در جهان باقى است به بهشت با دوزخ مى رود. اوستا آن را يك نوع سياله مى داند مانند هوا كه جوهرى (نه جسم) است بسيار بسيار لطيف و بخار مانند. قابل رويت در شرايط ويژه و قابل لمس در شرايط خاص. اين روح از آن مردگان و زندگان است و در زمان حيات هركس بسيار اتفاق افتاده كه بدن را ترك كرده و در مكان هايى حاضر شده است و به رويت ديگران رسيده است. 5- نيروى پنج فروهر است. آن ذره اى است مينو كه جزء عالى ترين بخش هاى پنج گانه داخلى بدن است. وديعه اى مزدائى است در بدن انسان. اين روح لطيف بخشى از نيروى تشكيل دهنده آدمى است كه ميان اقوام گوناگون به نام ها يى موجود است، در ايران فروهر و نزد عرفا آنرا نفس ناطقه انسان ناميده اند. اين ديدگاه اخلاقى درباره زندگى و مرگ به گونه اى بسيار روشن، براي نخستين بار توسط زرتشت عنوان گرديده است و افلاطون و ارسطو اين انديشه ها را از زرتشت آموخته اند. اين زير بناى تعليمات زرتشت و ايران باستان است موسوم به عرفان كه از ايران به يونان رفت و توسط افلاطون و ارسطو مدون گرديد و دوباره به ايران پس از ساسانيان بازگشت. هَورَ قليايى چيست؟ هَورَ واژه اى اوستايى كه خَور يا فَر هم ناميده مى گردد. از نيروهاى پنجگانه حيات است كه جمعا روح يا روان خوانده مى شود. جان با مرگ از بدن بيرون مى رود و ميراست. فر احتمالا با بقيه اجزاء روان (دئنا – روان - فروشي) ناميراست و باقى ميماند. اين مجموعه پس از مرگ مستقل از بدن باقى مانده و پس از گذشت از صافي به بالاترين مراتبه با نورالانوار يكى مى شود. حالت پس از مرگ نتيجه قانون منشى و اخلاق شخص در زندگاني او در اين جهان است. در اوستا آمده ، اين حالت دنباله خود آگاهى اخلاقى است كه فرد در اين جهان داشته است و يك حالت جديد يا خانه اى جديد براي روان نيست. بايد گفته شود كه روان پس از مرگ مستقل مانده و به بدن فرد ديگري وارد نمى شود. با تشکر از دکتر برزو نجمی و ماهنامه فروهر بابت مطالب ارزنده شان |
|
+ نوشته شده در
85/12/13ساعت 10:5 توسط zartosht |
|
|
به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید قلب شیشه ایم می شکند پشت زندان تنم با تشکر از سهراب |
|
+ نوشته شده در
85/12/09ساعت 21:8 توسط zartosht |
|
|
فصل پنجم خودت را فریب نده. هروقت که یکی از رقاصه هایش ازدواج می کنند، او به برزیل سفر می کند، چیزی که روز به روز بیش تر اتفاق می افتد. او می داند که تو چه چیزی می خواهی، و من فرض می کنم که خودت هم می دانی. تو احتمالا دنبال یکی از این سه می گردی- ماجراجویی، پول یا شوهر چگونه می دانست؟ آیا همه دنبال چیز مشابهی می گشتند؟ یا ویوان قادر بود که ذهن بقیه را بخواند؟ اینجا همه ی دخترها به دنبال یکی از این سه چیز می گردند ویوان ادامه داد و ماریا متقاعد شده بود که او قادر به خواندن ذهنش می باشد در مورد ماجراجویی، اینجا خیلی سرد است و در کنار این پول کافی که بتوانی خرج مسافرت کنی به دست نخواهی آورد. در مورد پول، از آنجایی که پول اتاق و غذا از حقوقت کم می شود،تنها باید حدود یک سال کار کنی که بتوانی پول بلیط برگشت به خانه ات را بدهی اما " می دانم این چیزی نیست که با آن موافق باشی، اما واقعیت این است که تو هم مثل هر کس دیگری فراموش کرده یی که یک سوال بپرسی. اگر بیش تر مراقب بودی، اگر قراردادی که امضا کرده ای را می خواندی، دقیقا می فهمیدی خودت را وارد چه ماجرایی می کنی، برای اینکه سوییسی ها دروغ نمی گویند، آنها به سکوت اکتفا می کنند که کمک کننده ی آنهاست ماریا احساس می کرد که زمین زیر پایش می لرزد در مورد شوهر، هر زمان که یکی از دخترها شوهر می کند، راجر متحمل ضرر مالی شدیدی می شود، بنابراین ما از صحبت کردن با مشتری ها منع شده ایم. اگر برای چنین کارهایی تمایل داری، ریسک بزرگی انجام می دهی. اینجا مثل ریو دو برن محل بلند کردن نیستریو دو برن؟ مردها با همسرهایشان به اینجا می آیند، تعداد کمی توریست که به اینجا می آیند و با محیط خانوادگی روبرو می شوند به جاهای دیگری به دنبال زن می روند. من مطمئن هستم که تو رقصیدن می دانی؛ بسیار خوب، اگر تو قادر باشی که آواز هم بخوانی، حقوقت افزایش خواهد یافت، اما دخترهای دیگر حسودی خواهند کرد، بنابراین بهت پیشنهاد می کنم حتی اگر بهترین خواننده در برزیل هستی، آن را فراموش کن و حتی امتحان هم نکن. از همه مهتر، از تلفن استفاده نکن. تو همه ی پولی را که بدست می آوری خرج آن خواهی کرد. و آن هم مقدار زیادی نخواهد بود " او به من قول پانصد دلار در هفته را داده است" او. بله از دفترچه ی خاطرات ماریا، در هفته ی دوم اقامتش در سرزمین سوییسی به کلوپ شبانه رفتم و مدیر رقص که از جایی به نام موراکو آماده بود را ملاقات کردم، و مجبور شدم هرقدمی که او- که هرگز پایش را در برزیل نگذاشته- فکر می کرد سامبا است را یاد بگیرم. حتی وقت نکردم که بعد از آن پرواز طولانی استراحت کنم. از شب اول مجبور شدم که شروع به رقصیدن و لبخند زدن بکنم. ما شش نفر هستیم، و هیچ کدام ما شاد نیست و نمی دانیم که اینجا مشغول به چه کاری هستیم. مشتری ها می نوشند و کف می زنند، بوس در هوا می فرستند و گاهی حرکات وقیحی انجام می دهند
ماریا انتخاب کرد که جستجو گری به دنبال گنج باشد-احساساتش را به کناری گذاشت- هر شب گریه کردن را متوقف کرد و فردی که قبلا بود را فراموش کرد. او کشف کرد که اراده ی کافی دارد که تظاهر کند تازه به دنیا آمده و بنابراین دلیلی برای دلتنگی برای کسی نداشت. احساسات می توانستند صبر کنند، در حال حاضر او نیاز به پول داشت، و اینکه آن کشور را بشناسد و پیروزمندانه به خانه برگردد در کنار اینها، همه چیزها در اطراف او خیلی شبیه به برزیل، و شهر کوچک آنها بود: زنها به پرتقالی صحبت می کردند، در مورد مردها می نالیدند و از ساعت کارشان شکایت می کردند، دیر به کلوپ می رسیدند، با رئیس می جنگیدند، فکر می کردند که زیبا ترین زن در دنیا هستند، و در مورد شاهزاده هاشان ، که اغلب مایل ها دورتر زندگی می کردند یا متاهل بودند یا اینکه پولی نداشتند و از آنها پول می گرفتند، قصه ها می گفتند. برعکس آن چه که او با دیدن مجلاتی که راجر با خود آورده بود فکر می کرد، کلوپ دقیقا مانند توصیفات ویوان بود: جو خانوادگی داشت. دخترها- رقصنده های سامبا- اجازه نداشتند که با مشتری ها صحبت کنند یا با آنها بیرون روند. اگر آنها را در حالی گرفتن یادداشتی همراه شماره تلفن می گرفتند، برای دو هفته ی تمام از کار اخراج می شدند. ماریا، که انتظار زندگی بانشاط تر و هیجان انگیز تری را داشت، کم کم تسلیم غم و خستگی شددر طول دو هفته ی اول، خانه ای که در آن زندگی می کرد را ترک کرد، به خصوص وقتی فهمید که هیچ کس در آنجا زبان او را نمی فهمد حتی اگر- خيــــــــــــلــــي آهســـــــته -صحبت کند. با شگفتی فهمید شهری که در آن زندگی می کند دو اسم دارد- ژنو برای کسانی که آنجا زندگی می کردمد و ژنبرا برای برزیلی ها در آخر، بعد از گذراندن ساعت های طولانی و ملالت آور در اتاق بدون تلویزیونش، ماریا نتیجه گرفت : (الف) او هرگز نمی تواند به آن چیزی که می خواست برسد اگر نتواند خودش را نشان دهد. و برای این کار او نیاز به آن داشت که زبان محلی آنجا را یاد بگیرد از دفترچه ی خاطرات ماریا، چهار هفته بعد از رسیدن به ژنو/ ژنبرا زمان بی پایانی را در اینجا گذرانده ام. زبان آنها را صحبت نمی کنم، تمام روزم را از رادیو موسیقی گوش می دهم، و در مورد برزیل فکر میکنم، سعی می کنم دیرتر به پانسیون بازگردم. به زبان دیگر، من در آینده زندگی می کنم نه در حال حاضر پایان فصل شش فصل هفتم روز بعد، ماریا در کلاس زبان فرانسه که صبح ها برگذار می شد ثبت نام کرد. در آنجا او با مردمی با عقاید، احساسات و سن های مختلف آشنا شد، مردانی که لباس های رنگ روشن می پوشیدند و مقدار زیادی دست بند طلا از خود آویزان کرده بودند، زنهایی که همیشه روسری به سر داشتند، بچه هایی که خیلی سریع تر از بزرگ ترها یاد می گرفتند، در صورتی که باید برعکس می بود، چون بزرگترها دارای تجربه ی بیشتری بودند. او احساس غرور می کرد وقتی فهمید همه کشورش- جشن ها، سامبا، فوتبال، و مشهورترین فرد دنیا،پله- را می شناختند. در ابتدا ماریا خواست فرد مطلوبی به نظر برسد و سعی کرد تا تلفظ آنها را صحیح کند(آن پله است!پله) اما بعد از مدتی از آنجایی که آنها حتی پافشاری می کردند که او را ماریو صدا کنند(با هیجانی که تمام خارجی ها سعی دارند اسم خارجی ها را عوض کنند و باور داند که حق با آنهاست) خسته شد و آن را رها کرد بعد از ظهر ها، به هدف تمرین زبان، برای اولین بار به دور آن شهر دو اسمه رفت. شکلات های بسیار خوشمزه ای کشف کرد، و البته پنیری که تا به حال نخورده بود، فواره ای بسیار بزرگ وسط دریاچه، برف(که هیچ کس در شهر او حتی لمس نکرده است)، لک لک، و رستوران هایی با منقل( اگر چه او داخل آنها نشد اما دیدن آتش به او احساس شادابی می داد). ماریا هم چنین توجه کرد که همه ی تابلو های مغازه ها تبلیغ ساعت نبودند، بلکه بین آنها بانک هم پیدا می شد، اگر چه ماریا نمی فهمید چرا تعداد زیادی بانک برای آن جمعیت کم وجود دارند و به ندرت کسی داخل آنها دیده می شد. در هر صورت او تصمیم گرفت که سوالی نپرسد بعد از سه ماه که ماریا کنترل شدیدی در محیط کار بر خود داشت، خون برزیلی او- همان قدر نفسانی و شهوانی که همه فکر می کنند- به جوش آمد؛ او عاشق یک عرب شد که با او در یک دوره زبان فرانسوی می خواندند. این عشق بازی تا سه هفته طول کشید تا اینکه یک شب ماریا تصمیم گرفت به خودش مرخصی دهد و به دیدن کوهی در حاشیه ی ژنو برود؛ و این باعث شد روز بعد به محض اینکه پایش را در محل کار بگذارد به دفتر راجر احضار شودبه محض ورود به دفتر،خیلی خلاصه به خاطر آن که مثال بدی برای بقیه دخترها که آنجا کار می کردند بوده، راجرقصد به اخراج او کرد. او عصبانی گفت که بار دیگر شکست خورده- زنهای برزیلی نمی توانند مورد اطمینان باشند-( اوه عزیز، همان هیجان برای عمومیت دادن همه چیز). ماریا سعی کرد که به او بگوید که تب شدیدی به علت تغییرناگهانی آب و هوا داشته، اما مرد ملایم تر نشد و حتی اظهار داشت که باید مستقیم به برزیل برگردد تا جایگزینی پیدا کند، و اینکه بهتر است به فکر استفاده از موسیقی و رقاصه های یوگوسلاو باشد که زیباتر و قابل اطمینان تر بودند شاید ماریا جوان بود اما احمق نبود، بخصوص که معشوقه ی عربش به او گفته بود قانون استخدام سوییس بسیار سخت گیر است و از آنجا که کلوپ شبانه مقدار زیادی از حقوق او را نگه داشته بود، او می توانست به راحتی ادعا کند از او مثل یک غلام کار کشیده شده است او دوباره به دفتر راجر برگشت، این بار با زبان فرانسه مستدل، که شامل کلمه ی " وکیل" می شد. مقداری توهین و پنج هزار دلار نصیب او شد- پولی که هیچ گاه دربهترین رویاهایش هم نمی دید- و همه ی این ها به خاطر کلمه ی جادویی "وکیل" بود. او حالا آزاد بود که وقتش را با معشوقه ی عربش بگذراند، چند هدیه بخرد، چند عکس از برف بیاندازد و پیروزمندانه به خانه بازگردد اولین کاری که ماریا کرد تماس با همسایه ی مادرش بود تا به آنها بگوید که او شاد است، شغل عالی دارد و نیازی نیست که خانواده اش نگران او باشند. سپس، از آنجا که باید پانسیونی که راجر برای او تدارک دیده بود را ترک می کرد، هیچ چاره ای ندید جز آنکه به دوست پسر عربش پناه آورد، به عشق ابدی اش قسم بخورد، به دین او ایمان آورد و با او ازدواج کند، حتی اگر مجبور شود یکی از آن روسریهای عجیب را به سر کند؛ از همه مهم تر، همان طور که همه می دانند، عربها بی نهایت ثروتمند هستند و همین کافی است اگر چه پسر عرب دیگر خیلی دور بود، ممکن است در عربستان، کشوری که ماریا حتی اسمی از آن نشنیده بود، و ماریا در دلش از مریم مقدس تشکر کرد که مجبور نشده به دینش خیانت کند. حالا او می توانست در حد کافی و معقولی زبان فرانسه صحبت کند، پول کافی برای بلیط برگشت، اجازه کار به عنوان رقصنده سامبا و ویزا داشت؛ از آنجا که او می دانست هر زمان که بخواهد می تواند به خانه برگردد و با رئیسش ازدواج کند تصمیم گرفت با استفاده از ظاهرش پولی بدست آورد پایان فصل هفتم فصل هشت اگر چه ماریا توانایی نوشتن افکار عاقلانه را داشت، اما از پیروی کردن نصیحت های خود عاجز بود. او به دوره های افسردگی بیشتری مبتلا می شد و تلفن هنوز از زنگ زدن خودداری می کرد. برای این که در زمان بیکاری حواس خود را پرت کند، و همچنین برای تمرین زبان مجله هایی در مورد افراد مشهور می خرید. اما به یک باره تشخیص داد که پول زیادی را صرف خرید این مجله ها می کند و شروع به جستجو برای نزدیک ترین کتابختانه کرد. زنی که مسئول آنجا بود به او گفت که آنها مجله ها را برای اجاره به بیرون نمی دهند و تنها تعداد کمی کتاب که به بهبود بخشیدن فرانسه ی او کمک می کرد به او معرفی کرد از دفترچه ی ماریا، روز بعد من همه چیز را به خاطر می آورم، نه البته لحظاتی که آن تصمیم را می گرفتم. به طرز عجیبی هیچ احساس گناهی ندارم. من همیشه در مورد دخترانی فکر می کردم که به خاطر پول با مردها می خوابند، چون هیچ راه حل دیگری ندارند. اما این گونه نیست. می می توانستم "بله" یا "نه" بگویم. هیچ کس مرا مجبور به پذیرفتن نمی کرد. پایان فصل هشت فصل نهم اینگونه بود که این اتفاق افتاد. به همین آسانی. او در شهری غریبی بود که کسی او را نمی شناخت، اما امروز در آن حس آزادی عجیبی می کرد. جایی که لازم نبود خودش را به هر کسی توضیح دهد. او تصمیم گرفت برای اولین بار در این چندین سال تمام روز را به تفکر در مورد خودش اختصاص دهد. تا به امروز او همیشه ذهنش را مشغول این می کرد که مردم دیگرچه فکر می کنند: مادرش، دوستان مدرسه اش، پدرش، آدم های آژانس مد، معلم فرانسه، خدمتکار، کتابدار، غریبه در خیابان. در حقیقت هیچ کس به هیچ چیز فکر نمی کرد، نه لا اقل در مورد ماریا، یک غریبه ی فقیر، که اگر فردا هم ناپدید شود حتی پلیس هم متوجه نخواهد شد او زودتر از هر روز بیرون رفت، در کافی شاپ همیشگی صبحانه خورد، دور دریاچه قدم زد و در آنجا به دیدن نمایشی که توسط پناهنده ها برگذار می شد پرداخت. یک زن که با یک سگ کوچک مشغول قدم زدن بود به ماریا گفت که آنها کرد هستند، و ماریا به جای آن که تظاهر کند جواب را می داند تا ثابت کند باهوش تر از آن است که مردم فکر می کنند، پرسید "کردها از کجا آمده اند؟" |
|
+ نوشته شده در
85/12/06ساعت 10:48 توسط zartosht |
|
یازده دقیقه عنوان کتابی است از نویسنده نامدار پائولو کوئلو که به دلایلی امیدی به انتشار آن در ایران نمی رود. شما می توانید در این جا ترجمه فارسی این کتاب را مطالعه کنید.
مقدمه
:تقدیمی در روز 29 می سال 2002 درست قبل از آن که قسمت های پایانی این کتاب را بنویسم. به غاری در لردس ِ فرانسه رفتم تا چند بطری از آب معجزه آسای چشمه های آنجا پر کنم. داخل سالن، یک مرد حدود هفتاد ساله به من گفت: " شما خیلی شبیه پائولو کوئیلو هستید". من گفتم که خود او هستم. مرد من را در آغوش گرفت و من را به همسر و نوه اش معرفی کرد. او در مورد اهمیت کتاب های من در زندگی اش صحبت کرد و این گونه خاتمه داد که: " کتاب های شما مرا به فکر انداختند". من این کلمات را اغلب می شنوم و آن ها اغلب من رو خوشنود می کنند. در حال حاضر، اما من خیلی ترسیده ام چون می دانم رمان جدید من "یازده دقیقه" با موضوغی سخت و شوکه کننده بر خورد خواهد کرد. من داخل چشمه رفتم و بطری هایم را پر کردم، دوباره برگشتم و از او پرسیدم کجا زندگی می کند، و اسم او را یادداشت کردماین کتاب تقدیم به تو می شود، موریس گریولین، من وظیفه ای نسبت به تو، همسرت، نوه ات، و خودم دارم تا در مورد چیزهایی صحبت کنم که مرا نگران می کنند، نه فقط چیزهایی که دیگران دوست دارند تا بشنوند. بعضی کتاب ها ما را به فکر وادار می کنند، بعضی ها ما را با واقعیت های زندگی رو به رو می کنند. اما برای یک نویسنده ی یک کتاب مهم تر از هر چیزی این است که در کتابش با صداقت صحبت کند زنی در شهر بود، یک گناهکار؛ وقتی او فهمید که مسیح در خانه ی یک ریاکاراست، یک کوزه مرمرین از مرهم به آنجا برداو پشت پاهای مسیح ایستاد ، در حال گریه، پاهای مسیح را با اشک های خود خیس کرد و آنها را با موهای خود خشک کرد، پاهای او را بوسید و بر آنها روغن مالیدوقتی ریاکار که با مسیح شرط بسته بود این صحنه را دید، با خودش گفت :"اگر این مرد واقعا پیامبر بود، متوجه معنی این رفتار و آنکه از طرف یک زن گناهکار است "میشدو مسیح به او پاسخ داد، شمعون، می خواهم چیزی به تو بگویمیک قرض دهنده دو بدهکار داشت. یکی آن که یک صد شاهی به او مدیون بود و دیگری پنجاه. وقتی آنها پول نداشتند که قرض او را پس دهند، او هر دو را بخشید. کدام یک او را بیشتر دوست خواهند داشت؟شمعون پاسخ داد: " من فرض می کنم آن کسی که بیشتر بدهکار بود". و مسیح به او گفت: " تو درست قضاوت کرده ای " مسیح به سمت زن برگشت و به شمعون گفت: این زن را می بینی؟ تو به من هیچ آبی ندادی تا پاهایم را بشویم، اما این زن پاهای مرا با اشک خود شست، و با موهایش خشک کردتو به من بوسه ای ندادی: اما او از زمانی که من آمده ام بوسیدن پاهای مرا متوقف نکرده است. تو بر سر من روغن نمالیدی اما او این کار را کردبه این دلیل به تو می گویم که گناهان او بخشیده شد به خاطر عشق زیادش. اما برای عشق کم، بخشایش کمتری است فصل اول يکی بود يکی نبود، روزگاری فاحشه ای بود به اسم ماريا که... صبر کنيد! يکی بود يکی نبود جملهء آغازين بهترين قصه های بچه ها است و فاحشه کلمه ای برای آدم بزرگ ها! به نظر شما من چطور می توانم کتابم را با چنين تناقض آشکاری آغاز کنم؟ اما مگر نه اينکه ما آدم ها در تمام لحظات زندگی مان يک پامان در عرش افسانه ها است و يک پامان در اعماق، بگذاريد برای يک بار هم که شده همان طور هم داستان را شروع کنيم؛ روزی روزگاری فاحشه ای زندگی می کرد به نام ماريا مثل همهء فاحشه ها، او هم معصوم و بی گناه به دنيا آمده بود و بعدتر در نوجوانی آرزو کرده بود که مرد رويايی زندگی اش را ملاقات کند، مردی پولدار، خوش تيپ، باهوش که با او در لباس سفيد عروس ازدواج کند، دو تا بچه داشته باشند، که وقتی بزرگ شدند معروف شوند، و در خانه ای زيبا زندگی کند که از پنجره هايش دريا ديده می شود. پدر ماريا يک فروشندهء دوره گرد بود و مادرش يک خياط؛ آنها در شهری در مرکز برزيل زندگی می کردند که فقط يک سينما داشت، يک کاباره و يک بانک؛ ماريا هميشه آرزو داشت بالاخره يک روز شاهزادهء جذاب و دلربايش بی خبر بيايد و بند از پای او بگشايد و آنها، دوتايی با هم از آنجا بروند، آنوقت می توانستند با هم دنيا را فتح کنند روزهايی که ماريا منتظر شاهزادهء دلربايش بود تنها کارش خيال پردازی بود و رويا بافی؛ او اولين بار وقتی يازده سالش بود عاشق شد. در مسير خانه تا مدرسه، متوجه شده بود که تنها نيست و همسفری دارد. پسری که در همسايگی شان بود در همان شيفت درس می خواند و به مدرسه می رفت. آنها هيچوقت با هم حرف نمی زدند، حتی يک کلمه؛ اما کم کم ماريا ملتفت شد بهترين اوقات روزش لحظاتی است که دارد به مدرسه می رود، حتی لحظه های برگشتن؛ تشنگی و خستگی، وقتی که خورشيد داشت غروب می کرد و پسر تند تند راه می رفت و ماريا تمام سعی اش را می کرد که پا به پای او سریع قدم بردارد اين ماجرا ماهها و ماهها پشت هم تکرار می شد، ماريا که از درس خواندن متنفر بود و تنها تفريح اش تلويزيون بود شروع کرد به آرزو کردن برای اينکه آن روزها زودتر بگذرند. او برخلاف دخترهای همسن اش مشتاقانه در انتظار رفتن به مدرسه می ماند، برای همين آخر هفته ها به نظرش کند و غمگين می گذشتند. کند تر از آن چيزی که بايد برای يک بچه بگذرد مثل کندی ساعت ها برای آدم بزرگ ها. او فهميد که بلندی روزها دليل ساده ای دارد، اينکه او فقط 10 دقيقه با کسی که دوستش دارد سپری می کند و هزاران ساعت با فکر و خيال او. بعد فکر کرد چه لذتی دارد اگر روزی بتواند با او صحبت کند...و همین هم شد یک روز صبح، در راه مدرسه، پسر نزديک آمد و پرسيد می شود يک مداد به من بدهی؟ ماريا جوابی نداد. راستش را بخواهيد خيلی از اين نزديک شدن بی مقدمه برآشفته شده بود به خاطر همين قدم هايش را تندتر کرد، خيلی ترسیده بود وقتی ديده بود او دارد به طرفش می آيد. وحشت کرده بود که نکند پسر بفهمد که او دوستش دارد، که مشتاقانه منتظرش می مانده، که چقدر در روياهايش دست پسر را گرفته و با او راه مدرسه را رفته و آن راه را با هم ادامه داده اند، تا آخرش، تا جايی که مردم می گفتند يک شهر بزرگ است و ستاره های سينما و تلويزيون، با کلی ماشين و سينما و کلی کارهای جالب و بامزه برای انجام دادن باقی روز اصلا حواسش به درسهايش نبود و همه اش از رفتار احمقانه ای که صبح ازش سر زده بود عذاب می کشيد، اما در عین حال چيزی تسلايش می داد، اينکه می دانست پسر هم تمام این مدت به فکر او بوده و مداد تنها بهانه ای بوده برای شروع صحبت. از آنجا مطمئن بود که وقتی پسر آمده بود جلو خودش در جيبش مداد داشت. منتظر دفعهء بعد ماند و تمام آن شب، و شب های بعدش، با خودش حرف هايی را که بايد به پسر می زد مرور کرد تا وقتی که بالاخره راه شروع کردن قصه ای را پيدا کرد که هيچ وقت تمام نمی شد.اما با اينکه آنها باز هم در کنار هم به مدرسه می رفتند دفعهء بعدی وجود نداشت، بعضی وقت ها ماريا در حاليکه توی دست راستش يک مداد نگه داشته بود چند قدم جلو می رفت و ساير اوقات هم ساکت، در حاليکه داشت با عشق پسر را تماشا می کرد، پشت سر او راه می رفت. پسر حتی يک کلمهء ديگر با او حرف نزد و ماريا مجبور بود تا آخر سال تحصيلی خودش را با نگاه کردن و دوست داشتن او در سکوت راضی کند در طول تعطيلات تمام نشدنی تابستان، یک روز صبح که ماريا از خواب بيدار شد متوجه خونی شد که روی پاهايش ريخته بود. فکر کرد دارد می ميرد و تصميم گرفت که نامه ای برای پسر بنويسد و به بگويد که او عشق بزرگ زندگی اش بوده، این را بگوید و به بیشه برود و در آنجا بی شک گرگ درنده ای یا یکی از هیولاهایی که همیشه اهالی روستا را به وحشت می انداختند و یا حتی معشوقهء کشیشی که پس از نفرین تبدیل به قاطری سرگردان در شب شده او را می کشتند و هیچ کس هم خبردار نمی شد که واقعا بر او چه گذشته. مادر و پدرش هم با ناپدید شدنش بهتر می توانستند کنار بیآیند تا مردنش. اینطور همیشه امیدی که مختص فقراست ته دلشان باقی می ماند که دخترشان توسط ثروتمندی نازا دزدیده شده و در آینده خوشبخت و پولدار به پیششان بازخواهد گشت، و اینگونه عشق زندگیش هم هیچ گاه او را فراموش نخواهد کرد، در حالیکه هر روز خودش را لعنت خواهد فرستاد که چرا هرگز دوباره سعی نکرد سر صحبت را با او باز کند ماريا هيچ وقت آن نامه را ننوشت، چون همان موقع مادرش به اتاق آمد و با ديدن لکه های خون لبخندی زد و گفت :حالا تو يک خانم جوانی ماريا از ارتباط بين آن لکه های خون و يک خانم جوان شدن حيرت زده بود، اما مادرش از پس دادن توضيح قانع کننده تری برنمی آمد، فقط گفت که خيلی عادی است و از اين به بعد چهار يا پنج روز در ماه اينطوری می شود و او بايد اينجور وقت ها يک چيزی مثل بالش کوچولوی عروسک اش بين پاهايش بپوشد. ماريا از مادرش پرسيد که آیا مرد ها ازیک نوع لوله استفاده می کنند که خون تمام شلوارشان را نگیرد؟ اما پاسخ شنيد که فقط خانم ها اينطوری می شوند ماريا به خدا شکايت کرد، بالاخره به قاعده شدن عادت کرد ولی به غيبت و نبودن پسر نه. مدام خودش را سرزنش می کرد که چرا آنطور احمقانه از پسر فرار کرده بود، از چيزی که بيشتر از هر چيز ديگری دوستش داشت... روز قبل از اينکه سال تحصيلی جديد شروع شود او به تنها کليسای شهر رفت و رو به تمثال سن آنتونی قسم خورد که خود پيشقدم بشود وسر صحبت را با پسر باز کند روز بعد، ماريا بهترين لباسش را که مادرش برای آن روز بخصوص دوخته بود پوشيد و به سمت مدرسه راه افتاد، خدا را شکر کرد که تعطيلات بالاخره تمام شده بود. اما اثری از پسر نبود، تمام روزهای آن هفته يکی يکی همراه با زجر سپری می شدند اما از پسر خبری نبود تا اينکه بعضی از همکلاسيهايش به او گفتند که پسرک از شهر رفته !يک نفر گفت : رفته يه جای دور آنوقت، ماريا فهميد که واقعا بعضی چيزها برای هميشه از دست می روند، او همچنين ياد گرفت جايی وجود دارد که به آن می گويند: يه جای خيلی دور! فهميد که دنيا خيلی پهناور است و شهر او خيلی کوچک؛ و اينکه آدم های دوست داشتنی و جذاب هميشه می روند... او هم دلش می خواست آنجا را ترک کند، اما هنوز خيلی جوان بود. اين جوری بود که او يک روز نگاهی به خيابان های خسته کنندهء شهرش کرد و تصميم گرفت روزی رد پسرک را دنبال کند... نهمين جمعه پس از رفتن پسرک، زانو زد و از مريم مقدس خواست که او را از آنجا ببرد ماريا برای مدتی بسيار غمگين بود و بيهوده سعی می کرد ردی از پسرک پيدا کند، اما هيچ کس نمی دانست که پدر و مادر او به کجا رفته بودند. ماريا کم کم متوجه شد دنيا خيلی بزرگ است، عشق خيلی خطرناک است و مريم مقدس که در بهشتی دور سکنی گزيده به دعای بچه ها توجهی نمی کند پایان فصل اول فصل دوم سه سال گذشت. او جغرافی و ریاضی یاد گرفت. در مدرسه اولین مجلهی پورنو اش را خواند.در همان زمان، شروع به نوشتن یادداشت های روزانه در مورد زندگی کسالت بار خود و تمایلش برای تجربه کردن چیزهای جدید و دست اول که در مدرسه به او گفته بودند کرد؛ اقیانوس، برف،مردها با عمامه، زنان زیبا که پوشیده از جواهرات هستند. اما از آن جا که هیچ کس نمی تواند در رویاهای غیر ممکن خود زندگی کند، به خصوص اگر مادرش یک خیاط باشد و پدرش به ندرت در خانه پیدا شود، او به زودی تشخیص داد که باید توجه بیشتری به ٱنچه در اطرافش می گذرد داشته باشد. او به تحصیل پرداخت تا بتواند در زندگی موفق شود و در همان زمان به دنبال کسی می گشت که بتواند رویاهایش را با او شریک شود.وقتی او پانزده ساله شد، عاشق پسری شد که در دسته های هفته ی مقدس (1) شداو اشتباه بچگی اش را تکرار نکرد: آنها با هم راه رفتند و دوست شدند. و شروع کردند به سینما و جشن رفتن.اما مثل دفعه اول، او متوجه شد که به پسر در حالی که غایب بود بیشتر از هنگامی که او حضور داشت عشق می ورزید. او برای دوست پسرش به شدت دلتنگ می شد، ساعت ها به خیال پردازی درباره آنچه که آنها در دیدار بعدی در باره اش حرف خواهند زد می پرداخت و هر ثانیه از لحظاتی که با هم بودند را به خاطر می آورد.سعی می کرد تا کارهایی که اشتباه یا درست انجام داده است را تشخیص دهد. او دوست داشت به خودش مثل یک بانوی جوان باتجربه نگاه کند، که اجازه داد بود یک علاقه ی شدید فهم او را از بین ببرد و با دردی که این مسائله باعث می شد آشنا بود. او تصمیم گرفته بود با تمام قدرت برای این مرد و ازدواج با او بجنگد. فکر می کرد او مرد ازدواج و بچه و خانهی کنار دریا بود.او تصمیم گرفت با مادرش حرف بزند که خیلی "جدی به او گفت: "اما تو هنوز خیلی جوان هستی، عزیز من"تو وقتی با پدرم ازدواج کردی که شانزده ساله بودی"مادرش ترجیج داد که به او توضیح ندهد که ازدواج آنها به خاطر بارداری ناخواسته اش بوده: "در آن زمان همه چیز فرق می کرد" و سعی کرد که بحث را خاتمه دهد روز بعد، ماریا و دوست پسرش برای قدم زدن به حومه شهر رفتند. کمی صحبت کردند. ماریا از او پرسید آیا علاقه ای به سفر کردن دارد اما به جای جواب او ماریا را در آغوش گرفت و او را بوسیداولین بوسهی او! همانگونه که آن لحظه را خیال می کرد! در منظره ای زیبا- پرنده های ماهی خوار در حال پرواز، غروب آفتاب، منطقه ای نیمه خشک زیبا و وسیع، صدای موسیقی از دور دست ها. ماریا تظاهر کرد که خودش را عقب می کشد، اما بعد او را در آغوش کشید و چیزهایی که در درفیلم های سینما و تلویزیون و مجله ها دیده بود تکرار کرد: لب هایش را با کمی خشونت به لبهای او مالید، در حالی که سرش را به این طرف و آن طرف تکان می داد. نیمی ریتمیک و نیمی دیوانه وار. او احساس می کرد که دندان های پسر را با زبان خود لمس می کندپسر ناگهان بوسیدن او را متوقف کرد و پرسید: تو نمی خواهی؟ او چه جوابی باید می داد؟آیا او هم می خواست؟ مطمئنن او هم می خواست. اما یک زن نباید خودش را این گونه آشکار کند، به خصوص نه به همسر آیندهی خود، و گرنه او بقیه عمر خود را به شک کردن خواهد گذراند که او ممکن است به هر چیزی به همین راحتی بله بگوید. او تصمیم گرفت که جواب ندهدپسر او را دوباره بوس کرد. این بار با اشتیاق کمتری.دوباره ایستاد،با صورت قرمز، و ماریا فهمید چیز اشتباهی اتفاق افتاده است.اما او می ترسید که بپرسد آن چیست. او دست پسر را گرفت و آنها به شهر برگشتند،مثل آن که هیچ اتفاقی نیافتاده استآن شب، با استفاده از کلمات سخت و نامتداول- چون مطمئن بود که کسی دیگر هم آن دفترچه را می خواند، و چون معتقد بود چیز مهمی اتفاق افتاده-در دفترچه ی خاطراتش نوشت
روز بعد او با دوست دخترهایش صحبت کرد. همه ی آنها او را در حالی که با "نامزده" آینده اش بیرون می رفت دیده بودند.بعد از همه ی اینها، این کافی نیست که یک عشق بزرگ در زندگی داشته باشی، تو باید مطمئن باشی که هر کسی می داند تو چه آدم مطلوب و خواستنی ای هستی. آنها داشتند می مردند که بدانند چه اتفاقی افتاده و ماریا، با خودپسندی، گفت که بهترین قسمت وقتی بود که زبان او دندان های ماریا را لمس کرد.یکی از دختر ها خندید و گفت"تو دهنت را باز نکردی؟""یک دفعه همه چیز واضح شد. سوال پسر، ناامیدی او""برای چه؟""که به او اجازه بدهی زبانش را داخل کند""چه فرقی می کند؟""این چیزی نیست که تو بتوانی توضیح دهی. مردم این جوری همدیگر را بوس می کنند"آنها خندیدند و مسخره اش کردند. حس ترحم و شادی ِِ انتقام دخترهایی که هرگز با پسری در عشق نبودند. ماریا وانمود کرد که اهمیت نمی دهد و او هم خندید. اگرچه روح او در حال گریه بود. در دلش به فیلمی که در سینما دیده بود نفرین می کرد، از آن یاد گرفته بود که چشمهایش را ببندد، دست هایش را بر سر مرد قرار دهد، و آهسته سرش را به چپ و راست تکان دهد. اما او مساله ضروری را رعایت نکرده بود و مهمترن چیز را نشان نداده بود. او یک معذرت خواهی عالی ساخت(من نمی خواستم که یک باره خودم را عرضه کنم. چون مطمئن نبودم، اما حالا تشخیص داده ام که تو عشق زندگی من هستی) و منتظر فرصت بعدی شداو پسر را تا سه روز بعد ندید، در یک جشن در کلوپ محلی، در حالی که پسر دست یکی از دوست های ماریا را نگه داشته بود.دوستی که از ماریا در مورد بوسه هایشان پرسیده بود.ماریا دوباره وانمود کرد که اهمیت نمی دهد. تا پایان گفتگویش با دیگر دوستان دخترش در مورد ستاره های فیلم ها و بقیه ی پسر های محل تحمل آورد. و سعی کرد به نگاه های دلسوزانه ی دوستانش توجه نکند.وقتی به خانه رسید، دنیایش به ناگاه فرو ریخت. تمام شب را گریه کرد و هشت ماه تمام زجر کشید تا به این نتیجه رسید که آن عشق مطمئنن برای او ساخته نشده بود و او برای عشق ساخته نشده.و به این فکر کرد که برای باقی عمرش یک راهبه می شود و بقیه زندگیش را وقف عشقی می کند که صدمه نمی زند و جای زخم هایش روی قلب نمی ماند- عشق برای مسیح. در مدرسه، آنها درباره ی مبلغ مذهبی که به آفریقا سفر کرده بود یاد گرفتند. او فکر کرد که این راهی می تواند باشد برای رهایی از وجود گرفته و بی فایده اش. او نقشه کشید که به یک صومعه وارد شود. کمک های اولیه را فراگرفت(خیلی از معلم ها می گفتند آدم های زیادی در آفریقا می میرند)، در کلاس های مذهبی اش سخت تر کار کرد، و شروع کرد به تصویربافی از خودش به عنوان یک فرد مقدس مدرن که زندگی ها را نجات می دهد و به جنگل هایی می رود که شیرها و ببرها در آن ها زندگی کرد.××××اگر چه در پانزده سالگی او یاد گرفت باید با دهان باز بوس کرد و این که عشق بالاتر از هر چیزی باعث آزار می شود، اما او مسئله ی سومی را نیز کشف کرد: خود ارضایی. این مسئله اتفاقی پیش آمد. در حالی که منتظر بود مادرش بیاید آلت تناسلی اش را لمس می کرد. او وقتی بچه بود این کار را انجام می داد و از این حس خوشش می آمد.تا اینکه یک روز پدرش او را در حال این عمل دید و به او سیلی محکمی زد، بدون این که به او توضیح دهد چرا. او هیچ وقت کتک خوردن به آن شدت را فراموش نکرد ولی یاد گرفت که نباید خودش را جلوی بقیه ی مردم لمس کند. و از آنجایی که نمی توانست آن را در وسط خیابان انجام دهد و برای خودش اتاقی هم نداشت، همه چیز را درباره ی آن حس خوشایند فراموش کردتا آن بعد از ظهر، حدود شش ماه بعد از آن بوسه ها. مادرش دیر کرده بود و او هیچ کاری برای انجام دادن نداشت. پدرش تازه با یکی از دوستانش بیرون رفته بود.و از آنجایی که هیچ چیز جالبی از تلویزیون پخش نمی شد، او شروع به تجسس بدن خودش کرد. به این امید که شاید بتواند موی اضافه ای پیدا کند که بیدرنگ آن را بکند. که در حال شگفتی یک غده بالای مبهل خود پیدا کرد. او شروع به لمس آن کرد و فهمید که نمی تواند این کار را متوقف کند. احساسات بسیار تحریک کننده و مطبوعی داشت. و همه ی بدن او به خصوص قسمتی که لمس می کرد سفت و کشیده شده بود. او حس می کرد که به بهشتی وارد می شود. احساساتش به شدت افزایش می یافتند. تا جایی که او متوجه شد نمی تواند به طور واضح ببیند با بشنود. همه چیز به سایه زردی تبدیل شده بود. او ناله ای سر داد و اولین ارگاسمش را تجربه کرد توضیحات فصل دوم: (1) هفته ی مقدس: هفته ی قبل از عید پاک که یاد آورآخرین هفته ی زندگی مسیح قبل از به صلیب کشیدن اوست پایان فصل دوم فصل سوم و اینگونه دوره ی نوجوانی ماریا گذشت. او زیبا و زیبا تر می شد و رفتار غمگینانه و مرموزش بر زیبایی او می افزود. با وجودی که به خودش قول داده بود دیگر عاشق نشود با یک پسر بیرون رفت، و با یکی دیگرـ خیال بافت و زجر کشید. و در یکی از همین روزها باکرگی خود را روی صندلی عقب یک ماشین از دست داد. او و دوست پسرش در حال لمس همدیگر بودند- بیشتر از حال عادی- دوست پسرش خیلی هیجان زده شد و ماریا خسته از این که تنها باکره بین گروه دوستانش بود به او اجازه داد که به او نزدیکی کند. برعکس خودارضایی، که او را به حس بهشتی می رساند، نزدیکی برایش دردناک بود و باعث شد که یک لکه خون بر دامن او پدیدار شود که آن را شست. هیچ چیز شبیه حس معجزه آسای اولین بوسه ی او نبود. هیچ مرغ ماهی خواری در حال پرواز، غروب خورشید، موسیقی... اما او ترجیح می داد به این مسائل فکر نکند فصل چهارم روز بعد، به همراه ملسون-مترجم و مسئول امنیت هتل که حالا در ذهن ماریا به نماینده او تبدیل شده بود-ماریا پیشنهاد مرد سوییسی را به شرطی که پرونده ای در کنسولگری سوییس تشکیل دهند قبول کرد. مرد که به نظر می رسید به چنین خواسته هایی عادت دارد، گفت از آنجایی که ماریا هم به مدرکی نیاز دارد که ثابت کند فرد دیگری در آنجا نمی تواند کاری که او برایش در نظر گرفته شده انجام دهد، او هم با درخواست ماریا موافق است(اثبات این که زنان سوییسی استعداد خاصی برای رقص سامبا ندارند سخت نبود). آنها با هم به مرکز شهر رفتند و مرد مترجم، مسئول امنیت هتل و نماینده، تقاضای سهمی از معامله کرد، سی در صد از پانصد دلاری که ماریا دریافت کرد |