تبليغاتX
بی سرنامه
ماییم و نوای بی نوایی.........بسم الله اگر حریف مایی
سلام به همه دوستان عزیز و دلسوزم

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل وتخت و بخت

بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام

سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش

اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام

امیدوارم امسال عید به همتون خوش بگذره . ما که از امروز رفتیم واسه همتون دلم تنگ میشه

عید خوبی داشته باشید

+ نوشته شده در  85/12/23ساعت 7:40  توسط zartosht | 

آنان که خاک راه را به نظر کیمیا کنند

آنان که :

خام بودم

پخته شدم

سوختم

را نوا کنند

آیا شود که ما را ز خامی جدا کنند؟

اهواز - اردیبهشت ۷۵

+ نوشته شده در  85/12/16ساعت 10:36  توسط zartosht | 
با سلام

برداشت از این مطلب به عهده خود خواننده می باشد و آدرس آنرا جهت تحقیق بیشتر آورده ام

http://news.gooya.com/2003/01/09/0901-h-17.php

عناصر زرتشتي در قرآن و سنت*

همانطور كه نويسندگان عربي و يوناني متذكر شده اند, تاُثير سياسي كه ايران بر قسمتهاي معيني از عربستان و كشورهاي همسايه قبل و بعد از اسلام گذاشت بسيار در خور توجه است. براي مثال ابوفيدا ما را مطلع مي سازد كه در اوايل قرن هفتم ميلادي خسرو( يا به قول عربها كسرا) انوشيروان به هيرا در ساحل فرات حمله كرد. و پادشاه هيرا را از سلطنت خلع كرد و به جاي او شخصي را به اسم منوچهر ماي ساما به حكمراني آنجا گماشت.مدتي نه چندان طولاني پس از اين حادثه به يمن تحت فرماندهي وهراز لشگر كشيد تا حبشيهايي را كه اين كشور را تصاحب كرده بودند, بيرون كند. و سلطنت اجدادي يارنانيت را به او باز گرداند. ولي نيروهاي پارسي در آن كشور باقي ماندند. و بالاخره خودش تاج و تخت را تصاحب كرد. و سپس آن را به اخلاف خويش واگذار نمود. ابوفيرا مي گويد شاهزادگان خاندان منوچهر كه پس از او به سلطنت رسيدند و بر عراق عرب حكمراني كردند فقط حاكماني دست نشاندهُ پادشاهان پارس بودند. او از 4 حكمران حبشي و 8 شاهزادهُ پارسي قبل از اينكه محمد بر آنجا تسلط يابد نام برد. اما در زمان قبل از محمد نيز ارتباط تنگاتنگي بين شمال غربي و غرب عربستان با پارسيان وجود داشت. ما مي دانيم كه نوفل و مطلب(عمو هاي پدر پيغمبر) در زماني كه رياست قريش را به عهده داشتند, پيماني با پارس بسته بودند كه به موجب آن تجار مكه مجاز بودند با پارس و عراق(ايران قديم) تجارت كنند. در سال 606 ميلادي يا كمي قبل يا بعد از آن هيئتي از تجار به سرپرستي ابوسفيان به پايتخت پارس رفتند. و از پادشاه پارس هداياي نيز دريافت كردند.

در سال 612 ميلادي زمانيكه محمد ادعاي پيامبري كرد, پارس بر سوريه , فلسطين و آسياي صغير حكمراني ميكرد. در حدود سال 626 ميلادي هراكيليوس امپراطور بيزانس درصدد بود ابهت از دست رفتهُ بيزانس را به او باز گرداند. بدزان حاكم يمن از حمايت پادشاه ايران دلسرد شد و مجبور شد خود را تسليم پيامبر كند. و از آن پس به محمد باج دهد. مدتي پس از مرگ محمد عدهُ زيادي از سربازان اسلام به پارس حمله كردند و به زور شمشير عدهُ زيادي از ايرانيان را مسلمان كردند. وقتي دو ملت, يكي با تمدن پيشرفته و ديگري در جاهليت محض , در ارتباط تنگاتنگ با يكديگر قرار مي گيرند , فرهنگ فرو دست از فرهنگ والاتر تاثير قابل ملاحظه اي مي پذيرد. سرتاسر تاريخ گواه اين مدعاست. در زمان محمد شرايط جهل به گونه اي بود كه حتي نويسندگان عرب از آن به عنوان دوران جاهليت ياد مي كنند. اما در نقطهُ مقابل مطابق آنچه از سنگ نوشته هاي داريوش و خشايارشاه , خرابه هاي تخت جمشيد و همينطور آثار به جا مانده از يونانيان به دست ما رسيده است ,متوجه مي شويم كه پارس حتي در گذشته هاي بسيار دور از تمدن پيشرفته اي برخوردار بوده است. بنا بر اين پر واضح است كه عرب در نتيجهُ اين ارتباط از پارس تاثير قابل ملاحظه اي دريافت مي دارد. از آنچه تذكره نويسان عرب گفته اند و همينطور از بيانات قرآن مبرهن است كه افسانه هاي رمانتيك و شعر در ميان اعراب از شهرت وافري برخوردار بوده است. چون بسياري از اينگونه قصه ها در ميان اعراب شناخته شده بود , محمد از طرف دشمنانش به تقليد يا وام گيري از اينگونه قصه ها متهم شد .براي مثال ابن حشام نقل مي كند كه زماني محمد عده اي را دور خود جمع كرد. و براي آنها آياتي از قرآن خواند. و به آنها هشدار داد كه آنچه سبب خواري ملتها مي شود عدم ايمان آنهاست. سپس نادر ابن الحريث كه در اين مجمع حضور داشت برخاست و در بارهُ رستم و اسفنديار و پادشاه پارس سخن راند, و گفت: به خدا سوگند كه محمد نمي تواند داستانهايي به قشنگي داستانهاي من تعريف كند. و گفتار او چيزي به جز نقل قول از گذشتگان نيست. او اين داستانها را همانطوري ساخته كه من ساخته ام سپس آيه اي به اين مضمون نازل شد.

عده اي صبح و شب گفتند كه اين آيات چيزي نيست جز گفتار پيشينيان. بگو آنكه از غيب آسمانها و زمين آگاه است اين آيات را آشكارا فرو فرستاد. و او بخشنده و مهربان است.

اين آيه نيز نازل شد:

وقتي كه آياتي از قرآن بر آنها تلاوت مي شود , مي گويند اين آيات سخن پيشينيان است. و محمد براي منفعت خود آنها را نازل كرده است. لعنت خدا بر دروغگويان نابكار كه وقتي آيات خدا بر آنها تلاوت مي شود, انگار كه نمي شنوند. و بر غرور خود پايداري مي كنند بنابر اين به آنها مژدهُ عذاب اليم بده. جوابي كه محمد در برابر اينگونه اتهامات مي داد قانع كننده نبود. ما نيز نمي توانيم آن را كافي بدانيم و در نتيجه از بررسي عبارتهاي معيني از قرآن كه از ادعاي اين مخالفان جانبداري نمي كند چشم بپوشيم. داستان رستم و اسفنديار كه پيشتر از آن ذكر شد بي شك در بين آنها رواج داشته است كه به واسطهُ آن چند قرن بعد فردوسي شاعر حماسه سراي ايراني اين مجموعه داستانها را كه به گفتهُ خود او توسط يك روستايي ايراني جمع آوري شده بود به نظم در آورد. بي شك بعضي از اين داستانها بسيار قديمي هستند. اما براي آنچه خاطر نشان كرديم نيازي به شاهنامهُ فردوسي نداريم. زيرا صلاحيت كاري كه به شكل شعري كنونيش پس از زمان محمد نوشته شده است براي قضاوت كافي به نظر نمي رسد. اما خوشبختانه در كتاب اوستا و يا ديگر كتابهاي پارسيها و زرتشتيها اطلاعاتي را در اختيار داريم كه جاي هيچگونه سوُالي در زمينهُ قدمت آنها باقي نمي ماند. و ما مي توانيم از آنها استفاده كنيم. به راحتي مي توان نتيجه گيري كرد كه از آنجا كه اعراب با داستانهاي ايراني آشنايي داشتند و قصه هايي از قبيل رستم و اسفنديار را شنيده بودند, بنابر اين با قصهُ جمشيد و همينطور آرتاويراف و زرتشت و صعود آنان به آسمان و توصيف آنان از بهشت و جهنم و همينطور پل چينوات و درخت هواپا و افسانهُ فرود اهريمن از تاريكي مطلق, و داستانهاي عجيب ديگري از اين قبيل بيگانه نبودند. اگر آنان با اينگونه داستانها آشنايي داشتند . بنابراين طبيعي است كه همانطور كه محمد از افسانه هاي يهوديان و مسيحيان استفاده كرد از افسانه هاي پارسيان نيز بهره ببرد. بنا بر اين ما در صدد هستيم كه ببينيم آيا اين افسانه هاي تخيلي اثري بر قرآن و سنت داشته است يا خير. بعدا" خواهيم ديد كه نه تنها در اين مورد بلكه در مثالهاي ديگر نيز ريشهُ اينگونه داستانها آنچنان آريايي و غير سامي است كه نمونهُ آنها را با اختلافات جزئي در داستانهاي هنديان نيز مي بينيم.

در حقيقت بسياري از اين داستانها بيانگر ميراث فكري و مذهبي اين دو قوم بود. ابتدا اين دو قوم يكي بوده اند سپس از يكديگر جدا شده و از آريا نم و جئو نزديك هرات به ايران و هند مهاجرت كردند. به احتمال قريب به يقين اين داستانها كه ريشه آريايي داشتند مدتي بعد در ميان هنديان نيز پراكنده شد. خواهيم ديد كه اين داستانها به گوش محمد نيز رسيده بود. و تاثير خود را بر قرآن و سنت و احاديثي كه ياران محمد نقل مي كردند و مدعي بودند آنها را از زبان خود محمد شنيده اند, گذاشته بود.

شب معراج:

اولين چيزي كه در اينجا به آن خواهيم پرداخت ماجراي معروف شب معراج حضرت محمد مي باشد. در اين ارتباط به آيه اي از قرآن به نام الاسرا كه سورهُ بني اسرائيل نيز خوانده مي شود مراجعه مي كنيم.

" پاك و منزه است خدايي كه شبي بندهُ خود را از مسجد الحرام به مسجد الاقصايي كه پيرامونش را مبارك و پر نعمت ساخت سير داد. تا آيات غيب خود را بر او بگشايد."

با توجه به اين آيه اكثر مفسرين ماجراي شب معراج را قبول دارند. اما بعضي معتقدند كه محمد در خواب به اين سفر رفت و بعضي جزئيات بيشتري را از سنت به آن مي افزايند. بعضي معراج را از ديدگاه عرفاني و مجازي مورد تجزيه و تحليل قرار مي دهند. براي مثال ابن اسحاق از قول عايشه نقل مي كند كه جسم رسول خدا ناپديد نشد اما خدا در شب معراج روحش را به آسمان برد. يكي از احاديث سنتي مي گويد: محمد گفت:" من خوابيده بودم اما قلبم بيدار بود"

محي الدين مفسرعارف مسلك معروف , اين سفر را تنها از لحاظ استعاري بررسي مي كند. ما درصدد نيستيم كه وقوع اين سفر را به طور جدي بررسي كنيم. احتياجي به دنبال كردن اين نقطه نظر نيست. مطمئنا" عدهُ زيادي از مفسرين و راويان احاديث بر اين باور هستند كه محمد حقيقتا" در يك شب از مكه به اورشليم رفت .سپس بهشت را ديد. آنان براي اين مسلمانان مطيع تفسيرات زيادي پيرامون آنچه محمد در شب معراج ديد و كارهايي كه انجام داد مي كنند.

توسط اينگونه احاديث هست كه ما مي توانيم به آساني ردّ افسانه هاي پيشين به ويژه افسانه هاي زرتشتي را در قرآن دنبال كنيم. اين يك حقيقت است. خواه ما همانند عدهُ كثيري از مسلمانان پيرو محمد معتقد باشيم كه محمد شخصا" به معراج رفت.(همانطور كه ترجمهُ يكي از آنها را در اينجا دنبال مي كنيم)و خواه استنباط كنيم كه داستان شب معراج داستاني است برگرفته از داستانهاي پيشينيان.

از آنجا كه قديمي ترين گفتاري كه در اختيار ماست گفتار ابن اسحاق است در ابتدا به گفتار او مي پردازيم. سخنان او توسط ابن حشام كه ويرايشگر و همينطور دنبال كنندهُ ابن اسحاق بوده است بيان شده است. محمد ادعا مي كرد كه جبرئيل در شب معراج دو بار او را بيدار كرد و او دوباره به خواب رفت. سپس ادامه مي دهد" جبرئيل براي بار سوم آمد. سپس پايم را لمس كرد. من نشستم او بازويم را گرفت. و من همراه او ايستادم. سپس او به طرف در مسجد رفت. حيواني سفيد ديدم چيزي بين الاغ و قاطر كه در پهلوهايش دو بال داشت. جبرئيل همراه من آمد تا سوار آن حيوان بشوم. در حالتي كه نه من از او جلو مي افتادم و نه او از من جلو مي افتاد.

هرگاه مي خواستم سوار آن حيوان بشوم آن حيوان بلند مي شد. سپس جبرئيل دستش را روي يال براق گذاشت و گفت تو از كاري كه مي كني خجالت نمي كشي ؟ به خدا سوگند كه تاكنون كسي با افتخارتر از محمد از ميان خدمتگزاران خدا بر تو سوار نشده است. براق آنقدر شرمنده شد كه شروع به عرق ريختن كرد. و ايستاد تا من توانستم بر او سوار شوم."

الحسن در حديث خود مي گويد: پيامبر رفت و جبرئيل او را دنبال كرد. تا به بيت المقدس "اورشليم" رسيدند. سپس در ميان پيامبران موسي ابراهيم و عيسي را در آنجا ديد. آنگاه پيامبر امام جماعت شد و در آنجا نماز به پاداشت. سپس جبرئيل دو كوزه آورد كه در يكي شراب و در ديگري شير بود. پيامبر كوزهُ شير را گرفت و از آن نوشيد. و به كوزهُ شراب دست نزد. سپس گفت تو و امتت ذاتا" هدايت شده ايد و شراب بر شما حرام است. آنگاه پيامبر برگشت . و در صبح هنگام زماني كه از خواب برخاست ماجراي شب معراج را براي قوم قريش تعريف كرد. سپس عده اي از مردم گفتند به خدا سوگند كه اين مطلبي آشكار است. مسافرت از مكه به سوريه يك ماه طول مي كشد. و برگشت از مكه به سوريه نيز يك ماه طول مي كشد. آيا ممكن است كه محمد در يك شب به اين سفر برود و برگردد؟ مطابق اين روايت محمد در يك شب از مكه به اورشليم رفت و برگشت. راويان بعدي شرح قابل توجهي از اين شب معراج نوشتند و مدعي شدند كه آنچه را كه نقل كرده اند از زبان خود محمد شنيده اند. در مشكات المصابيح نام تعدادي از آنان كه اينگونه احاديث را نقل كرده اند, گفته شده است.

پيامبر خدا مي گويد وقتي كه خوابيده بودم كسي نزد من آمد و قلبم را بيرون آورد و با فنجان طلايي پر از ايمان قلبم را شستشو داد. سپس آن را سر جايش گذاشت. آنگاه به خود آمدم سپس حيواني به رنگ سفيد برايم آورد كه قدري از قاطر كوچكتر و از الاغ بزرگتر بود. اسم اين حيوان براق بود. سپس او را جلوي پاي من گذاشت. آنگاه سوار آن حيوان شدم و جبرئيل مرا همراهي كرد. تا به آسمان زيرين رسيدم در آنجا كسي اجازهُ عبور خواست. از جبرئيل پرسيد كيستي؟ جبرئيل گفت منم جبرئيل. گفت همراه تو كيست ؟ گفت اين محمد است. پرسيد آيا او يك فرستاده است؟ جبرئيل گفت بله و به او خوش آمد بگو. و او خوش آمد گفت و در را گشود. وقتي كه وارد شدم آدم را در آنجا ديدم. جبرئيل گفت اين پدر تو آدم است. بنابر اين به او سلام كن .من به او سلام دادم و او جواب سلامم را داد. سپس گفت خوش آمدي پسر و پيامبر خوب. داستان با تكرار خسته كننده اي ادامه مي يابد. در اين داستان ذكر مي شود كه جبرئيل محمد را از يك آسمان به آسمان ديگر برد. در هر طبقه همان سوُالها تكرار مي شد و در جواب همان پاسخها داده مي شد. در آسمان دوم محمد به يحيي تعميدگر و عيسي معرفي شد. در آسمان سوّم يوسف را ديد و در چهارم ادريس و در پنجمي هارون را ديد. در آسمان ششم موسي را در حالي كه گريان بود ديد. علت را پرسيد موسي در پاسخ گفت علت گريه من اين است كه در بهشت عدهُ ياران تو بيشتر از ياران من است. در آسمان هفتم محمد ياران خودش را كه وارد بهشت شده بودند ديد. و مطابق معمول با آنها احوالپرسي كرد. سپس محمد به جايي رفت كه درخت سدرت المنتهي بود. ميوه هاي اين درخت شبيه كوزهُ كوزه گران و برگهايش شبيه گوشهاي فيل بود. سپس به جايي رسيد كه با گل نيلوفر مرزبندي شده بود. دو جويبار داخلي و دو جويبار خارجي در آنجا ديد. پرسيد اين جويبار ها چه هستند؟ كسي پاسخ داد آن جويبارهاي داخلي جويبارهاي بهشتند و جويبار هاي خارجي نيل و فرات هستند.

داستان با جزئيات بيشتري ادامه مي يابد. در ميان ماجراهاي مختلف , ماجراي گريه كردن حضرت آدم نيز هست. در اينجا احتياجي به بازگويي آن نداريم.

در ميان كارهاي مشهوري كه تودهُ عظيمي از مسلمين از زندگي پيامبرشان به دست آورده اند, ماجراي معراج از همه عجيب تر است. براي مثال زمانيكه محمد به مرزي از گل نيلوفر مي رسد و جبرئيل از اين به بعد به خود جراُت نمي دهد با محمد به پيش برود. و از اين پس اسرافيل او را به قلمرو خود رهنمون مي سازد. وقتي محمد به تخت خدا مي رسد, با گوش خود صداي خدا را مي شنود كه مي گويد صندلهايت را در نياور چرا كه تماس صندلهايش حتي عرش خدا را مفتخر مي سازد. پس از جزئيات بيشتر كه حتي از ديد مردم معمولي بچگانه و كفرآميز است, ادامه مي دهد: محمد به پشت پرده اي رسيد. و خدا از پشت پرده به او گفت: اي پيامبر درود خدا بر تو كه خدا بخشنده و مهربان است. آنچه در احاديث دربارهُ معراج مي خوانيم كاملأ خالي از منطق و حقيقت است. ما بايد تحقيق كنيم و ببينيم منابعي كه اين داستان شب معراج از آن مشتق شده است , چه بوده است. به احتمال زياد اين داستان چيزي جز روُياي محمد در خواب نبوده است. و اصلأ صعودي در كار نبوده است. با توجه به آنچه در احاديث شرح داده شد, به خوبي مي توان دريافت كه داستان معراج تنها به اين دليل بيان شده است كه مقام پيغمبر را چه در اين مورد و چه در موارد ديگر بالاتر از همه پيامبران نشان دهد. ممكن است اين داستان تركيبي از عناصر مختلف در داستانهاي مختلف باشد. اما به نظر مي رسد كه قسمت اصلي اين داستان بر پايه داستان معراج آرتاويراف نوشته شده باشد داستان معراج آرتاويراف, در كتابي به زبان پهلوي به اسم آرتاويرافنامه در حدود 400 سال پيش از هجرت در زمان اردشير بابكان پادشاه ساسانيان نوشته شده است. ما در اين كتاب آگاه مي شويم كه دستورات دين زرتشت تا حد زيادي در حال محو شدن از اذهان ايرانيان بود. به خواست اردشير بابكان عده اي از مغان زرتشتي بر آن شدند كه با دلايل تازه و مستدل آنچه را از دست رفته بود دوباره بازيابي كنند. بنابر اين مغ جواني را كه زندگي آراسته اي داشت انتخاب كرده و پس از انجام مراسم گوناگون تطهير او را براي صعود به آسمان آماده كردند. به اين منظور كه سخنان خدا را چه با كتابهاي مذهبي آنها توافق داشته باشد چه نداشته باشد براي آنها بازگرداند. نقل شده است كه وقتي آرتاويراف جوان به خلسه فرو رفت روح او با راهنمايي فرشته سروش به آسمان رفت و از طبقات مختلف گذشت, تا به بارگاه اهورامزدا رسيد. آرتاويراف همه چيز را در بهشت مشاهده كرد. و همينطور ساكنين خوشبخت بهشت را در آنجا با چشم خويش ديد. اهورامزدا به او دستور داد به عنوان پيامبر او به زمين برگردد و هر آنچه را كه ديده است براي مردم بازگو كند. همهُ آنچه او ديده است در كتاب بازگو شده است. كه لزومي ندارد در اينجا همهُ آنها را به تفصيل ياد كنيم. اما گوشه هاي كوچكي از آن نشان مي دهد كه چگونه اين داستان مدلي شده است براي افسانهُ معراج حضرت محمد.

در فصل 7 صفحهُ 1-4 آرتاويرافنامه از قول آرتاويراف مي خوانيم كه" اولين قدم را در طبقهُ ستارگان در هومات گذاشتم. در آنجا روح افراد مقدس را ديدم كه چون ستاره از آنها نور ساطع مي شد.در آنجا يك تخت و يك صندلي درخشنده وجود داشت. سپس از سروش و ادهار پرسيدم اين جايگاه كيست؟ و اينها كيستند؟ در توصيف اين بخش بايد گفت كه طبقهُ ستارگان پايين طبقهُ بهشت زرتشتيان است. و ادهار فرشتهُ نگهبان آتش و سروش فرشتهُ فرمانبردار و يكي از فرشتگان ابدي است.(يكي از امشاسپندان) او آرتاويراف را در طبقات مختلف بهشت راهنمايي مي كند همانطور كه جبرئيل محمد را راهنمايي مي كرد راوي داستان را ادامه مي دهد تا اينكه آرتاويراف به طبقهُ دوم يا به طبقهُ ماه مي رسد. سپس طبقهُ سوم يا طبقهُ خورشيد.

خلاصه او راه خود را ادامه مي دهد و در اين عالم ملكوتي سير مي كند تا به حضور اهورامزدا مي رسد. و در اينجا گفتگويي با خدا دارد كه به تفصيل در بخش 11 آرتاويرافنامه نوشته شده است.

بلاخره بهمن از تخت طلايي خود بلند شد و دست مرا گرفت و پيش هومات و هوخت و هورشت و اورمزد و فرشتگان و پاكان دين زرتشت و پاكدينان ديگر كه من تاكنون كسي را به روشني و پاكي آنان نديده بودم , برد. بهمن گفت اين اهورامزداست و تو بايد به او سلام كني. و او به من گفت درود بر تو اي آرتاويراف از دنياي فاني به اين دنياي نور و جاويد خوش آمدي. و به سروش و ادهار فرمان داد كه جايگاه و پاداش افراد خوب و همينطور جايگاه و مجازات افراد بد را به من نشان دهند. سپس سروش و ادهار دست مرا گرفتند و مكانهاي مختلف را به من نشان دادند. و من فرشتگان ديگر را نيز ديدم. در اين كتاب به طور مفصل از چگونگي بهشت و جهنم و آنچه او در آنجا مي بيند مي خوانيم .پس از ديدار او از جهنم داستان به اينگونه ادامه مي يابد.

در آخر سروش و ادهار دست مرا گرفتند و از آن مكان تاريك و وحشتناك به محلي روشن كه در آنجا اهورامزدا و ديگر فرشتگان جمع بودند , بردند. به اهورامزدا سلام دادم و او بسيار مهربان بود .او به من گفت اي خدمتگذار با ايمان به دنياي مادي برگرد و آنچه را كه در اينجا ديدي و دانستي به ديگران به عنوان فرستاده و پرستش كنندهُ اهورامزدا بازگو. من اهورامزدا هستم و هر كه با حقيقت و راستي سخن بگويد من خواهم شنيد. تو با عاقلان به سخن بنشين. وقتي اهورامزدا سخن مي گفت من حيران بودم زيرا فقط نور مي ديدم و جسمي نمي ديدم. از شنيدن صدا دانستم كه اين نور اهورامزداست. احتياجي به توضيح نيست كه اين داستان چقدر به داستان معراج حضرت محمد شباهت دارد.

در كتاب زرتشتنامه كه در حدود قرن سوم ميلادي نوشته شده است داستاني در رابطه با زرتشت كه قرنها پيش از آرتاويراف به آسمان صعود كرد, نوشته شده است. در آنجا او اجازه يافت كه جهنم را ببيند. او در آنجا اهريمن را ديد. كه اهريمن با ابليس در قرآن تطابق دارد.

اين چنين داستانهايي تنها به آرياييهاي پارسي تبار تعلق ندارد. در سانسكريت نيز به داستانهايي از اين قبيل برخورد مي كنيم. كه در ميان آنها مي توانيم از افسانهُ ايندرالوكاگانام يا سفري به دنياي ايندرا (خداي اتمسفر) ياد كنيم. در اين داستان مي خوانيم كه قهرماني به اسم آرجوانا سفري به آسمان كرد.در آنجا او مكان ملكوتي ايندرا را كه در ميان باغي به اسم تادانام بود و ايوانتي ناميده مي شد, ديد. در اين كتاب هندوان ما دربارهُ جويبارهاي هميشه جاري با آب تازه و درختان سبزي كه در آنجا مي رويد مي شنويم. در ميان اين درختان درختي است كه ياكشاجاتي ناميده مي شود. اين درخت ميوه هايي دارد كه آمريتا يا جاودانگي خوانده مي شود. ميوه اي كه اگر كسي از آن بخورد هرگز نمي ميرد. گلهاي زيبا با رنگهاي مختلف ان را تزيين كرده اند. و هر كسي زير سايه اين درخت بخوابد هر آرزويي از قلبش بگذرد برآورده خواهد شد.

زرتشتيان در اسطوره هاي خود درختي عجيب دارند كه در اوستا هواپا و در زبان پهلوي هومايانا ناميده مي شود و در هر دو اين واژه ها به معني آبدار و خوب آبياري شده مي باشد.

هوپا و ياكشاجاتي قابل قياس با درخت طوبي ( درخت نيكي ) در بهشت محمديان است. و آنقدر معروف است كه در اينجا نيازي به توضيح بيشتر نيست.

لازم به ذكر است كه افسانه هايي از اين قبيل در داستانهاي ساختگي مسيحيان نيز پيدا مي شود. مخصوصا" در ويزيو پل و همينطور عهد ابراهيم. در اينجا ما با كتاب ويزيو پل بيشتر سر و كار داريم.

در كتاب ويزيوپل به ما گفته مي شود كه پل به بهشت صعود كرد. و در آنجا 4 جويبار ديد. همينطور در كتاب عهد ابراهيم گفته شده است كه ابراهيم عجايب بهشت را ديد. هر كدام از اينها همانند آرتاويراف و محمد به زمين برگشتند تا آنچه را كه در بهشت ديده بودند براي ديگران تعريف كنند. در كتاب عهد ابراهيم گفته شده است كه فرشتهُ ميكائيل فرود آمد و ابراهيم را سوار بر كالسگهُ فرشتگان كرد. و با خود به آسمان برد. و شش فرشته با او همراه شدند. و ابراهيم از بالاي ابرها به سفر خويش ادامه مي دهد. ارابهُ فرشتگان با براق داستان محمد تطابق دارد. چرا كه در ذهنيت عرب درشكه سواري جاي خود را به الاغ سواري يا اسب و شترسواري داده است. به احتمال زياد واژهُ براق( به ضم حرف اول) از كلمهُ براق( به فتح حرف اول) كه يك واژهُ عبري به معني منور مي باشد, گرفته شده است. كه در عربي برق خوانده مي شود . اگر چه اشتقاق اين كلمه از يك كلمهُ پهلوي نيز ممكن مي باشد.

قبل از اينكه اين مبحث را به پايان ببريم بايد خاطر نشان كنيم كه در كتاب انوخ ( پسر بزرگ قابيل) گفته شده كه انوخ از عجايب زمين و آسمان ديدن كرد. بي شك اين داستان ساختگي تاثير خود را بر كتاب ويزيوپل و عهد ابراهيم و در نتيجه داستان معراج پيامبر گذاشته است. اما چگونگي تاثير اين داستان بر آرتاويراف به درستي معلوم نيست. ليكن پاسخ اين سوُال تاثيري بر تحقيق اخير ما نخواهد گذاشت.

در ارتباط با درخت جاودانگي در باغ عدن يهوديان داستانهاي عجيبي دارند. كه برگرفته از داستانهاي آكديان دربارهُ درخت مقدس اريتو مي باشد. اين داستان در سنگ نوشته هاي يافت شده در نيپور توسط دكتر هيلبرشت ذكر شده است. نيازي نيست كه وارد جزئيات بشويم. فقط با مقايسهُ آنها متوجه مي شويم كه چه شباهتهايي بين اين افسانه ها با آنچه در كتاب آفرينش يهوديان نقل شده است , وجود دارد. افسانهُ يهوديان بر بهشت ملكوتي مسلمانان اثر گذاشته است. زيرا مسلمانان معتقدند كه باغ عدن در بهشت قرار دارد. بنابر اين آنچه را يهوديان در ارتباط با كرهُ خاكي نقل كردهاند به بهشت منتقل كرده اند. در اين راستا ممكن است آنها به خاطر كتابهاي ساختگي مسيحيان به اشتباه افتاده باشند. براي مثال توصيف چهار جويبار در ويزيو پل از همين تخيلات عجيب برخاسته است. اما اين داستانهاي جعلي به ندرت در كليساها مورد قبول واقع مي شد. هر چند كه عده اي از اين داستانها به طور قابل ملاحظه اي در بين مردم ناآگاه رواج داشت. عده اي از اين داستانها براي سالها بين مردم رواج داشت. اما عدهُ ديگري از اين داستانها پس از اينكه سالها به دست فراموشي سپرده شده بودند , دوباره بازيابي شدند. محمد نيز قصهُ درخت طوبي را از افسانهُ زرتشتيان و يهوديان يا هر دو اقتباس كرد. مشترك بودن منشاء داستان زرتشتيان و يهوديان تاثيري بر تحقيق ما نخواهد گذاشت. چهار جويباري كه محمد ديد همان است كه ويزيو پل ديده بود. و اين 4 جويبار همان 4 جويبار باغ عدن بهشت هستند كه در بالا به آن اشاره كرديم. ممكن است كسي بگويد منابع انجيلي در باب صعود انوخ , اليجا, مسيح و صعود پل مقدس به آسمان سوم منشاء جعل داستانهايي كه ذكر كرديم نيست. اما با مراجعه به داستان هاي پارسي و هندي كه ذكر كرديم تاثير آنها را نمي توانيم انكار كنيم. مي بينيم كه داستان معراج محمد همانند ديگر داستانهايي كه دربارهُ محمد اختراع شده است , از داستانهايي مانند آرتاويرافنامه اقتباس شده است. و مقصود از جعل اينگونه داستانها اين بوده است كه محمد را از بعضي جهات همانند ديگر پيامبران و از جهات ديگر او را برتر از همهُ پيامبراني كه پيش از او مبعوث شده اند, نشان دهد.

حوريان بهشتي در قرآن:

براي توصيف آنچه قرآن وعده داده است. به سورهُ الرحمن آيه 46 تا 78 مراجعه مي كنيم.

و هر كه از مقام قهر و كبريايي خدا بترسد او را دو باغ بهشت خواهد بود. در آن دو بهشت انواع گوناگون ميوه ها و نعمت هاست. در آن دو بهشت دو چشمه آب روان است .در آن دو بهشت از هر ميوه دو نوع است. در حاليكه بهشتيان بر بسترهايي كه حرير و استبرق آستر آنهاست تكيه زده اند, و ميوهُ درختانش در همان تكيه گاه در دسترس آنهاست.

در آن بهشت ها زنان زيباي با حيايي است كه دست هيچ كس پيش از آنها بدان زنان نرسيده است. آن زنان حورالعين گويي كه ياقوت و مرجانند. آيا پاداش نيكويي و احسان غير از نيكويي و احسان است؟ وراي آن دو بهشت دو بهشت ديگر است كه درختان آن دو بهشت در منتهي سبزي و خرمي است. در آن دو بهشت ديگر هم دو چشمهُ آب گوارا مي جوشد.در آن دو بهشت ديگر هم هر گونه ميوه و خرما و انار بسيار است. در آن دو بهشت نيكو زنان با حسن بسيارند حورياني در سراپرده هاي خود كه پيش از شوهرانشان دست هيچ كس به آنها نرسيده است. بزرگوار و مبارك نام پروردگار توست كه خداوند جلال و عزت و احسان كرامت است.

همچنين در سورهُ واقعه آيه 17-40 مي خوانيم كه :

و پسراني زيبا(غلمان) كه حسن و جوانيشان ابدي است گرد آنها به خدمت مي گردند. با كوزه ها و مشربه ها و جامهاي پر از شراب ناب. هرگز نه سردردي گيرند و نه مست شوند و نه رنج خماري كشند. و ميوه هاي خوش برگزينند و گوشت مرغان و هر غذا كه مايل باشند مي خورند و زنان سيه چشم زيبا صورت كه در بها و لطافت چون لوُلوُ مكنونند, بر آنها مهياست. اين نعمتهاي بهشتي پاداش آن بهشتيان است. در آنجا نه حرف بيهوده اي شنوند و نه بر يكديگر سخن ناروا بر بندند. هيچ چيز جز سلام و تحيّت و احترام يكديگر نگويند و نشنوند. و اصحاب يمين نيز روزگار خوشي در آنجا دارند. در سايه درختان سدر پر ميوهُ بي خار و درختان پر برگ سايه دار .همه در سايه بلند درختان و در طرف نهرهاي روان و زلال و ميوه هاي بسيار كه هيچگاه منقطع نشود و هيچ كس بهشتيان را از اين ميوه ها منع نكند و فرشهاي پر بها كه آنها را در كمال حسن و زيبايي بيافريديم. و هميشه آن زنان را باكره گردانيم. و شوهر دوست و جوان و همسالان. ( اين واژهُ همسالان در اين آيه به خوبي نشان مي دهد كه محمد چقدر از ازدواج با خديجه راضي بوده است. مترجم) اين نعمتهاي بهشتي مخصوص اهل يمين است.

خواهيم ديد بيشتر اين توصيفاتي كه از بهشت شده است اقتباسي است از افسانه هاي پارسي و هندي كه قسمتهاي نا خوشايند آن مولود ذهن حضرت محمد مي باشد.

ايدهُ حوري مشتق شده از افسانه هاي ايرانيان در ارتباط با پايراكاس مي باشد كه در پارسي جديد به آن پري مي گويند. آنچه زرتشتيان دربارهُ اين پريها توضيح مي دهند اين است كه اينان روحهاي موُنثي هستند كه در آسمان همراه با نور و ستارگان هستند. عموما" فرض بر اين است كه لغت حور كه در قرآن از آن سخن رانده شده است يك لغت عربي به معني سيه چشم مي باشد. شايد اين لغت عربي باشد اما احتمال اينكه اين لغت داراي ريشهُ فارسي باشد نيز وجود دارد. اين لغت مشتق از لغت حوار كه در زبان پهلوي به خور و در پارسي جديد به خور كه در اصل به معني نور و روشنايي و تشعشع خورشيد و در نهايت به معني خورشيد است, مي باشد. وقتي كه عرب مفهوم دوشيزهُ آفتاب را از پارسيان اقتباس كردند بديهي است كه مفهومي در زبان خود براي آن پيدا خواهند كرد. اين قاعده در همهُ زبانها صدق مي كند براي مثال rengade بهrunagate و sparrow_grass به asparagus تبديل مي شود

لغت فردوس كه در قرآن به مفهوم بهشت است يك لغت فارسي است. بررسي ريشه لغت خور از اهميت چنداني برخوردار نيست. اما لغتي كه اين واژه از آن مشتق شده است آشكارا ريشهُ آريايي دارد. همانطور كه غلمان ريشهُ آريايي دارد. هندوها به هر دو اعتقاد دارند. در سانسكريت حوري را آيساراساس و غلمان را گاندهارواس مي نامند و مسكن آنها را آسمان فرض مي كنند. گرچه گاهي به زمين نيز سر مي زنند.

تذكره نويسان مسلمان داستانهايي را نقل مي كنند كه در آن داستانها نشان مي دهند كه چگونه مسلمانان به خاطر رسيدن به حوريان بهشتي چنان به وجد آمده اند كه در جنگها بي مهابا خود را در خطر مرگ افكنده اند.

اين باور شبيه يك باور آريايي قديمي است كه مي گويد: آنان كه در جبه هاي جنگ همراه با زخمهايشان مي ميرند در دنياي ديگر به واسطهُ شجاعتشان از پاداشي بزرگ بهره مند خواهند شد.

همانطور كه ماني در دهارماساسترا مي گويد: خداوندان زمين در جنگها با يكديگر به رقابت بر مي خيزند. هر دو آرزومندند كه يكديگر را بكشند . و در دنياي ديگر به واسطهُ شجاعتشان به بهشت بروند.

همچنين در نالو ياخنانام مي بينيم كه ايندرا به نالاي قهرمان مي گويد: تنها نگهبانان زمين( پادشاهان و جنگجويان) كه به اين دنياي فاني دل نبسته و با اسلحه به ميدان جنگ رفتند و از جنگ رو بر نگردانده اند , در دنياي ديگر به بهشت وارد مي شوند.

اين اعتقاد مختص هنديان نيست زيرا هيتيهاي قديم نيز معتقد بودند كه الههُ جنگ يا انتخاب كنندهُ كشتگان از ميدان جنگ بازديد مي كند و از آنجا جنگجويان شجاع را كه در ستيز كشته شده اند به بهشت ادهين مي برد.

در دنياي مسلمين جنها نوعي از ارواح پليد هستند كه داراي قدرت زيادي هستند. و منبع ترس و وحشت هستند. و طبق باور آنها اين موجودات تحت فرمان سليمان بودند. در قرآن نيز از آنها ياد شده است و گفته شده است كه آنها از جنس آتش هستند. همانطور كه شيطانها و فرشتگان از آتش هستند.. اين يك لغت فارسي است برگرفته از لغت جايني اوستايي كه به معني روح شرور(موُنث) مي باشد.

براي بررسي منابع افسانه هاي محمد در كتابهاي سنت مي خوانيم كه محمد در شب معراج حضرت آدم را ديد. وقتي حضرت به طرف چپ خود به پيكر هاي سياه نگاه مي كرد,(الاسودا) مي گريست. و قتي به آنهايي كه در طرف راست او بودند نگاه مي كرد مي خنديد. اين پيكرهاي سياه نوادگان زاده نشدهُ او بودند كه عموما" به آنها اتمهاي حيات گفته مي شد. كه اين وجودات با آنچه در كتاب عهد ابراهيم گفته شده است متفاوت مي باشد.( كتابي كه قسمتهاي اصلي داستان از آن اقتباس شده است.)

در حقيقت در كتاب عهد ابراهيم مي بينيم كه ابراهيم نوادگان مردهُ خويش را مي بيند. در صورتي كه در كتابهاي سنت مسلمانان مي بينيم كه محمد در شب معراج نوادگان خود را كه هنوز زاده نشده اند , مي بيند. لغتي كه براي اين موجودات در كتابهاي سنتي مسلمانان از آن استفاده شده است لغتي است كاملا" عربي اما به نظر مي رسد كه اين باور بر گرفته از كتابهاي زرتشتيان باشد. اين موجودات در اوستا فرورتيش و در زبان پهلوي فروهر خوانده مي شوند. بعضي مي گويند كه پارسيان اين ايده را از مصريان قديم گرفته اند. اما اين احتمال بسيار ضعيف به نظر مي رسد. به هر حال مسلمانان باور خود نسبت به وجود روحهاي پيش از تولد را مديون زرتشتيان هستند.

مسلمانان به همان اندازه كه يهوديان به فرشتهُ مرگ ايمان دارند به اين فرشته اعتقاد دارند. با اين تفاوت كه آنها به اين فرشته سامائل مي گويند , اما مسلمانان آن را عزرائيل مي گويند. عزرائيل يك لغت عربي نيست بلكه اين واژه يك واژهُ عبري است. يك بار ديگر تاثير دين يهود را بر اسلام مي بينيم. از آنجا كه نام اين فرشته در انجيل ذكر شده است , بنابراين يهوديان و مسلمانان بايد اين ايده را از يك منبع ديگر گرفته باشند. به احتمال زياد اين ايده يك ايدهُ زرتشتي است. چون در كتاب اوستا دربارهُ فرشته اي كه استويدهوش يا ويدهاتوس ناميده مي شود , مي خوانيم.( مقسم) وظيفهُ اين فرشته اين است كه روح را از بدن جدا كند. . زرتشتيها معتقدند كه اگر كسي در آب يا آتش بيفتد و به واسطهُ آن يا خفه شود يا بسوزد آب يا آتش مسبب مرگ او نيست. چون آب و آتش از عناصر خوب هستند و خطري براي كسي ايجاد نمي كنند. اين ويدهاتوس فرشتهُ مرگ است كه سبب مرگ آنان شده است.

عزازيل:

عزازيل مطابق سنت مسلمين در اصل نام شيطان و ابليس بود. اين اسم عربي است و در متن اصلي كتاب لاويان از آن استفاده شده است. اما مبداء اين داستان اصلا" يهودي نيست بلكه كاملا" زرتشتي است. از مقايسه افسانه هايي كه بين زرتشتيان و مسلمانان وجود دارد, اين مطلب به خوبي ثابت مي شود. در قصص الانبيا مي خوانيم كه خداوند بزرگ عزازيل را خلق كرد. او هزار سال به پرستش خدا مشغول بود. سپس به زمين آمد. در هر طبقه خدا را براي هزاران سال عبادت كرد. تا به طبقه اي رسيد كه انسان در آن سكونت داشت. سپس خدا بالهاي زمردين به او عطا كرد. كه با آنها به اولين طبقه از آسمان رسيد. سپس هزاران سال در آنجا عبادت كرد تا به طبقهُ دوم آسمان رسيد. اين جريان همينطور ادامه داشت. در هر مرحله براي صعود به مرحلهُ بالاتر هزار سال عبادت مي كرد. و در هر مرحله از فرشتگان لقبي دريافت مي داشت. در طبقهُ پنجم بود كه عزازيل ناميده شد. بنابر اين او به طبقهُ ششم و هفتم نيز صعود كرد. او آنقدر در زمين و آسمان به عبادت پرداخت كه در زمين و آسمان جايي حتي به اندازهُ كف دست نبود كه او در آنجا به عبادت نپرداخته باشد.. سپس مي خوانيم تنها به دليل اينكه بر آدم سجده نكرد به بهشت رانده شد. در عرايض المجالس مي خوانيم كه او از اين مرحله به بعد ابليس خوانده شد. او سه هزار سال بر دروازهُ بهشت ماند تا بتواند به آدم و حوا لطمه اي وارد سازد. چون قلبش پر از كينه و حسادت نسبت به آدم و حوا بود.

بگذاريد ببينيم كتابهاي زرتشتيان در اين مورد چه مي گويند. شبيه اين داستان را در كتاب پهلوي بندهشن ( به معني خلقت) مي خوانيم. لازم به ذكر است كه روح شيطاني به زبان پهلوي اهريمن خوانده مي شود. اين لغت برگرفته از واژهُ اوستايي انگرومنيو (خراب كنندهُ ذهن) گرفته شده است.

در فصل اول و دوّم بندهشن مي خوانيم كه :

اهريمن در تاريكي مطلق بود. و در آرزوي وارد كردن ضربت بود. ضربت رساني در ناحيه سياه بود. او قلب خود را با كينه و حسادت آميخته بود. اهورامزدا و اهريمن براي 3000 سال به صورت روح بودند. آنها از هيچ خركت و تغييري برخوردار نبودند. اهريمن كه در صدد ضربت رساني بود چون بعد از دانش بوجود آمده بود از وجود اهورامزدا اطلاعي نداشت. بالاخره از آن ژرفا بيرون آمد و به مكان نور رسيد. همينكه نور اهورامزدا را ديد به خاطر حس حسادت شروع كرد به ويرانگري. در اينجا تفاوتي را بين ثنويت زرتشتيان و يگانه پرستي مسلمانان مي بينيم. در باور زرتشتيان اهورامزدا اهريمن (بدي) را خلق نكرد. در ابتدا نيز از وجود او بي اطلاع بود. در حاليكه در دين اسلام اهريمن آفريدهُ خداست. در افسانهُ محمديان شيطان به تدريج به مراحل بالاتر صعود مي كند اما چنين چيزي در اسطورهُ زرتشتيان وجود ندارد. ولي در هر دو روح پليد در تاريكي و ظلمت زندگي مي كنند. سپس به دنياي نور مي آيند. و در هر دو مورد شيطان خود را آماده مي سازد كه با طينت بد خود آفريده هاي خدا را به نابودي كشاند. در فرهنگ زرتشتيان نبرد 12000 ساله اهورامزدا و اهريمن به سه دورهُ 4000 ساله تقسيم مي شود. كه سه هزار سال از اين مدت را در انتظار نابود كردن آدم بسر مي برد.

قبل از اينكه اين مطلب را به پايان ببريم لازم به ذكر است كه طاووس چه در افسانهُ زرتشتيان و چه در افسانهُ مسلمانان با روح پليد ارتباط دارد.

در قصص الانبيا مي خوانيم كه زمانيكه ابليس در دروازهُ بهشت كمين كرده بود و مترصد فرصتي براي وسوسه كردن آدم و حوا براي انجام گناه بود. طاووس بر بالاي ديوار نشسته بود. +و ابليس را ديد كه با ايمان هر چه تمامتر مشغول تكرار صفات خداي بلند مرتبه بود. از اين همه ايمان متعجب شد. در صدد برآمد كه ببيند اين مخلص دو آتشه كيست. شيطان جواب داد من يكي از فرشتگان خدا هستم. طاووس او را بزرگداشت و پرسيد براتي چه اينجا نشسته اي؟ گفت به بهشت نگاه مي كنم و دوست دارم كه داخل آن شوم . طاووس در آنجا عهده دار نگهباني بود. او گفت من اجازه ندارم در زمانيكه آدم و حوا آنجا هستند كسي را به آنجا راه دهم. اما شيطان گفت اگر اجازه دهي وارد بهشت شوم در عوض دعايي به تو ياد خواهم داد كه به واسطهُ آن نه هيچگاه پير شوي و نه بر عليه خدا شورش كني و نه از بهشت رانده شوي . وقتي طاووس اين را شنيد از بالاي ديوار به پايين آمد و آنچه را شنيده بود براي مار تعريف كرد. كه در انتها منجر به رانده شدن آدم و حوا از بهشت شد. خداوند باريتعالي , آدم و حوا و شيطان و مار را از بهشت به زمين تنزل داد و همراه با نزول آنان دانش طاووس نيز از او گرفته شد.

لازم به ذكر است كه زرتشتيان نيز به ارتباط بين طاووس و اهريمن معتقدند. نويسنده اي ارمني به اسم ازنيق مي گويد زرتشتيان زمان او معتقد بودند كه اهريمن گفته است " من مي توانم چيز هاي خوب نيز خلق كنم اما خودم نمي خواهم اين كار را انجام دهم." سپس براي اثبات گفتهُ خويش طاووس را خلق كرد.

اگر طاووس در افسانهُ زرتشتيان مخلوق اهريمن است , بنابر اين نبايد از اينكه در افسانهُ مسلمانان به كمك ابليس مي شتابد متعجب شويم.

افسانهُ نور محمدي :

اگر چه در قرآن از نور محمدي چيزي گفته نشده است. اما داستان نور پيشاني حضرت محمد كه قبل از خلقت او وجود داشته است جايگاه مهمي را در كتابهاي سنت اشغال كرده است. سرتاسر كتابهايي از قبيل ردّت الحباب مملو از اينگونه حوادث مي باشد. در اينگونه احاديث مي خوانيم كه وقتي آدم خلق شد خدا آن نور را بر پيشاني او گذاشت. و گفت اي آدم اين نوري كه بر پيشاني تو نهادم نور شريف ترين فرزند و والاترين پيامبر توست. كه روزي خواهد آمد. سپس راوي نقل مي كند كه اين نور از آدم به شيث رسيد. و از شيث در هر نسلي به شريف ترين خلف رسيد. تا به عبدالله ابن عبدالمطلب رسيد . و از او به آمنه در زماني كه محمد را باردار بود انتقال يافت. مكن است مسلمين با تصور نور محمدي مي خواستند كه محمد را بيشتر از مسيح و ديگران ستايش كنند. . اما آنچه باعث تعجب است اين است كه همانطور كه خواهيم ديد اينگونه اختراعات و مبالغه گويي ها , طرح اصلي خود را مديون افسانه هاي زرتشتي مي باشد.

در كتاب پهلوي مينو خرد كه در زمان پادشاهان اوليه ساساني نوشته شده است. مي خوانيم كه اهورامزدا دنيا و همهُ مخلوقات و فرشتگان و آسمانها را از نور خود با ستايش زرواكارنا يا زمان ابدي خلق كرد. اما در افسانه هاي قديمي تر پارسيان نيز افسانهُ نور وجود داشت. در اوستا از يماخشائتاي بزرگ يا يما(روشنايي) ذكر شده است كه به فارسي جديد جمشيد خوانده مي شود, و همان ياماي سانسكريت مي باشد, و در ريگ ودا به عنوان اولين انسان از او ياد شده است. در سنت پارسيان يما بنيانگذار تمدن فارس بود. پدرش همان وينهوات افسانه هاي هندي است. كه خورشيد است. جمشيد صاحب نوري بود كه به واسطهُ گناه آن را از دست داد.

در پايين به جزئيات بيشتري از اوستا خواهيم پرداخت. جمشيد سرور هفت اقليم زمين و انس و جن و جادوگران و پيشگويان و فرشتگان و ارواح پليد, مدت مديدي داراي نور ايزدي بود. تا اينكه انديشهُ گناه از ذهنش گذشت. در اين هنگام نور به صورت پرنده اي از او جدا شد. جمشيد كه سرور جهانيان بود وقتي آن نور را از دست داد بسيار اندوهگين شد. و خود را به فتنه انگيزي بر روي زمين مشغول كرد. وقتي براي اولين مرتبه اين نور چون پرنده اي لرزان از جمشيد پسر وينهوات 0 خورشيد ) جدا شد, ميترا آن را آن را گرفت. براي بار دوم كه اين نور از جمشيد جدا شد, فريدون از قبيلهُ شجاع اتوياني آن را گرفت. او پيروزمندترين مرد در ميان مردان پيروزمند بود. وقتي براي سومين بار اين نور از جمشيد پسر يهنوات مثل يك پرندهُ در حال پرواز جدا شد, كساراسپا اين نور را گرفت. زيرا او توانا ترين مرد در ميان مردان توانا بود. همانطور كه مي بينيم نور در افسانهُ مسلمين شبيه آنچه در افسانهُ پارسيان هست از نسلي به نسل ديگر همواره به با ارزش ترين مرد منتقل مي شود. و انتقال اين نور به معني انتقال حاكميت مي باشد. به نظر مي رسد كه اين افسانه هيچ مناسبتي به اينكه نور از ادم به محمد انتقال يافت, نداشته باشد. جز اينكه مقام محمد را همچون قهرمان داستان پارسيان بزرگ جلوه دهد. به هر حال آنچه حائز اهميت است اين است كه جمشيد بر جن و انس و ديو و ارواح پليد حكمراني مي كرد . و اين دقيقا" همان چيزي است كه در افسانهُ مسلمانان و يهوديان دربارهُ حضرت سليمان مي خوانيم. بدون شك يهوديان اين داستان را از زرتشتيان گرفته و سپس آن را به مسلمانان انتقال دادند.

مسلمين معتقدند كه در اول خلقت از نور محمد بود كه بقيه كائنات آفريده شد.( اشاره به آيه لو لاك لما خلقتم افلاك. يعني اگر تو نبودي دنيا را نمي آفريدم. مترجم) اين پندار شبيه چيزي است كه در كتاب پارسيان تحت عنوان دساتير آسماني, دربارهُ زرتشت مي خوانيم . اين كتاب به احتمال زياد از يك كتاب قديمي تر زرتشيان به اسم مينو خرد اقتباس شده است.

پل مرگ:

در سنت مسلمين به اين پل , پل صراط گفته مي شود. جزئيات حيرت انگيزي در مورد اين پل گفته مي شود. براي مثال گفته شده است كه اين پل باريكتر از مو و تيز تر از شمشير است. اين پل درست بالاي قعر جهنم است. و تنها راه عبور از زمين به بهشت در روز قيامت است. و به همه دستور داده خواهد شد كه از اين پل گذر كنند. مسلمانان بدون هيچ مشكلي از اين پل گذر خواهند كرد. چون فرشتگان آنها را راهنمايي ميكنند. اما مردم بي ايمان نمي توانند از آن عبور كنند. و به قعر جهنم مي افتند . گرچه لغت صراط در قرآن استعاره براي راه است. مثل صراط مستقيم( راه مستقيم . سورهُ فاتحه) اما اين لغت در اصل عربي نيست. اين لغت ريشهُ عربي يا سامي ندارد. بلكه اين لغت معرب چينوات فارسي است. چون در عربي حرف چ وجود ندارد, آن را به ص تغيير داده اند. چينوات در فارسي به معني ماُمور ماليه يا كسي كه به حسابها رسيدگي مي كند مي باشد. لغتي كه در اوستا وجود دارد به طور كامل چينوات پرتوس مي باشد نه چينوات. و به معني پلي است كه توسط آن كردار بد از خوب باز شناخته مي شود. و لغت صراط از فرم مخفف آن گرفته شده است. اين پل از كوه البرز شروع شده و از چكات دايتي مي گذرد و به جهنم مي رسد. روح هر انساني بلا فاصله پس از اتمام مراسم تشيع جنازه بايد از اين پل بگذرد. تا به بهشت برود. و قتي از پل گذشت اعمالش توسط ميترا, راشنو و سروش سنجيده مي شود. فقط در صورتي كه اعمال خوبش بر اعمال بدش فزوني داشته باشد مي تواند وارد بهشت شود. اما اگر كردار بد او سنگينتر باشد به قعر جهنم خواهد افتاد. اما اگر اعمال خوب و بدش با هم برابر باشد, بايد تا روز قيامت(والايتي ) كه زمان پايان يافتن جنگ اهورامزدا و اهريمن است , صبر كند. براي نشان دادن منشاُ لغت صراط كافيست مطالبي را از كتاب پهلوي دينكارت در اينجا ترجمه كنيم.

" من از بيشتر گناهان پرهيز مي كنم . و خود را به واسطهُ شش نيروي گفتار و كردار و انديشهُ خوب و هوش و عقل و فهم خواسته هاي تو پاكيزه نگه مي دارم . براي اينكه به جهنم تو وارد نشوم, همواره تو را عبادت مي كنم . و همواره در راه گفتار خوب كردار خوب و پندار خوب گام بر مي دارم. تا در راه روشنايي باقي بمانم. از پل چينوات گذر خواهم كرد تا به آن منزلگه مبارك كه سرشار از عطر و روشنايي است برسم". همچنين در اوستا نيز به مراجع متعددي بر مي خوريم كه در راستاي همين باور است. كه مهمترين قسمت آن اين است كه مي گويد: " زنان و مردان خوبي كه هدايت شدند و همانند تو نماز به پاي داشتند, من به آنها ياري خواهم رساند كه از پل چينوات گذر كنند.

دليل ديگري كه ثابت مي كند اين باور يك باور آريايي است اين است كه در افسانه هاي قريمي اسكانديناوي از بيفريت كه به طور كلي پل خوانده مي شود , نام برده شده است. كه توسط اين پل آنها از مسكن خود در آسگارده به زمين مي روند. اين پل يك رنگين كمان است. بر اساس قديمي بودن اين افسانه به خوبي آشكار مي شود كه اسكانديناويها اين باور را با خود به اروپا بردند. به احتمال زياد اين باور با اعتقاد پارسيان در زمانهاي بسيار قديم مشترك بوده است. در باور يونانيان رنگين كمان پيام رسان خداست. اما به نظر مي رسد كه ايدهُ اتصال زمين و بهشت در اينجا گم شده است.

باورهاي ديگري كه اسلام از پارسيان قرض گرفته است:

شكي نيست كه بسياري از باورهاي ديگر پارسيان بر مسلمانان اثر گذاشته است. اما آنچه تا كنون گفتيم كافي به نظر مي رسد. مسلمانان باور دارند كه هر پيامبري پيش از مرگ خود از جانشينان بعدي خبر خواهد داد. اين باور به احتمال زياد از كتاب دساتير آسماني زرتشتيان گرفته شده است. اين كتاب بسيار قديمي است و ترجمهُ آن كاري بس مشكل بود كه در قرن پيش ترجمهُ اين كتاب به ياري نسخه اي از فارسي دري كه همراه اين كتاب بود انجام شد. كه توسط ملا فيروز بمبئي ويرايش شد. اين كتاب شامل 50 رساله است كه در آن از 50 پيامبر كه اولين آنها مهباد و آخرين آنها ساسان كه از اسلاف ساسانيان است نام برده شده است. ترجمهُ دري اين اثر به زمان خسرو پرويز بر ميگردد. بنابر اين اصل آن بسيار قديمي است. در پايان هر رساله از ظهور پيامبر بعدي خبر داده شده است . كه پارسيان آن را قبول ندارند اما دستاويز خوبي براي مسلمانان شده است.

آن چيزي كه حائز اهميت است اين است كه در ابتداي هر رساله نوشته شده است , به نام خداوند بخشنده, بخشاينده, مهربان و عادل. كاملا" واضح است كه اين كلمات دقيقا" شبيه همان كلماتي است كه در اول هر سورهُ قرآن مي خوانيم. " به نام خداوند بخشندهُ مهربان" شبيه اين آيه را در كتاب بندهشن زرتشتيان مي خوانيم" به نام اورمزد خالق"

يكي از حنفيان( اميه شاعري از قبيلهُ طائف) كه در بخش تاثيرات حنفيان بر قرآن به آن اشاره خواهيم كرد اين جمله را از كتابهاي يهوديان و مسيحيان در زماني كه براي تجارت به سوري رفت , ياد گرفت و به قريشيان آموخت. به احتمال زياد محمد آن را شنيده و در شكل آن مختصر تغييري ايجاد كرده است. همانطور كه با تمام عناصر ديگر كه از كتابهاي ديگر قرض گرفته بود همين كار را كرد. اما به احتمال زياد اين جمله بيشتر از اينكه ريشهُ يهودي داشته باشد, ريشهُ زرتشتي دارد . و به احتمال زياد آن را از پارسيان در سفرهاي زيادي كه براي تجارت مي رفت ياد گرفته است. ما در اينجا ديديم كه تاُثير پارسيان بر عربستان در زمان محمد زياد بوده است و هيچ مشكلي در پذيرفتن اين همه تطابقات كه در اين فصل از آنها سخن رانديم نداريم. عقايد زرتشتي و افسانه هاي آنها يكي از منابع بسيار مهمي است كه اسلام در قرآن و سنت از آن استفاده كرده است. كتابهاي سنت خود دليلي بر اين مدعا هستند. در كتاب ردت الحباب مي خوانيم كه حضرت محمد با مليتهاي مختلفي كه , دو سه كلمه به زبان خود آنها سخن مي گفت. در چند موقعيت اين ملاقات كننده ها پارسي بودند. بر اين اساس ما تعدادي از واژه هاي فارسي را در عربي مي بينيم. اگر محمد با زبان هاي ديگر آشنايي نداشته است حداقل با زبان فارسي به ميزان بسيار كم آشنايي داشته است. در سيرت الرسول ابن حشام و ابن اسحاق مي خوانيم كه يكي از پارسيان مسلمان شده سلمان فارسي است. كه به احتمال زياد مردي تحصيل كرده و قدرتمند بوده است. در جنگ خيبر وقتي كه قريشيها همراه با متحدين خود مدينه را متصرف كردند, مسلمانان با خندقي كه تا آن زمان براي اعراب ناشناخته بود از شهر دفاع كردند. همچنين به توصيه سلمان فارسي در جنگ عليه قبيلهُ طائف از فلاخن استفاده كردند. بعضي مي گويند سلمان اسيري بود مسيحي كه از بين النهرين به عربستان برده شد. اما اين مطلب نمي تواند صحت داشته باشد. چون كه لقب او پارسي بود. و دشمنان محمد او را متهم مي كردند كه بسياري از گفته هاي خود را از سلمان فارسي ياد گرفته است. همانطور كه در سورهُ نحل آيه 105 مي خوانيم كه" ما مي دانيم كه بعضي مي گويند اين سخنان را ديگري به او ياد داده است. زبان كسي را كه آنها منظور دارند پارسي است. در حاليكه اين كتاب عربي است. " اگر سلمان پارسي نبود زبان اين آيه به خوبي نشان مي دهد كه در ميان ياران پيامبر يك شخص پارسي زبان وجود داشته است. بدين سبب دشمنان محمد او را متهم مي كردند كه گفته هاي خود را از او ياد گرفته است. مي دانيم كه مردم عرب با بسياري از داستانهاي پارسي آشنا بودند . و وقتي اين داستانها با آنچه وحي منزل خوانده مي شد تركيب مي شد مردم عرب آنها را مي شناختند و محمد جواب قانع كننده اي براي آنها نداشت. كسي در مورد سياق عربي قرآن بر او ايراد نگرفت. آنچه بر او ايراد مي گرفتند موضوعات وارد شده در قرآن بود. ما در فصلهاي آينده ثابت خواهيم كرد كه محمد بسياري از افسانه هاي خود را از عربهاي هيتي و يهوديان گرفته بود بنا براين دليلي ندارد كه از وارد كردن عناصر زرتشتي به قرآن و سنت ابايي داشته باشد. در حقيقت ما در اين فصل به خوبي نشان داديم كه او اين كار را انجام داده است. بسياري از اين افسانه هاي پارسي ريشهُ مشتركي با داستانهاي آريايي از شاخه هاي ديگر دارد

+ نوشته شده در  85/12/16ساعت 9:26  توسط zartosht | 
این مطلب را هدیه می کنم به دوست خوبم مریم و همه دوستانی که مشتاق دانستن بیشترهستند

نوشته هاى اوستايى بدن انسان را به سه قسمت تفكيك مي كند:

1-      جسم : كه از بين رفتنى است و بعد از وفات بتدريج از بين مى رود

2-      جان : نيروى بدنى است كه بدن با آن زنده مى ماند و با مرگ مى ميرد

3-     روان : كه در ادامه به طور كامل به آن مى پردازيم

 

به موجب نوشته هاى اوستايى، نيروهاى پنج گانه دخيل در حيات و فرديت انسانى چنين است :

1-     اَ هو : در پارسى اَحو و در پهلوى به جان تعبير مى شود و از آن نيروى زندگى و حيات منظور مى گردد. اين نيرو با بدن به هستي آمده و با مرگ از بين مى رود.

2-     دَئنا : مراد از اين واژه وجدان و حس ايزدى و روحانى است. اين نيروى ايزدى از تن جدا و مستقل است. فنا ناپذير و باقى است. اين نيرو از طرف خداوند در انسان به وديعه نهاده شده و تا آدمى را آگاه به كردار خود ساخته تا به زندگي گرايد و از بدى بپزهيزد. اين نيرو همواره آدمي را هشدار مى دهد تا آواز وى را بشنود . هر گاه كسى مرتكب بدى و گناه گردد اين دَئنا يا وجدان اوست كه آدمى را برحذر مى دارد. دين يا دَئنا در جهان برروان مسلط است و در اشخاص نيكوكار ، در جهان پسين ، دين شان (وجدان شان) به صورت دوشيزه اى بسيار زيبا به آنان ظاهر مى شود و به بهشت شان  مى برد و در افراد گناه كار به صورت عجوزه اى بسيار زشت به شخص بدكار نمايان شده و به دوزخشان مى برد. واژه اوستايى دَئنا در پهلوى دين شده و از ريشه "دا" به معنى شناخت و انديشيدن در آمده است كه در سانسكريت "دهى" ناميده مى شود.

3-     در اوستا نيروى سوم را بئوذ و در پارسى بوى گويند كه نيروى ادراك و فهم آدمى است ، وظيفه اش حفظ و راه اندازى حافظه و نيروى درك است تا انسان به تكاليف و ظايف خود عمل كند. احتمالا بوى  پس از مرگ باقيمانده و به روان پيوسته و به جهان باقى مى رود، هر چند كه با بدن بوجود مى آيد.

4-     نيروى اورون  يا روان است.  مسئول كردارهاى آدمى و گزينش خوب و بد با اوست ، به همين جهت درباره اعمال هر كس ، در جهان پسين از روان بازخواست مى شود و در اثر كردارهاى خوب و بدش كه در جهان باقى است به بهشت با دوزخ مى رود. اوستا آن را يك نوع سياله مى داند مانند هوا كه جوهرى (نه جسم) است بسيار بسيار لطيف و بخار مانند. قابل رويت در شرايط ويژه و قابل لمس در شرايط خاص. اين روح از آن مردگان و زندگان است و در زمان حيات هركس بسيار اتفاق افتاده كه بدن را ترك كرده و در مكان هايى حاضر شده است و به رويت ديگران رسيده است.

5-     نيروى پنج فروهر است. آن ذره اى است مينو كه جزء عالى ترين بخش هاى پنج گانه داخلى بدن است. وديعه اى مزدائى است در بدن انسان. اين روح لطيف بخشى از نيروى تشكيل دهنده آدمى است كه ميان اقوام گوناگون به نام ها يى موجود است، در ايران فروهر و نزد عرفا آنرا نفس ناطقه انسان ناميده اند.

 

اين ديدگاه اخلاقى درباره زندگى و مرگ به گونه اى بسيار روشن، براي نخستين بار توسط زرتشت عنوان گرديده است و افلاطون و ارسطو اين انديشه ها را از زرتشت آموخته اند. اين زير بناى تعليمات زرتشت و ايران باستان است موسوم به عرفان كه از ايران به يونان  رفت و توسط افلاطون و ارسطو مدون گرديد و دوباره به ايران پس از ساسانيان بازگشت.

 

هَورَ قليايى چيست؟

هَورَ واژه اى اوستايى كه خَور يا فَر هم ناميده مى گردد. از نيروهاى پنجگانه حيات است كه جمعا روح يا روان خوانده مى شود. جان با مرگ از بدن بيرون مى رود و ميراست. فر احتمالا با بقيه اجزاء روان (دئنا – روان - فروشي) ناميراست و باقى ميماند. اين مجموعه پس از مرگ مستقل از بدن باقى مانده و پس از گذشت از صافي به بالاترين مراتبه با نورالانوار يكى مى شود.

حالت پس از مرگ نتيجه قانون منشى و اخلاق شخص در زندگاني او در اين جهان است. در اوستا آمده ، اين حالت دنباله خود آگاهى اخلاقى است كه فرد در اين جهان داشته است و يك حالت جديد يا خانه اى جديد براي روان نيست.

بايد گفته شود كه روان پس از مرگ مستقل مانده و به بدن فرد ديگري وارد نمى شود.

با تشکر از دکتر برزو نجمی و ماهنامه فروهر بابت مطالب ارزنده شان

+ نوشته شده در  85/12/13ساعت 10:5  توسط zartosht | 
به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید

قلب شیشه ایم می شکند

پشت زندان تنم

با تشکر از سهراب

+ نوشته شده در  85/12/09ساعت 21:8  توسط zartosht | 

فصل پنجم
ماریا کم کم اخساس خستگی می کرد. در فرودگاه قلب او را ترس فراگرفت؛ تشخیص داد که کاملا وابسته به مردی است که در کنار او بود- او هیچ شناختی از آن کشور، زبان یا حتی سرماخوردگی نداشت. رفتار راجر با گذشت زمان فرق می کرد. دیگر تلاشی برای اینکه خوشایند به نظر برسد نمی کرد، اگر چه او هیچ وقت تلاشی برای بوسیدن یا نوازش سینه های ماریا نکرده بود اما فاصله در نگاه او بیشتر و بیشتر می شد. او ماریا را در هتل کوچکی مستقر کرد، و او را به زن جوان برزیلی دیگری معرفی کرد، یک مخلوق غمگین که ویوان نامیده می شد که مسئولیت آماده کردن ماریا برای کار را برعهده داشت
ویوان با خونسردی بالا تا پایین ماریا را برانداز کرد، بدون نشان دادن کوچکترین نشان همدردی برای کسی که به طور وضوح هیچ وقت خارج از کشورش نبوده است. به جای اینکه از ماریا بپرسد که چه احساسی دارد مستقیما کارش را شروع کرد

خودت را فریب نده. هروقت که یکی از رقاصه هایش ازدواج می کنند، او به برزیل سفر می کند، چیزی که روز به روز بیش تر اتفاق می افتد. او می داند که تو چه چیزی می خواهی، و من فرض می کنم که خودت هم می دانی. تو احتمالا دنبال یکی از این سه می گردی- ماجراجویی، پول یا شوهر

چگونه می دانست؟ آیا همه دنبال چیز مشابهی می گشتند؟ یا ویوان قادر بود که ذهن بقیه را بخواند؟

اینجا همه ی دخترها به دنبال یکی از این سه چیز می گردند

ویوان ادامه داد و ماریا متقاعد شده بود که او قادر به خواندن ذهنش می باشد

در مورد ماجراجویی، اینجا خیلی سرد است و در کنار این پول کافی که بتوانی خرج مسافرت کنی به دست نخواهی آورد. در مورد پول، از آنجایی که پول اتاق و غذا از حقوقت کم می شود،تنها باید حدود یک سال کار کنی که بتوانی پول بلیط برگشت به خانه ات را بدهی اما " می دانم این چیزی نیست که با آن موافق باشی، اما واقعیت این است که تو هم مثل هر کس دیگری فراموش کرده یی که یک سوال بپرسی. اگر بیش تر مراقب بودی، اگر قراردادی که امضا کرده ای را می خواندی، دقیقا می فهمیدی خودت را وارد چه ماجرایی می کنی، برای اینکه سوییسی ها دروغ نمی گویند، آنها به سکوت اکتفا می کنند که کمک کننده ی آنهاست

ماریا احساس می کرد که زمین زیر پایش می لرزد

در مورد شوهر، هر زمان که یکی از دخترها شوهر می کند، راجر متحمل ضرر مالی شدیدی می شود، بنابراین ما از صحبت کردن با مشتری ها منع شده ایم. اگر برای چنین کارهایی تمایل داری، ریسک بزرگی انجام می دهی. اینجا مثل ریو دو برن محل بلند کردن نیستریو دو برن؟

مردها با همسرهایشان به اینجا می آیند، تعداد کمی توریست که به اینجا می آیند و با محیط خانوادگی روبرو می شوند به جاهای دیگری به دنبال زن می روند. من مطمئن هستم که تو رقصیدن می دانی؛ بسیار خوب، اگر تو قادر باشی که آواز هم بخوانی، حقوقت افزایش خواهد یافت، اما دخترهای دیگر حسودی خواهند کرد، بنابراین بهت پیشنهاد می کنم حتی اگر بهترین خواننده در برزیل هستی، آن را فراموش کن و حتی امتحان هم نکن. از همه مهتر، از تلفن استفاده نکن. تو همه ی پولی را که بدست می آوری خرج آن خواهی کرد. و آن هم مقدار زیادی نخواهد بود

" او به من قول پانصد دلار در هفته را داده است"

او. بله

از دفترچه ی خاطرات ماریا، در هفته ی دوم اقامتش در سرزمین سوییسی به کلوپ شبانه رفتم و مدیر رقص که از جایی به نام موراکو آماده بود را ملاقات کردم، و مجبور شدم هرقدمی که او- که هرگز پایش را در برزیل نگذاشته- فکر می کرد سامبا است را یاد بگیرم. حتی وقت نکردم که بعد از آن پرواز طولانی استراحت کنم. از شب اول مجبور شدم که شروع به رقصیدن و لبخند زدن بکنم. ما شش نفر هستیم، و هیچ کدام ما شاد نیست و نمی دانیم که اینجا مشغول به چه کاری هستیم. مشتری ها می نوشند و کف می زنند، بوس در هوا می فرستند و گاهی حرکات وقیحی انجام می دهند
دیروز حقوقم را دریافت کردم، به سختی یک دهم چیزی می شود که در موردش موافقت کرده بودیم، بقیه، بر اساس قرارداد، صرف بلیط پروازم و اقامتم در اینجا خواهد شد. بر اساس حساب و کتاب ِ ویوان، آن یک سال طول خواهد کشید و در این زمان هیچ راه فراری وجود ندارد و البته فرار به هر جایی چه فایده ای دارد؟ من تازه رسیده ام. من هنوز هیچ چیز را ندیده ام. چه چیزی وحشتناکی در مورد هفت شب ِ هفته رقصیدن وجود دارد؟ من قبلا آن را برای تفریح انجام می دادم. حالا آن را برای پول و شهرت انجام می دهم. پاهایم درد نمی کنند. تنها کار سخت نگاه داشتن همیشگی ِ لبخند بر صورت است
من می توانم انتخاب کنم که قربانی دنیا باشم یا یک ماجراجو در جستجوی گنج. همه ی این ها به طرز نگاه من به زندگی بر می گردد


فصل شش

ماریا انتخاب کرد که جستجو گری به دنبال گنج باشد-احساساتش را به کناری گذاشت- هر شب گریه کردن را متوقف کرد و فردی که قبلا بود را فراموش کرد. او کشف کرد که اراده ی کافی دارد که تظاهر کند تازه به دنیا آمده و بنابراین دلیلی برای دلتنگی برای کسی نداشت. احساسات می توانستند صبر کنند، در حال حاضر او نیاز به پول داشت، و اینکه آن کشور را بشناسد و پیروزمندانه به خانه برگردد در کنار اینها، همه چیزها در اطراف او خیلی شبیه به برزیل، و شهر کوچک آنها بود: زنها به پرتقالی صحبت می کردند، در مورد مردها می نالیدند و از ساعت کارشان شکایت می کردند، دیر به کلوپ می رسیدند، با رئیس می جنگیدند، فکر می کردند که زیبا ترین زن در دنیا هستند، و در مورد شاهزاده هاشان ، که اغلب مایل ها دورتر زندگی می کردند یا متاهل بودند یا اینکه پولی نداشتند و از آنها پول می گرفتند، قصه ها می گفتند. برعکس آن چه که او با دیدن مجلاتی که راجر با خود آورده بود فکر می کرد، کلوپ دقیقا مانند توصیفات ویوان بود: جو خانوادگی داشت. دخترها- رقصنده های سامبا- اجازه نداشتند که با مشتری ها صحبت کنند یا با آنها بیرون روند. اگر آنها را در حالی گرفتن یادداشتی همراه شماره تلفن می گرفتند، برای دو هفته ی تمام از کار اخراج می شدند. ماریا، که انتظار زندگی بانشاط تر و هیجان انگیز تری را داشت، کم کم تسلیم غم و خستگی شددر طول دو هفته ی اول، خانه ای که در آن زندگی می کرد را ترک کرد، به خصوص وقتی فهمید که هیچ کس در آنجا زبان او را نمی فهمد حتی اگر- خيــــــــــــلــــي آهســـــــته -صحبت کند. با شگفتی فهمید شهری که در آن زندگی می کند دو اسم دارد- ژنو برای کسانی که آنجا زندگی می کردمد و ژنبرا برای برزیلی ها در آخر، بعد از گذراندن ساعت های طولانی و ملالت آور در اتاق بدون تلویزیونش، ماریا نتیجه گرفت :

(الف) او هرگز نمی تواند به آن چیزی که  می خواست برسد اگر نتواند خودش را نشان دهد. و برای این کار او نیاز به آن داشت که زبان محلی آنجا را یاد بگیرد
(
ب) از آنجا که همه ی همکارانش به دنبال چیز مشابهی می گردندد، او باید متفاوت باشد. برای این مشکل به خصوص، او هیچ گونه راه حل یا روشی پیدا نکرد

از دفترچه ی خاطرات ماریا، چهار هفته بعد از رسیدن به ژنو/ ژنبرا

زمان بی پایانی را در اینجا گذرانده ام. زبان آنها را صحبت نمی کنم، تمام روزم را از رادیو موسیقی گوش می دهم، و در مورد برزیل فکر میکنم، سعی می کنم دیرتر به پانسیون بازگردم. به زبان دیگر، من در آینده زندگی می کنم نه در حال حاضر
یک روز در آینده، بلیط می گیرم ، به برزیل باز می گردم، با صاحب پارچه فروشی ازدواج می کنم و به نظرهای بدخواهانه دوستانی که هیچ وقت ریسکی نکرده اند و تنها اشتباهات بقیه مردم را می بینند، گوش می دهم. نه!، من نمی توانم این طوری برگردم. ترجیح می دهم وقتی هواپیما از اقیانوس می گذرد خودم را به بیرون پرت کنم
از آنجایی که نمی توان پنجره هواپیما را باز کرد ( من اصلا انتظار آن را نداشتم، چه قدر مسخره که نمی توان در هوای پاک نفس کشید!)، من اینجا خواهم مرد. اما قبلا از آنکه بمیرم، می خواهم برای زندگی بجنگم. اگر می توانم راه بروم، می توانم به هر جا که می خوام بروم

پایان فصل شش

فصل هفتم

روز بعد، ماریا در کلاس زبان فرانسه که صبح ها برگذار می شد ثبت نام کرد. در آنجا او با مردمی با عقاید، احساسات و سن های مختلف آشنا شد، مردانی که لباس های رنگ روشن می پوشیدند و مقدار زیادی دست بند طلا از خود آویزان کرده بودند، زن‌هایی که همیشه روسری به سر داشتند، بچه هایی که خیلی سریع تر از بزرگ ترها یاد می گرفتند، در صورتی که باید برعکس می بود، چون بزرگترها دارای تجربه ی بیشتری بودند. او احساس غرور می کرد وقتی فهمید همه کشورش- جشن ها، سامبا، فوتبال، و مشهورترین فرد دنیا،پله- را می شناختند. در ابتدا ماریا خواست فرد مطلوبی به نظر برسد و سعی کرد تا تلفظ آنها را صحیح کند(آن پله است!پله) اما بعد از مدتی از آنجایی که آنها حتی پافشاری می کردند که او را ماریو صدا کنند(با هیجانی که تمام خارجی ها سعی دارند اسم خارجی ها را عوض کنند و باور داند که حق با آنهاست) خسته شد و آن را رها کرد بعد از ظهر ها، به هدف تمرین زبان، برای اولین بار به دور آن شهر دو اسمه رفت. شکلات های بسیار خوشمزه ای کشف کرد، و البته پنیری که تا به حال نخورده بود، فواره ای بسیار بزرگ وسط دریاچه، برف(که هیچ کس در شهر او حتی لمس نکرده است)، لک لک، و رستوران هایی با منقل( اگر چه او داخل آنها نشد اما دیدن آتش به او احساس شادابی می داد). ماریا هم چنین توجه کرد که همه ی تابلو های مغازه ها تبلیغ ساعت نبودند، بلکه بین آنها بانک هم پیدا می شد، اگر چه ماریا نمی فهمید چرا تعداد زیادی بانک برای آن جمعیت کم وجود دارند و به ندرت کسی داخل آنها دیده می شد. در هر صورت او تصمیم گرفت که سوالی نپرسد بعد از سه ماه که ماریا کنترل شدیدی در محیط کار بر خود داشت، خون برزیلی او- همان قدر نفسانی و شهوانی که همه فکر می کنند- به جوش آمد؛ او عاشق یک عرب شد که با او در یک دوره زبان فرانسوی می خواندند. این عشق بازی تا سه هفته طول کشید تا اینکه یک شب ماریا تصمیم گرفت به خودش مرخصی دهد و به دیدن کوهی در حاشیه ی ژنو برود؛ و این باعث شد روز بعد به محض اینکه پایش را در محل کار بگذارد به دفتر راجر احضار شودبه محض ورود به دفتر،خیلی خلاصه به خاطر آن که مثال بدی برای بقیه دخترها که آنجا کار می کردند بوده، راجرقصد به اخراج او کرد. او عصبانی گفت که بار دیگر شکست خورده- زنهای برزیلی نمی توانند مورد اطمینان باشند-( اوه عزیز، همان هیجان برای عمومیت دادن همه چیز). ماریا سعی کرد که به او بگوید که تب شدیدی به علت تغییرناگهانی آب و هوا داشته، اما مرد ملایم تر نشد و حتی اظهار داشت که باید مستقیم به برزیل برگردد تا جایگزینی پیدا کند، و اینکه بهتر است به فکر استفاده از موسیقی و رقاصه های یوگوسلاو باشد که زیباتر و قابل اطمینان تر بودند شاید ماریا جوان بود اما احمق نبود، بخصوص که معشوقه ی عربش به او گفته بود قانون استخدام سوییس بسیار سخت گیر است و از آنجا که کلوپ شبانه مقدار زیادی از حقوق او را نگه داشته بود، او می توانست به راحتی ادعا کند از او مثل یک غلام کار کشیده شده است او دوباره به دفتر راجر برگشت، این بار با زبان فرانسه مستدل، که شامل کلمه ی " وکیل" می شد. مقداری توهین و پنج هزار دلار نصیب او شد- پولی که هیچ گاه دربهترین رویاهایش هم نمی دید- و همه ی این ها به خاطر کلمه ی جادویی "وکیل" بود. او حالا آزاد بود که وقتش را با معشوقه ی عربش بگذراند، چند هدیه بخرد، چند عکس از برف بیاندازد و پیروزمندانه به خانه بازگردد اولین کاری که ماریا کرد تماس با همسایه ی مادرش بود تا به آنها بگوید که او شاد است، شغل عالی دارد و نیازی نیست که خانواده اش نگران او باشند. سپس، از آنجا که باید پانسیونی که راجر برای او تدارک دیده بود را ترک می کرد، هیچ چاره ای ندید جز آنکه به دوست پسر عربش پناه آورد، به عشق ابدی اش قسم بخورد، به دین او ایمان آورد و با او ازدواج کند، حتی اگر مجبور شود یکی از آن روسریهای عجیب را به سر کند؛ از همه مهم تر، همان طور که همه می دانند، عربها بی نهایت ثروتمند هستند و همین کافی است اگر چه پسر عرب دیگر خیلی دور بود، ممکن است در عربستان، کشوری که ماریا حتی اسمی از آن نشنیده بود، و ماریا در دلش از مریم مقدس تشکر کرد که مجبور نشده به دینش خیانت کند. حالا او می توانست در حد کافی و معقولی زبان فرانسه صحبت کند، پول کافی برای بلیط برگشت، اجازه کار به عنوان رقصنده سامبا و ویزا داشت؛ از آنجا که او می دانست هر زمان که بخواهد می تواند به خانه برگردد و با رئیسش ازدواج کند تصمیم گرفت با استفاده از ظاهرش پولی بدست آورد
او اتاق کوچکی اجاره کرد(بدون تلویزیون، او باید تا قبل از اینکه پول زیادی بدست آورد با صرف جویی زندگی می کرد) و از روز بعد در آژانس ها به دنبال کار می گشت. همه ی آنها می گفتند که او به چند عکس حرفه ای نیاز دارد، بعد از مدتی به این نتیجه رسید رویاها ارزان به دست نمی آیند. قسمت زیادی از پولش رو صرف یک عکاس عالی کرد که خیلی کم حرف می زد اما مجموعه ی بزرگی لباس در استدیواش داشت. ماریا ژست ها و لباس های مختلفی را امتحان کرد، میتن و سنگین، باز و غیر معقول، او حتی بیکینی را امتحان کرد که مسئول امنیت هتل در ریو دو ژنیرو می توانست به آن افتخار کند. ماریا چند کپی اضافه از عکس ها خواست و آنها را همراه با نامه ای که در آن توضیح داده بود چه قدر به او در آنجا خوش می گذرد برای خانواده اش فرستاد. همه ی آنها فکر خواهند کرد که ماریا ثروتند و صاحب گنجینه ی حسادت انگیزی از لباس است و او به برجسته ترین دختر شهرش تبدیل خواهد شد. اگر همه چیز طبق نقشه پیش می رفت(او به اندازه کافی کتاب در مورد تفکر مثبت خوانده بود که خودش را قانع کند پیروزیش حتمی است)، سعی خواهد کرد که شهردار را تشویق کند تا میدانی به اسم او در شهر بنا کند
از آنجا که او آدرس ثابتی نداشت، یک تلفن همراه از نوعی که از کارت های از پیش پرداخت شده استفاده می کرد خرید و در روزهای بعد منتظر پیشنهادهای کار شد. در رستوران چینی (که ارزان ترین بود) غذا خورد، و برای گذران زمان به صورت عصبی به مطالعه پرداخت اما زمان می گذشت و زنگ تلفن به صدا در نیامد. ماریا تعجب می کرد از اینکه وقتی کنار دریاچه قدم می زد به جز چند فروشنده ی مواد که همیشه در مکان مشابهی زیر پلی که باغچه ی زیبای شهر را به قسمت جدید تری از شهر وصل می کرد، بودند، هیچ کس مزاحم او نمی شد. او به ظاهر خودش شک کرده بود تا اینکه همکار قدیمی اش( که به طور شانسی در یک کافه به هم برخورد کردند) به او گفت که مشکلی از سمت او نیست، و این مشکل مردم سوییس است، که به هیچ وجه مزاحم بقیه و خارجی ها نمی شوند زیرا می ترسیدند که به جرم آزار جنسی دستگیر شوند- مساله ای که روابط زن و مرد را حتی بیشتر پیچیده کرده بود از دفترچه ی خاطرات ماریا، شبی که تمام اشتیاقش برای بیرون رفتن، زندگی یا منتظر ماندن برای زنگ تلفن را از دست داده بود.
امروز را در یک پارک گذراندم. از آنجایی که نمی توانم پولم را هدر دهم، فکر کردم بهترین آن است که بقیه مردم را تماشا کنم. زمان طولانی را کنار قطار(ترن)هوایی گذراندم و متوجه شدم بیشتر مردم به دنبال هیجان سوار آن می شوند ولی وقتی آن شروع به حرکت می کند، آنها وحشت می کنند و درخواست می کنند تا ماشین بایستد
آنها چه انتظاری دارند؟ وقتی ماجراجویی را انتخاب می کنند، آیا نباید خودشان را برای همه ی راه آماده کنند؟ یا فکر می کنند انتخاب عاقلانه این است که از بالا و پایین رفتن ها پیشگیری کنند و تمام زمانشان را بر روی یک چرخ فلک روی نقطه ها بچرخند و بچرخند در حال حاضر، خیلی بیش تر از آنی تنها هستم تا در مورد عشق فکر کنم، اما باید باور کنم که آن اتفاق می افتد و باور کنم که من شغلی پیدا خواهم کرد. من اینجا هستم زیرا این سرنوشت را انتخاب کردم. ترن هوایی زندگی من است؛ زندگی یک بازی سریع و سرگیجه آور است؛ زندگی پریدن با پاراشوت است؛ شانس های مختلفی دارد، به زمین افتادن و دوباره برخواستن؛ مثل کوهنوردی می ماند، خواستن تا رسیدن به قله ی خودت و احساس عصبانی و ناراضی بودن وقتی به آن نمی رسی
دور بودن از خانواده ام و زبانی که با آن می توانم خودم و احساساتم را بیان کنم سخت است، اما، از این به بعد، هر وقت که احساس افسردگی کنم، آن پارک را بیاد خواهم آورد. اگر خوابم برده باشد و یک دفعه روی آن ترن هوایی بیدار شوم چه احساسی خواهم داشت؟
خوب، حس در دام افتادن، ترس در هر خمیدگی، تقاضا برای پیاده شدن. اگر چه، اگر باور کنم آن شیارها سرنوشت ما هستند و خدا مسئول ماشین ها است، آن وقت آن کابوس به هیجان تبدیل خواهد شد. به چیزی که واقعا است، یک ترن هوایی، یک اسباب بازی امن و قابل اطمینان که در آخر توقف خواهد کرد، اما تا زمانی که سفر طول می کشد من باید به مناظر اطراف و صدای جیغ ها که هیجان انگیز هستند توجه کنم

پایان فصل هفتم

 

فصل هشت

اگر چه ماریا توانایی نوشتن افکار عاقلانه را داشت، اما از پیروی کردن نصیحت های خود عاجز بود. او به دوره های افسردگی بیشتری مبتلا می شد و تلفن هنوز از زنگ زدن خودداری می کرد. برای این که در زمان بیکاری حواس خود را پرت کند، و همچنین برای تمرین زبان مجله هایی در مورد افراد مشهور می خرید. اما به یک باره تشخیص داد که پول زیادی را صرف خرید این مجله ها می کند و شروع به جستجو برای نزدیک ترین کتابختانه کرد. زنی که مسئول آنجا بود به او گفت که آنها مجله ها را برای اجاره به بیرون نمی دهند و تنها تعداد کمی کتاب که به بهبود بخشیدن فرانسه ی او کمک می کرد به او معرفی کرد
"
من وقت برای خواندن کتاب ندارم"
"
منظورت چه است که وقت نداری؟ مگر چه کاری انجام می دهی؟"
"
خیلی کارها، تمرین زبان، نوشتن خاطرات، و.."
"
و چه؟"
نزدیک بود که ماریا بگوید" منتظر ماندن برای آنکه تلفن به زنگ در آید"، اما فکر کرد که بهتر است چیزی نگوید
"
عزیز من، تو هنوز خیلی جوانی، همه زندگی در انتظار توست. مطالعه کن. هر چیزی که به تو "در مورد کتاب ها گفته شده را فراموش کن و فقط بخوان
"
من کتابهای زیادی خوانده ام"
ناگهان ماریا به یاد آورد که ملسون، مسئول امنیت به او چه گفته بود
کتابدار به نظر او فردی مطبوع و حساس بود، کسی که می توانست به ماریا کمک کند. ماریا نیاز داشت که او را به دست آورد. احساسش به او می گفت که ان زن می توانست دوستش باشد. او بلافاصله رویه را عوض کرد
"
اما دوست دارم بیشتر بخوانم. می توانید در انتخاب کتاب به من کمک کنید؟"
زن کتاب شاهزاده کوچولو را برای او آورد. ماریا همان شب شروع به خواندن آن کتاب کرد. در صفحه ی اول کتاب نقاشی بود که به نظر طرح یک کلاه می آمد اما بنا بر آنچه در کتاب نوشته شده بود، بیشتر بچه ها آن را مثل یک مار که درونش یک فیل قرار داشت تصور می کردند.ماریا فکر کرد: " پس من هیچ وقت یک بچه نبودم". " به نظر من بیشتر شبیه یک کلاه است". در نبود تلویزون او همسفر شاهزاده کوچولو در سفرهایش می شد. هر جا که کلمه ی " عشق" (که خود را از فکر کردن به این موضوع منع کرده بود) به میان می آمد، او ناراحت می شد. اگر چه، جدا از احساسات دردناک و رومانتیک بین شاهزاده و روباه و گل رز، کتاب بسیار جذاب بود، و او دیگر هر پنج دقیقه موبایلش را چک نمی کرد(ماریا خیلی می ترسید که به خاطر بی احتیاطی تنها شانسش را از دست بدهد
ماریا مشتری همیشگی کتابخانه شد، جایی که می توانست با آن زن که به نظر می آمد به اندازه ی ماریا تنها باشد گفتگو کند. او از زن تقاضا می کرد که کتاب های بیشتری به او معرفی کند و با او در مورد زندگی و نویسندگان گفتگو می کرد- تا جایی که تشخیص داد پولش در حال ته کشیدن است و تا دو هفته ی دیگر حتی پول خرید بلیط برگشت به برزیل را هم نخواهد داشت و از آنجایی که زندگی همیشه برای لحظه های بحرانی صبر می کند تا خودش را نشان دهد، بالاخره تلفن به صدا در آمد.
سه ماه بعد از کشف کلمه ی "وکیل" و دو ماه بعد از بی کاری از طرف یک آژانس مدل با او تماس گرفته شده بود تا بپرسند آیا ماریا هنوز صاحب آن تلفن هست؟ پاسخ یک "بله" ی طولانی و از پیش تمرین شده بود که به نظر زیاد مشتاق نیاید. ماریا فهمید که یک مرد عرب که در کشورش در صنعت "مد" کار می کند از عکس های او خوشش آمده و می خواهد از او دعوت کند تا در یک شوی لباس شرکت کند ماریا نا امیدی اخیرش را به یاد آورد اما او شدیدن به پول نیاز داشت آنها در یک رستوران شیک قرار گذاشتند. مردی برازنده که مسن تر و دلربا تر از راجر به نظر می آد. مرد عرب از ماریا پرسید
"
آیا می دانی صاحب آن نقاشی چه کسی است؟ مایرو. تا به حال چیزی از جان مایرو شنیده ای؟"
ماریا جوابی نداد .تمرکزش بیشتر روی غذا بود که با غذاهایی که معمولن در رستوران چینی می خورد متفاوت بود. اما در ضمن در ذهنش به خاطر سپرد که دفعه ی بعد از کتابخانه کتابی راجع به مایرو قرض بگیرد اما عرب به حرفهایش ادامه داد
"
این میزی است که فلینی همیشه می نشست. آیا در مورد فیلم هایش چیزی می دانی؟"
ماریا گفت که آنها را ستایش می کند. مرد شروع به پرسیدن سوال های بیشتری کرد و ماریا که می دانست در این تست خواهد افتاد تصمیم گرفت که با او رک باشد
"
من نمی خواهم عصرم را به تظاهر کردن با شما بگذرانم. من فقط می توانم تفاوت بین کوکا کولا و "پپسی را بگویم. من فکر می کردم ما قرار است در مورد یک شوی لباس بحث کنیم مرد به نظر می رسید که از رک بودن او خوشش آمده است
"
ما در آن مورد وقتی نوشیدنی بعد از غذا را می نوشیدیم صحبت خواهیم کرد."
یک لحظه وقتی به یکدیگر نگاه کردند، در حالی که سعی می کردند ذهن یکدیگر را بخوانند هر دو "مکثی کردند.مرد عرب گفت:"شما خیلی زیبا هستید
"
اگر برای صرف نوشیدنی به اتاق من بیایید به شما هزار فرانک خواهم داد"
ماریا به یک باره فهمید. آیا این تقصیر آژانس بود؟ آیا تقصیر ماریا بود؟ آیا باید بیشتر در مورد دلیل این شام می فهمید؟ تقصیر آژانس یا ماریا نبود. این واقعیت بود. در یک لحظه ماریا دل تنگ شهرش شد. دل تنگ برزیل، آغوش مادرش. او ملسون را به خاطر آورد وقتی به او در مورد سیصد دلار می گفت. او احساس کرد که کسی را در جهان ندارد. او در یک شهر غریب تنها بود. یک دختر تجربه دار بیست و دو ساله. اما هیچ کدام از تجربه هایش در جواب دادن به یاری او نمی آمد
"
لطفا شراب بیشتری برای من بریزید"
مرد عرب لیوان او را پر کرد. فکرهای او سریع تر از شازده کوچولو در سفرهایش به تمام آن سیاره ها سفر کرد. او به دنبال ماجراجویی و پول و در صورت امکان شوهر به این سفر آمده بود. او ساده نبود و قبلن فکر می کرد که ممکن است چنین پیشنهاد هایی به او شود. او هنوز به مدل شدن، ستاره شدن، شوهر ثروتمند، خانواده، بچه، نوه، لباس های زیبا فکر می کرد. فکر می کرد که با هوش و اراده و زیبایی خود به موفقیت می رسد
اما واقعیت در این لحظه برای او پدیدار شده بود. در حالی که مرد متعجب شده بود ماریا شروع به گریه کردن کرد. مرد نمی دانست چه عکس العملی نشان دهد، ترسیده بود که افتضاحی به بار آید و از طرف دیگر می خواست ماریا را دلداری دهد. پیشخدمت را صدا کرد تا صورتحساب را بیاورد. اما ماریا او را متوقف کرد " نه لطفن. این کار را نکنید. برای من شراب بیشتری بریزید و اجازه دهید برای مدتی گریه کنم."
ماریا به آن پسر بچه فکر کرد که از او مداد خواسته بود، در مورد آن پسر جوانی که او را بوس کرده بود در حالی که او سعی می کرد دهانش را بسته نگه دارد، در مورد هیجانش وقتی اولین بار به ریو رفته بود، در مورد مردانی که از او استفاده کرده بودند و هیچ چیزی به ماریا نرسیده بود. در مورد عشق که آن را در این راه گم کرده بود. به جز این آزادی ظاهری، زندگی او شامل انتظار بی پایانی برای یک معجزه بود، برای یک عشق واقعی، برای یک ماجرا با پایانی رومانتیک که در فیلم ها دیده بود و در کتاب ها خوانده بود. یک نویسنده نوشته بود تنها زمان و و دانش نمی تواند یک انسان را تغییر دهد، تنها چیزی که می تواند ذهن یک انسان را تغییر دهد عشق است. چه قدر مزخرف! کسی که این را نوشته بود به طور حتم تنها یک روی سکه را دیده است عشق بدون شک یکی از آن چیزهایی بود که می توانست تمام زندگی یک انسان را تغییر دهد. اما روی دیگر سکه هم بود، چیز دیگری که می توانست تمام راه و هدف یک انسان را تغییر دهد، نا امیدی. البته که عشق می تواند یک انسان را عوض کند، اما ناامیدی می تواند این کار را سریع تر انجام دهد. او چه باید می کرد؟ آیا باید به برزیل برگردد، معلم فرانسه شود و با رئیس قبلی اش ازدواج کند؟ آیا باید یک قدم جلوتر بردارد؛ از همه ی اینها گذشته این فقط یک شب است، در شهری که هیچ کس او را نمی شناسد و او نیز کسی را نمی شناسد. آیا یک شب و آن پول باد آورده معنی اش این است که او به طور حتم به جایی می رسد که راه بازگشتی برایش نباشد؟ چه اتفاقی در حال افتادن بود--- یک فرصت طلایی یا یک آزمایش از طرف مریم مقدس؟
مرد عرب در حال نگاه کردن نقاشی های جان مایرو بود، به جایی که فلینی می نشست، به دختری که کت ها را می گرفت و به بقیه ی مشتری ها که می رسیدند یا ترک می کردند
"
هنوز تشخیص ندادی؟"
ماریا گفت: " شراب بیشتری لطفن" در حالی که هنوز اشک می ریخت
ماریا دعا می کرد که پیشخدمت نیاید و پیشخدمت که از دور با گوشه چشم نظاره گر آنها بود دعا می کرد که آنها زودتر آنجا را ترک کنند چون مشتری های زیادی منتظر بودند و رستوران پر بود بعد از زمانی که به نظر بی پایان می آمد، ماریا سخن گفت
"
آیا گفتید هزارفرانک برای یک نوشیدنی؟"
ماریا خودش نیز از شنیدن لحن صحبت کردنش شگفت زده شد.
مرد گفت:"بله" در حالی که پشیمان شده بود که چرا این پیشنهاد را کرده" اما من نمی خواهم که.." " صورتحساب را بپردازید تا برای صرف نوشیدنی به اتاق شما برویم"
دوباره ماریا برای خودش مثل بیگانه ای به نظر رسید. قبل از آن او یک دختر خوب و خوش رو بود که هیچ وقت با یک غریبه آنگونه صحبت نمی کرد. اما آن دختر به نظر می رسید که برای همیشه مرده است همه چیز همان طور که انتظار می رفت پیش رفت. او به اتاق عرب رفت. یک شامپانی نوشید. کاملا به مستی دچار شد. پاهایش را باز کرد و منتظر شد که مرد عرب به ارگاسم برسد( او حتی تظاهر هم نکرد که به این مرحله رسیده)، خودش را در حمام مرمری شست، پول را گرفت و خودش را به یک خوشگذرانی دعوت کرد.سوار شدن تاکسی تا خانه او به رختخواب رفت و تمام شب را بدون رویا خوابید

از دفترچه ی ماریا، روز بعد

من همه چیز را به خاطر می آورم، نه البته لحظاتی که آن تصمیم را می گرفتم. به طرز عجیبی هیچ احساس گناهی ندارم. من همیشه در مورد دخترانی فکر می کردم که به خاطر پول با مردها می خوابند، چون هیچ راه حل دیگری ندارند. اما این گونه نیست. می می توانستم "بله" یا "نه" بگویم. هیچ کس مرا مجبور به پذیرفتن نمی کرد.
در خیابان قدم می زدم و به مردم نگاه می کردم. آیا آنها راه زندگیشان را انتخاب می کنند؟ یا آنها نیز مثل من به سرنوشت دچار می شوند. یک زن خانه که آرزو می کرد یک مدل شود. یک بانکدار که آرزو می کرد موسیقی دان شود؟ یک دندانپزشک که دوست داشت یک نویسنده شود و خودش را وقف ادبیات کند. دختری که آرزو می کرد که ستاره ی تلویزیون شود اما حالا در یک سوپرمارکت کار می کند.
من حتی یک ذره هم برای خودم احساس تاسف نمی کنم. من هنوز قربانی نشده ام. من می توانستم آن رستوران را با کیف خالی ترک کنم. می توانستم در مقابل آن مرد بنشینم و به او درس اخلاق دهم یا به او بفهمانم که در مقابلش شاهزاده خانمی نشسته که خریدنی نیست. می توانستم پاسخ های مختلفی بدهم. اما مثل بیشتر مردم اجازه دادم که سرنوشت مسیرم را انتخاب کند.
من تنها فرد نیستم، اگر چه سرنوشتم ممکن است من را به مسیری خارج از قانون و جامعه بکشاند. به دنبال یافتن شادی، اگر چه همه ی ما برابر هستیم، هیچ کدام از ما شاد نیست. نه آن بانکدار/ موسیقی دان، نه دندانپزشک/نویسنده یا زن خانه دار/مدل

پایان فصل هشت

 

فصل نهم

اینگونه بود که این اتفاق افتاد. به همین آسانی. او در شهری غریبی بود که کسی او را نمی شناخت، اما امروز در آن حس آزادی عجیبی می کرد. جایی که لازم نبود خودش را به هر کسی توضیح دهد. او تصمیم گرفت برای اولین بار در این چندین سال تمام روز را به تفکر در مورد خودش اختصاص دهد. تا به امروز او همیشه ذهنش را مشغول این می کرد که مردم دیگرچه فکر می کنند: مادرش، دوستان مدرسه اش، پدرش، آدم های آژانس مد، معلم فرانسه، خدمتکار، کتابدار، غریبه در خیابان. در حقیقت هیچ کس به هیچ چیز فکر نمی کرد، نه لا اقل در مورد ماریا، یک غریبه ی فقیر، که اگر فردا هم ناپدید شود حتی پلیس هم متوجه نخواهد شد او زودتر از هر روز بیرون رفت، در کافی شاپ همیشگی صبحانه خورد، دور دریاچه قدم زد و در آنجا به دیدن نمایشی که توسط پناهنده ها برگذار می شد پرداخت. یک زن که با یک سگ کوچک مشغول قدم زدن بود به ماریا گفت که آنها کرد هستند، و ماریا به جای آن که تظاهر کند جواب را می داند تا ثابت کند باهوش تر از آن است که مردم فکر می کنند، پرسید "کردها از کجا آمده اند؟"
زن نمی دانست، چیزی که ماریا را سوپرایز کرد. جهان مثل این می ماند: مردم جوری حرف می زنند که همه چیز را می دانند، اما اگر جرات کنی که یک سوال بپرسی، آنها هیچ چیز نمی دانند. او به یک کافی نت رفت و فهمید که کردها از کردستان آمده اند، یک کشور که وجود ندارد و هم اکنون بین ترکیه و عراق قسمت شده. او دوباره به دریاچه برگشت و دنبال زن و سگش گشت، اما آنها رفته بودند. احتمالن چون سگ بعد از نیم ساعت نگاه کردن به آن آدم ها با پرچم و روسری و موسیقی و دادهای عجیب خسته شده بود " من حقیقتن شبیه آن زن هستم. یا حداقل شبیه او بودم. کسی که تظاهر می کرد همه چیز را می داند، در سکوت خود پنهان شده بودم، تا وقتی که مرد عرب مرا عصبانی کرد و من جرات آن را پیدا کردم که به او بگویم تنها چیزی که می دانم تفاوت بین دو نوشابه بود. آیا او شوکه شده بود؟ آیا او نظرش در مورد من عوض شد؟ البته که نه. او باید در برابر صداقت من متحیر شده باشد. هر وقت سعی کرده ام که از آنچه هستم باهوش تر به نظر برسم بازنده بودم.خوب، کافی است او به آژانس مد فکر کرد. آیا آنها می دانستند مرد عرب واقعن چه می خواهد یا آنها واقعن فکر می کردند او می خواهد برای ماریا در کشورش کار پیدا کند؟
واقعیت هر چیزی که بود، ماریا در آن صبح خاکستری در ژنو احساس تنهایی کمتری کرد، با دمایی نزدیک به صفر و نمایش کردها، واگن ها که برای هر توقف سر وقت می رسیدند، مغازه هایی که جواهراتشان را دوباره در ویترین به نمایش می گذاشتند، بانک ها باز می شدند، گداهایی که خوابیده بودند و سوییسی هایی که به سر کار می رفتند. او کم تر احساس تنهایی می کرد چون کنارش زنی نشسته بود که احتمالن به چشم رهگذرها نمی آمد. ماریا قبلن حواسش به او نبود اما او کنارش نشسته بود
ماریا به زن نامرئی کنارش لبخند زد. زن که شبیه مریم مقدس ، مادر مسیح بود به او لبخند زد و به او گفت: مواظب باش همه چیز آنقدر که تو فکر می کنی ساده نیست. ماریا نصیحت او را نادیده گرفت و به او گفت که او او بزرگ شده و مسئول تصمیم های خودش است، و نتوانست باور کند که یک توطئه دنیوی برخلاف او انجام شده باشد. او یاد گرفته بود که مردمی وجود دارند که حاضرند برای یک شب هزار فرانک سوییس بپردازند، برای نیم ساعت بین پاهای او، و تمام چیزی که او باید در موردش در روزهای آینده تصمیم می گرفت این بود که آیا با آن هزار فرانک بلیط برگشت به شهر زادگاهش را بخرد یا کمی بیشتر بماند تا پول کافی بدست آورد تا برای خانواده اش خانه، برای خودش چند لباس زیبا، و بلیط به تمام مکان هایی که آروزی دیدنشان را می کرد، بخرد
زنی که کنارش نشسته بود دوباره گفت که مسایل انقدر ساده نیستند، اما ماریا با این که از این مصاحبت خوشحال بود اما از او درخواست کرد مزاحم افکار او نشود، زیرا او نیاز داشت که تصمیم های مهمی بگیرد  او شروع کرد به تحلیل کردن، این بار با دقت بیشتری، امکان برگشتن به برزیل. دوست دخترهایش که تا به حال حتی شهر زادگاهشان را ترک نکرده بودند خواهند گفت که او از شغلش اخراج شده، که او هیچ وقت آن قدر استعداد نداشته که ستاره ی جهانی شود. مادرش باید ناراحت باشد از اینکه مبلغی که به او قول داده شده بود ماهانه به دستش برسد هرگز به او نرسیده، حتی با اینکه ماریا در نامه هایش به او اطمینان می داد که اداره ی پست باید آنها را دزدیده باشد. پدرش از این به بعد برای همیشه با نگاهی که درآن " من به تو گفته بودم" موج می زند به او نگاه می کند. او دوباره به سر کارش برخواهد گشت، پارچه می فروشد، و با صاحب کارش ازدواج خواهد کرد- اویی که با هواپیما سفر کرده بود،پنیرهای سوییسی خورده بود ،فرانسه یاد گرفته بود و در برف راه رفته بود  از طرف دیگر، نوشیدنی هایی وجود داشت که به ازایش او می توانست هزار فرانک دریافت کند. شاید زیاد طول نکشید- از همه ی اینها گذشته، زیبایی به سرعت باد تغییر می کند، اما او در یک سال می تواند آن قدر پول بدست آورد که دوباره روی پای خودش بایستاد و به دنیا بازگردد، این بار با شرایط دلخواه خودش. تنها مشکل واقعی این بود که او نمی دانست چه کند؟ چه گونه شروع کند. او روزهایی که در "کلاب خانوادگی شبانه" کار می کرد را به خاطر آورد که دختری از مکانی به نام ریو دو برن نام برده بود- در حقیقت این یکی از اولین حرف هایی بود که او زد حتی قبل از آنکه به ماریا نشان دهد چمدان هایش را کجا بگذارد ماریا یکی از نقشه هایی ژنو را پیدا کرد. یک مرد آنجا ایستاده بود و ماریا از او پرسید آیا می داند ریو دو برن کجا است. مرد در حالی که شیفته شده بود از او پرسید منظورش خیابان ریو دو برن است یا به دنبال جاده ای می گردد که به برن، پایتخت سوییس می رود.ماریا گفت که به دنبال خیابانی در ژنو می گردد. مرد با نگاهش او را برانداز کرد و بدون گفتن کلمه یی ، در حالی که متقاعد شده بود آن یک دوربین مخفی بود که از احمق جلوه دادن مردم لذت می برد، دور شد. ماریا برای پانزده دقیقه نقشه را مطالعه می کرد- شهر بزرگی نبود- و در آخر مکانی را که می خواست پیدا کرد دوست نامرئی او که در زمانی که ماریا نقشه را مطالعه می کرد ساکت بود حالا سعی می کرد که برای ماریا دلیل بیاورد- این یک مسئله ی اخلاقی نیست، در مورد رفتن به راهی است که بی بازگشت است ماریا گفت که اگر پول کافی برای رفتن به خانه به دست آورد، به اندازه ی کافی بدست آورده که از هر شرایطی خلاص شود. در کنار اینها، هیچ کدام از مردمی که می گذشتند راهشان را انتخاب نکرده بودند. این واقعیت زندگی است. ماریا به دوستش گفت:"ما در جهان اشک ها زندگی می کنیم"." ما می توانیم هر گونه آرزویی داشته باشیم، اما زندگی سخت است، جبران ناپذیر و غمناک. تو سعی داری به من چه بگویی: که مردم سعی بر این دارند که من را محکوم کنند؟ هیچ کس نخواهد فهمید- این یک وجهه از "زندگی من است دوست نامرئی اش با یک لبخند غمگین و شیرین ناپدید شد ماریا به یک شهر بازی رفت و برای ترن هوایی یک بلیط خرید. او همراه دیگران داد زد، با اینکه می دانست هیچ خطری وجود ندارد و همه ی اینها یک بازی است. در یک رستوران ژاپنی غذا خورد. با این که نمی فهمید در حال خوردن چه چیزی است و فقط می دانست که گران است و احساس می کرد در حس و حالی است که دوست دارد به خودش اجازه ی هر گونه خوش گذرانی را دهد. او شاد بود، نیازی نبود که منتظر زنگ تلفن بماند یا برای هر سانتیم(یک صدم فرانک) که خرج می کند نگران شود آن روز او برای آژانس یک پیغام گذاشت تا از آنها تشکر کند و به آنها بگوید که ملاقات به خوبی پیش رفت. اگر آنها صادق بودند برای عکس ها درخواست می کنند. و اگر دلال زنان بودند، ملاقات های بیش تری ترتیب خواهند داد او از پل گذشت تا به سمت اتاق کوچکش رود و تصمیم گرفت هر چه قدر هم که در آورد و با وجود همه ی نقشه هایی که داشت به طور حتم هیچ وقت تلویزیون نخواهد گرفت. او نیاز داشت که فکر کند. که همه ی وقتش را صرف فکر کردن کند از دفترچه خاطرات ماریا در آن شب( که در حاشیه ی آن یادداشت کرده بود" مطمئن "نیستم  من کشف کردم که چرا یک مرد به خاطر زن ها پول می پردازد: او می خواهد که شاد  باشد او هزار فرانک نمی پردازد که فقط یک ارگاسم را تجربه کند. او می خواهد که شاد باشد. من هم می خواهم، هر کسی می خواهد اما هیچ کس شاد نیست. من چه چیزی به دست آورده ام که از دست بدهم، اگر برای یک مدت تصمیم بگیرم که... باشم. این کلمه ی سختی است که بنویسم یا حتی در موردش فکر کنم... اما بگذار بی پرده باشیم. من چه چیزی را از دست می دهم اگر تصمیم بگیرم برای یک مدت فاحشه باشم؟
شرف.شان. عزت نفس. اگرچه، وقتی در موردش فکر می کنم، من هیچ وقت هیچ یک از آنها را نداشته ام. من به خواسته ی خود به دنیا نیامدم، من هیچ وقت هیچ کس را نداشتم که دوستم داشته باشد، من همیشه تصمیم اشتباه گرفته ام- حالا به زندگی اجازه می دهم برای من تصمیم بگیرد

+ نوشته شده در  85/12/06ساعت 10:48  توسط zartosht | 

یازده دقیقه عنوان کتابی است از نویسنده نامدار پائولو کوئلو که به دلایلی امیدی به انتشار آن در ایران نمی رود. شما می توانید در این جا ترجمه فارسی این کتاب را مطالعه کنید.

مقدمه

:تقدیمی

در روز 29 می سال 2002 درست قبل از آن که قسمت های پایانی این کتاب را بنویسم. به غاری در لردس ِ فرانسه رفتم تا چند بطری از آب معجزه آسای چشمه های آنجا پر کنم. داخل سالن، یک مرد حدود هفتاد ساله به من گفت: " شما خیلی شبیه پائولو کوئیلو هستید". من گفتم که خود او هستم. مرد من را در آغوش گرفت و من را به همسر و نوه اش معرفی کرد. او در مورد اهمیت کتاب های من در زندگی اش صحبت کرد و این گونه خاتمه داد که: " کتاب های شما مرا به فکر انداختند". من این کلمات را اغلب می شنوم و آن ها اغلب من رو خوشنود می کنند. در حال حاضر، اما من خیلی ترسیده ام چون می دانم رمان جدید من "یازده دقیقه" با موضوغی سخت و شوکه کننده بر خورد خواهد کرد. من داخل چشمه رفتم و بطری هایم را پر کردم، دوباره برگشتم و از او پرسیدم کجا زندگی می کند، و اسم او را یادداشت کردماین کتاب تقدیم به تو می شود، موریس گریولین، من وظیفه ای نسبت به تو، همسرت، نوه ات، و خودم دارم تا در مورد چیزهایی صحبت کنم که مرا نگران می کنند، نه فقط چیزهایی که دیگران دوست دارند تا بشنوند. بعضی کتاب ها ما را به فکر وادار می کنند، بعضی ها ما را با واقعیت های زندگی رو به رو می کنند. اما برای یک نویسنده ی یک کتاب مهم تر از هر چیزی این است که در کتابش با صداقت صحبت کند

زنی در شهر بود، یک گناهکار؛ وقتی او فهمید که مسیح در خانه ی یک ریاکاراست، یک کوزه مرمرین از مرهم به آنجا برداو پشت پاهای مسیح ایستاد ، در حال گریه، پاهای مسیح را با اشک های خود خیس کرد و آنها را با موهای خود خشک کرد، پاهای او را بوسید و بر آنها روغن مالیدوقتی ریاکار که با مسیح شرط بسته بود این صحنه را دید، با خودش گفت :"اگر این مرد واقعا پیامبر بود، متوجه معنی این رفتار و آنکه از طرف یک زن گناهکار است "میشدو مسیح به او پاسخ داد، شمعون، می خواهم چیزی به تو بگویمیک قرض دهنده دو بدهکار داشت. یکی آن که یک صد شاهی به او مدیون بود و دیگری پنجاه. وقتی آنها پول نداشتند که قرض او را پس دهند، او هر دو را بخشید. کدام یک او را بیشتر دوست خواهند داشت؟شمعون پاسخ داد: " من فرض می کنم آن کسی که بیشتر بدهکار بود". و مسیح به او گفت: " تو درست قضاوت کرده ای " مسیح به سمت زن برگشت و به شمعون گفت: این زن را می بینی؟ تو به من هیچ آبی ندادی تا پاهایم را بشویم، اما این زن پاهای مرا با اشک خود شست، و با موهایش خشک کردتو به من بوسه ای ندادی: اما او از زمانی که من آمده ام بوسیدن پاهای مرا متوقف نکرده است. تو بر سر من روغن نمالیدی اما او این کار را کردبه این دلیل به تو می گویم که گناهان او بخشیده شد به خاطر عشق زیادش. اما برای عشق کم، بخشایش کمتری است

 

فصل اول

يکی بود يکی نبود، روزگاری فاحشه ای بود به اسم ماريا که... صبر کنيد! يکی بود يکی نبود جملهء آغازين بهترين قصه های بچه ها است و فاحشه کلمه ای برای آدم بزرگ ها! به نظر شما من چطور می توانم کتابم را با چنين تناقض آشکاری آغاز کنم؟ اما مگر نه اينکه ما آدم ها در تمام لحظات زندگی مان يک پامان در عرش افسانه ها است و يک پامان در اعماق، بگذاريد برای يک بار هم که شده همان طور هم داستان را شروع کنيم؛ روزی روزگاری فاحشه ای زندگی می کرد به نام ماريا مثل همهء فاحشه ها، او هم معصوم و بی گناه به دنيا آمده بود و بعدتر در نوجوانی آرزو کرده بود که مرد رويايی زندگی اش را ملاقات کند، مردی پولدار، خوش تيپ، باهوش که با او در لباس سفيد عروس ازدواج کند، دو تا بچه داشته باشند، که وقتی بزرگ شدند معروف شوند، و در خانه ای زيبا زندگی کند که از پنجره هايش دريا ديده می شود. پدر ماريا يک فروشندهء دوره گرد بود و مادرش يک خياط؛ آنها در شهری در مرکز برزيل زندگی می کردند که فقط يک سينما داشت، يک کاباره و يک بانک؛ ماريا هميشه آرزو داشت بالاخره يک روز شاهزادهء جذاب و دلربايش بی خبر بيايد و بند از پای او بگشايد و آنها، دوتايی با هم از آنجا بروند، آنوقت می توانستند با هم دنيا را فتح کنند روزهايی که ماريا منتظر شاهزادهء دلربايش بود تنها کارش خيال پردازی بود و رويا بافی؛ او اولين بار وقتی يازده سالش بود عاشق شد. در مسير خانه تا مدرسه، متوجه شده بود که تنها نيست و همسفری دارد. پسری که در همسايگی شان بود در همان شيفت درس می خواند و به مدرسه می رفت. آنها هيچوقت با هم حرف نمی زدند، حتی يک کلمه؛ اما کم کم ماريا ملتفت شد بهترين اوقات روزش لحظاتی است که دارد به مدرسه می رود، حتی لحظه های برگشتن؛ تشنگی و خستگی، وقتی که خورشيد داشت غروب می کرد و پسر تند تند راه می رفت و ماريا تمام سعی اش را می کرد که پا به پای او سریع قدم بردارد اين ماجرا ماهها و ماهها پشت هم تکرار می شد، ماريا که از درس خواندن متنفر بود و تنها تفريح اش تلويزيون بود شروع کرد به آرزو کردن برای اينکه آن روزها زودتر بگذرند. او برخلاف دخترهای همسن اش مشتاقانه در انتظار رفتن به مدرسه می ماند، برای همين آخر هفته ها به نظرش کند و غمگين می گذشتند. کند تر از آن چيزی که بايد برای يک بچه بگذرد مثل کندی ساعت ها برای آدم بزرگ ها. او فهميد که بلندی روزها دليل ساده ای دارد، اينکه او فقط 10 دقيقه با کسی که دوستش دارد سپری می کند و هزاران ساعت با فکر و خيال او. بعد فکر کرد چه لذتی دارد اگر روزی بتواند با او صحبت کند...و همین هم شد یک روز صبح، در راه مدرسه، پسر نزديک آمد و پرسيد می شود يک مداد به من بدهی؟ ماريا جوابی نداد. راستش را بخواهيد خيلی از اين نزديک شدن بی مقدمه برآشفته شده بود به خاطر همين قدم هايش را تندتر کرد، خيلی ترسیده بود وقتی ديده بود او دارد به طرفش می آيد. وحشت کرده بود که نکند پسر بفهمد که او دوستش دارد، که مشتاقانه منتظرش می مانده، که چقدر در روياهايش دست پسر را گرفته و با او راه مدرسه را رفته و آن راه را با هم ادامه داده اند، تا آخرش، تا جايی که مردم می گفتند يک شهر بزرگ است و ستاره های سينما و تلويزيون، با کلی ماشين و سينما و کلی کارهای جالب و بامزه برای انجام دادن باقی روز اصلا حواسش به درسهايش نبود و همه اش از رفتار احمقانه ای که صبح ازش سر زده بود عذاب می کشيد، اما در عین حال چيزی تسلايش می داد، اينکه می دانست پسر هم تمام این مدت به فکر او بوده و مداد تنها بهانه ای بوده برای شروع صحبت. از آنجا مطمئن بود که وقتی پسر آمده بود جلو خودش در جيبش مداد داشت. منتظر دفعهء بعد ماند و تمام آن شب، و شب های بعدش، با خودش حرف هايی را که بايد به پسر می زد مرور کرد تا وقتی که بالاخره راه شروع کردن قصه ای را پيدا کرد که هيچ وقت تمام نمی شد.اما با اينکه آنها باز هم در کنار هم به مدرسه می رفتند دفعهء بعدی وجود نداشت، بعضی وقت ها ماريا در حاليکه توی دست راستش يک مداد نگه داشته بود چند قدم جلو می رفت و ساير اوقات هم ساکت، در حاليکه داشت با عشق پسر را تماشا می کرد، پشت سر او راه می رفت. پسر حتی يک کلمهء ديگر با او حرف نزد و ماريا مجبور بود تا آخر سال تحصيلی خودش را با نگاه کردن و دوست داشتن او در سکوت راضی کند در طول تعطيلات تمام نشدنی تابستان، یک روز صبح که ماريا از خواب بيدار شد متوجه خونی شد که روی پاهايش ريخته بود. فکر کرد دارد می ميرد و تصميم گرفت که نامه ای برای پسر بنويسد و به بگويد که او عشق بزرگ زندگی اش بوده، این را بگوید و به بیشه برود و در آنجا بی شک گرگ درنده ای یا یکی از هیولاهایی که همیشه اهالی روستا را به وحشت می انداختند و یا حتی معشوقهء کشیشی که پس از نفرین تبدیل به قاطری سرگردان در شب شده او را می کشتند و هیچ کس هم خبردار نمی شد که واقعا بر او چه گذشته. مادر و پدرش هم با ناپدید شدنش بهتر می توانستند کنار بیآیند تا مردنش. اینطور همیشه امیدی که مختص فقراست ته دلشان باقی می ماند که دخترشان توسط ثروتمندی نازا دزدیده شده و در آینده خوشبخت و پولدار به پیششان بازخواهد گشت، و اینگونه عشق زندگیش هم هیچ گاه او را فراموش نخواهد کرد، در حالیکه هر روز خودش را لعنت خواهد فرستاد که چرا هرگز دوباره سعی نکرد سر صحبت را با او باز کند ماريا هيچ وقت آن نامه را ننوشت، چون همان موقع مادرش به اتاق آمد و با ديدن لکه های خون لبخندی زد و گفت :حالا تو يک خانم جوانی ماريا از ارتباط بين آن لکه های خون و يک خانم جوان شدن حيرت زده بود، اما مادرش از پس دادن توضيح قانع کننده تری برنمی آمد، فقط گفت که خيلی عادی است و از اين به بعد چهار يا پنج روز در ماه اينطوری می شود و او بايد اينجور وقت ها يک چيزی مثل بالش کوچولوی عروسک اش بين پاهايش بپوشد. ماريا از مادرش پرسيد که آیا مرد ها ازیک نوع لوله استفاده می کنند که خون تمام شلوارشان را نگیرد؟ اما پاسخ شنيد که فقط خانم ها اينطوری می شوند ماريا به خدا شکايت کرد، بالاخره به قاعده شدن عادت کرد ولی به غيبت و نبودن پسر نه. مدام خودش را سرزنش می کرد که چرا آنطور احمقانه از پسر فرار کرده بود، از چيزی که بيشتر از هر چيز ديگری دوستش داشت... روز قبل از اينکه سال تحصيلی جديد شروع شود او به تنها کليسای شهر رفت و رو به تمثال سن آنتونی قسم خورد که خود پيشقدم بشود وسر صحبت را با پسر باز کند روز بعد، ماريا بهترين لباسش را که مادرش برای آن روز بخصوص دوخته بود پوشيد و به سمت مدرسه راه افتاد، خدا را شکر کرد که تعطيلات بالاخره تمام شده بود. اما اثری از پسر نبود، تمام روزهای آن هفته يکی يکی همراه با زجر سپری می شدند اما از پسر خبری نبود تا اينکه بعضی از همکلاسيهايش به او گفتند که پسرک از شهر رفته !يک نفر گفت : رفته يه جای دور آنوقت، ماريا فهميد که واقعا بعضی چيزها برای هميشه از دست می روند، او همچنين ياد گرفت جايی وجود دارد که به آن می گويند: يه جای خيلی دور! فهميد که دنيا خيلی پهناور است و شهر او خيلی کوچک؛ و اينکه آدم های دوست داشتنی و جذاب هميشه می روند... او هم دلش می خواست آنجا را ترک کند، اما هنوز خيلی جوان بود. اين جوری بود که او يک روز نگاهی به خيابان های خسته کنندهء شهرش کرد و تصميم گرفت روزی رد پسرک را دنبال کند... نهمين جمعه پس از رفتن پسرک، زانو زد و از مريم مقدس خواست که او را از آنجا ببرد ماريا برای مدتی بسيار غمگين بود و بيهوده سعی می کرد ردی از پسرک پيدا کند، اما هيچ کس نمی دانست که پدر و مادر او به کجا رفته بودند. ماريا کم کم متوجه شد دنيا خيلی بزرگ است، عشق خيلی خطرناک است و مريم مقدس که در بهشتی دور سکنی گزيده به دعای بچه ها توجهی نمی کند

پایان فصل اول

فصل دوم

سه سال گذشت. او جغرافی و ریاضی یاد گرفت. در مدرسه اولین مجله‌ی پورنو اش را خواند.در همان زمان، شروع به نوشتن یادداشت های روزانه در مورد زندگی کسالت بار خود و تمایلش برای تجربه کردن چیزهای جدید و دست اول که در مدرسه به او گفته بودند کرد؛ اقیانوس، برف،‌مردها با عمامه، زنان زیبا که پوشیده از جواهرات هستند. اما از آن جا که هیچ کس نمی تواند در رویاهای غیر ممکن خود زندگی کند، به خصوص اگر مادرش یک خیاط باشد و پدرش به ندرت در خانه پیدا شود، او به زودی تشخیص داد که باید توجه بیشتری به ٱنچه در اطرافش می گذرد داشته باشد. او به تحصیل پرداخت تا بتواند در زندگی موفق شود و در همان زمان به دنبال کسی می گشت که بتواند رویاهایش را با او شریک شود.وقتی او پانزده ساله شد، عاشق پسری شد که در دسته های هفته ی مقدس (1) شداو اشتباه بچگی اش را تکرار نکرد: آنها با هم راه رفتند و دوست شدند. و شروع کردند به سینما و جشن رفتن.اما مثل دفعه اول، او متوجه شد که به پسر در حالی که غایب بود بیشتر از هنگامی که او حضور داشت عشق می ورزید. او برای دوست پسرش به شدت دلتنگ می شد، ساعت ها به خیال پردازی درباره آنچه که آنها در دیدار بعدی در باره اش حرف خواهند زد می پرداخت و هر ثانیه از لحظاتی که با هم بودند را به خاطر می آورد.سعی می کرد تا کارهایی که اشتباه یا درست انجام داده است را تشخیص دهد. او دوست داشت به خودش مثل یک بانوی جوان باتجربه نگاه کند، که اجازه داد بود یک علاقه ی شدید فهم او را از بین ببرد و با دردی که این مسائله باعث می شد آشنا بود. او تصمیم گرفته بود با تمام قدرت برای این مرد و ازدواج با او بجنگد. فکر می کرد او مرد ازدواج و بچه و خانه‌ی کنار دریا بود.او تصمیم گرفت با مادرش حرف بزند که خیلی "جدی به او گفت: "اما تو هنوز خیلی جوان هستی، عزیز من"تو وقتی با پدرم ازدواج کردی که شانزده ساله بودی"مادرش ترجیج داد که به او توضیح ندهد که ازدواج آنها به خاطر بارداری ناخواسته اش بوده: "در آن زمان همه چیز فرق می کرد" و سعی کرد که بحث را خاتمه دهد

روز بعد، ماریا و دوست پسرش برای قدم زدن به حومه شهر رفتند. کمی صحبت کردند. ماریا از او پرسید آیا علاقه ای به سفر کردن دارد اما به جای جواب او ماریا را در آغوش گرفت و او را بوسیداولین بوسه‌ی او! همانگونه که آن لحظه را خیال می کرد! در منظره ای زیبا- پرنده های ماهی خوار در حال پرواز، غروب آفتاب، منطقه ای نیمه خشک زیبا و وسیع، صدای موسیقی از دور دست ها. ماریا تظاهر کرد که خودش را عقب می کشد، اما بعد او را در آغوش کشید و چیزهایی که در درفیلم های سینما و تلویزیون و مجله ها دیده بود تکرار کرد: لب هایش را با کمی خشونت به لبهای او مالید، در حالی که سرش را به این طرف و آن طرف تکان می داد. نیمی ریتمیک و نیمی دیوانه وار. او احساس می کرد که دندان های پسر را با زبان خود لمس می کندپسر ناگهان بوسیدن او را متوقف کرد و پرسید: تو نمی خواهی؟

او چه جوابی باید می داد؟آیا او هم می خواست؟ مطمئنن او هم می خواست. اما یک زن نباید خودش را این گونه آشکار کند، به خصوص نه به همسر آینده‌ی خود، و گرنه او بقیه عمر خود را به شک کردن خواهد گذراند که او ممکن است به هر چیزی به همین راحتی بله بگوید. او تصمیم گرفت که جواب ندهدپسر او را دوباره بوس کرد. این بار با اشتیاق کمتری.دوباره ایستاد،با صورت قرمز، و ماریا فهمید چیز اشتباهی اتفاق افتاده است.اما او می ترسید که بپرسد آن چیست. او دست پسر را گرفت و آنها به شهر برگشتند،مثل آن که هیچ اتفاقی نیافتاده استآن شب، با استفاده از کلمات سخت و نامتداول- چون مطمئن بود که کسی دیگر هم آن دفترچه را می خواند، و چون معتقد بود چیز مهمی اتفاق افتاده-در دفترچه ی خاطراتش نوشت


وقتی ما کسی را می بینیم و عاشق می شویم، احساس می کنیم که همه ی دنیا با ما است. من امروز این اتفاق را حس کردم ، وقتی خورشید غروب می کرد. ولی اگر چیز اشتباهی اتفاق بیافتد، هیچ چیزی باقی نمی ماند! هیچ مرغ ماهی خواری! هیچ موسیقی از راه دور، نه حتی مزه ی لب های او. چگونه ممکن است این همه زیبایی در یک آن ناپدید بشوند؟زندگی خیلی سریع حرکت می کند.با یک ماجرا در یک ثانیه ما را از بهشت به جهنم می رساند

روز بعد او با دوست دخترهایش صحبت کرد. همه ی آنها او را در حالی که با "نامزده" آینده اش بیرون می رفت دیده بودند.بعد از همه ی اینها، این کافی نیست که یک عشق بزرگ در زندگی داشته باشی، تو باید مطمئن باشی که هر کسی می داند تو چه آدم مطلوب و خواستنی ای هستی. آنها داشتند می مردند که بدانند چه اتفاقی افتاده و ماریا، با خودپسندی، گفت که بهترین قسمت وقتی بود که زبان او دندان های ماریا را لمس کرد.یکی از دختر ها خندید و گفت"تو دهنت را باز نکردی؟""یک دفعه همه چیز واضح شد. سوال پسر، ناامیدی او""برای چه؟""که به او اجازه بدهی زبانش را داخل کند""چه فرقی می کند؟""این چیزی نیست که تو بتوانی توضیح دهی. مردم این جوری همدیگر را بوس می کنند"آنها خندیدند و مسخره اش کردند. حس ترحم و شادی ِِ انتقام دخترهایی که هرگز با پسری در عشق نبودند. ماریا وانمود کرد که اهمیت نمی دهد و او هم خندید. اگرچه روح او در حال گریه بود. در دلش به فیلمی که در سینما دیده بود نفرین می کرد، از آن یاد گرفته بود که چشمهایش را ببندد، دست هایش را بر سر مرد قرار دهد، و آهسته سرش را به چپ و راست تکان دهد. اما او مساله ضروری را رعایت نکرده بود و مهمترن چیز را نشان نداده بود. او یک معذرت خواهی عالی ساخت(من نمی خواستم که یک باره خودم را عرضه کنم. چون مطمئن نبودم، اما حالا تشخیص داده ام که تو عشق زندگی من هستی) و منتظر فرصت بعدی شداو پسر را تا سه روز بعد ندید، در یک جشن در کلوپ محلی، در حالی که پسر دست یکی از دوست های ماریا را نگه داشته بود.دوستی که از ماریا در مورد بوسه هایشان پرسیده بود.ماریا دوباره وانمود کرد که اهمیت نمی دهد. تا پایان گفتگویش با دیگر دوستان دخترش در مورد ستاره های فیلم ها و بقیه ی پسر های محل تحمل آورد. و سعی کرد به نگاه های دلسوزانه ی دوستانش توجه نکند.وقتی به خانه رسید، دنیایش به ناگاه فرو ریخت. تمام شب را گریه کرد و هشت ماه تمام زجر کشید تا به این نتیجه رسید که آن عشق مطمئنن برای او ساخته نشده بود و او برای عشق ساخته نشده.و به این فکر کرد که برای باقی عمرش یک راهبه می شود و بقیه زندگیش را وقف عشقی می کند که صدمه نمی زند و جای زخم هایش روی قلب نمی ماند- عشق برای مسیح. در مدرسه، آنها درباره ی مبلغ مذهبی که به آفریقا سفر کرده بود یاد گرفتند. او فکر کرد که این راهی می تواند باشد برای رهایی از وجود گرفته و بی فایده اش. او نقشه کشید که به یک صومعه وارد شود. کمک های اولیه را فراگرفت(خیلی از معلم ها می گفتند آدم های زیادی در آفریقا می میرند)، در کلاس های مذهبی اش سخت تر کار کرد، و شروع کرد به تصویربافی از خودش به عنوان یک فرد مقدس مدرن که زندگی ها را نجات می دهد و به جنگل هایی می رود که شیرها و ببرها در آن ها زندگی کرد.××××اگر چه در پانزده سالگی او یاد گرفت باید با دهان باز بوس کرد و این که عشق بالاتر از هر چیزی باعث آزار می شود، اما او مسئله ی سومی را نیز کشف کرد: خود ارضایی. این مسئله اتفاقی پیش آمد. در حالی که منتظر بود مادرش بیاید آلت تناسلی اش را لمس می کرد. او وقتی بچه بود این کار را انجام می داد و از این حس خوشش می آمد.تا اینکه یک روز پدرش او را در حال این عمل دید و به او سیلی محکمی زد، بدون این که به او توضیح دهد چرا. او هیچ وقت کتک خوردن به آن شدت را فراموش نکرد ولی یاد گرفت که نباید خودش را جلوی بقیه ی مردم لمس کند. و از آنجایی که نمی توانست آن را در وسط خیابان انجام دهد و برای خودش اتاقی هم نداشت، همه چیز را درباره ی آن حس خوشایند فراموش کردتا آن بعد از ظهر، حدود شش ماه بعد از آن بوسه ها. مادرش دیر کرده بود و او هیچ کاری برای انجام دادن نداشت. پدرش تازه با یکی از دوستانش بیرون رفته بود.و از آنجایی که هیچ چیز جالبی از تلویزیون پخش نمی شد، او شروع به تجسس بدن خودش کرد. به این امید که شاید بتواند موی اضافه ای پیدا کند که بیدرنگ آن را بکند. که در حال شگفتی یک غده بالای مبهل خود پیدا کرد. او شروع به لمس آن کرد و فهمید که نمی تواند این کار را متوقف کند. احساسات بسیار تحریک کننده و مطبوعی داشت. و همه ی بدن او به خصوص قسمتی که لمس می کرد سفت و کشیده شده بود. او حس می کرد که به بهشتی وارد می شود. احساساتش به شدت افزایش می یافتند. تا جایی که او متوجه شد نمی تواند به طور واضح ببیند با بشنود. همه چیز به سایه زردی تبدیل شده بود. او ناله ای سر داد و اولین ارگاسمش را تجربه کرد
!
ارگاسم
مثل شناور شدن به آسمان و بهشت و دوباره آهسته به زمین برگشتن. بدن او خیس عرق بود. اما او کاملا حس راضی شدن و پر انرژی بودن می کرد. پس آن سکس بود! چه قدر شگفت آور! نه شبیه مجله های اورتیک که هر کسی در مورد لذت و خوشی حرف می زد اما به نظر می آمد که در درد شکلک در می آورد. نیازی هم به مردی نبود که بدن زن را دوست دارد و وقتی برای احساسات او ندارد. او می توانست این کار را با خودش کند. او دوباره آن کار را انجام داد. این بار تصور می کرد که یک ستاره مشهور سینما او را لمس می کند و دوباره به بهشت رفت و برگشت. و احساس کرد حتی انرژی بیشتری دارد. درست وقتی می خواست برای بار سوم این کار را انجام دهد مادرش به خانه آمد.ماریا با دوست دخترانش در مورد این موضوع صحبت کرد البته بدون این که به آنها بگوید فقط چند ساعت قبل آن را کشف کرده است. همه ی آنها بجز دو نفر می دانستند او در مورد چه چیزی صحبت می کند. اما هیچ کدام هیچ وقت جرات نکرده بود که این بحث را پیش بیاورند. و این بار نوبت ماریا بود که مثل یک انقلابی، احساس کند که رهبر یک گروه است که بازی مسخره ی "اقرار به رازها" را کشف کرده است، که شامل این می شد که از هر کسی بپرسد شیوه ی مطلوب او برای خودارضایی چیست؟ او تکنیک های مختلف را یاد گرفت، مثل خوابیدن زیر لحاف در گرمای شدید تابستان( چون یکی از دوستانش او را مطمئن کرد که عرق کردن کمک خواهد کرد)، استفاده کردن از چیزی شبیه غاز برای لمس آنجایش( او هنوز نمی دانست اسم آنجا چیست)، به یک پسر اجازه دادن که این کار را برایش بکند(ماریا فکر کرد این ضروری نیست)، استفاده از آب در وان حمام ( آنها در خانه نداشتند اما او به محض دیدن یکی از دوستان ثروتمندش آن را امتحان خواهد کرد) به هر حال، وقتی او خود ارضایی را کشف کرد و چند تا از پیشنهاد های دوستانش را اجرا کرد، ایده‌ی زندگی مقدس را برای همیشه کنار گذاشت. خود ارضایی به او لذت بزرگی داده بود، وکلیسا به این مطلب تاکید می کرد که سکس بزرگترین گناه است. او افسانه های زیادی را از دوست دخترهایش شنیده بود که: خودارضایی باعث خال می شود،یا می تواند باعث شود که دیوانه یا حتی باردار شود. با وجود همه ی این ریسک ها او لا اقل هفته ای یک بار این لذت را به خودش می داد، به خصوص چهارشبنه ها که پدرش برای کارت بازی با دوستانش بیرون می رفتدر همین زمان او بیشتر و بیشتر در رابطه هایش با پسرها متزلزل می شد. و بیشتر و بیشتر به این فکر می کرد که محل زندگی اش را ترک کند. او برای بار سوم و چهارم عاشق شد، او حالا می دانست چگونه باید ببوسد، و وقتی با دوست پسرهایش تنها بود آنها را لمس می کرد و به آنها اجازه می داد او را لمس کنند. اما همیشه چیز اشتباهی اتفاق می افتاد و درست زمانی که او احساس می کرد انسانی را یافته که می خواهد بقیه ی زندگی اش را با او بگذراند همه چیز تمام می شد. بعد از مدتی او به این نتیجه رسید که مردها فقط درد ، ناامیدی، رنج با خود به همراه می آورند و کشنده ی زمان هستند. یک بعد از ظهر، وقتی به یک مادر نگاه می کرد که با پسر دو ساله ی خود بازی می کند، فکر کرد او هنوز می تواند به یک همسر، فرزند و خانه ای با منظره ی دریا فکر کند، اما او هرگز دوباره نباید عاشق شود زیرا عشق همه چیز را خراب می کند

توضیحات فصل دوم: (1) هفته ی مقدس: هفته ی قبل از عید پاک که یاد آورآخرین هفته ی زندگی مسیح قبل از به صلیب کشیدن اوست

پایان فصل دوم

فصل سوم

و اینگونه دوره ی نوجوانی ماریا گذشت. او زیبا و زیبا تر می شد و رفتار غمگینانه و مرموزش بر زیبایی او می افزود. با وجودی که به خودش قول داده بود دیگر عاشق نشود با یک پسر بیرون رفت، و با یکی دیگرـ خیال بافت و زجر کشید. و در یکی از همین روزها باکرگی خود را روی صندلی عقب یک ماشین از دست داد. او و دوست پسرش در حال لمس همدیگر بودند- بیشتر از حال عادی- دوست پسرش خیلی هیجان زده شد و ماریا خسته از این که تنها باکره بین گروه دوستانش بود به او اجازه داد که به او نزدیکی کند. برعکس خودارضایی، که او را به حس بهشتی می رساند، نزدیکی برایش دردناک بود و باعث شد که یک لکه خون بر دامن او پدیدار شود که آن را شست. هیچ چیز شبیه حس معجزه آسای اولین بوسه ی او نبود. هیچ مرغ ماهی خواری در حال پرواز، غروب خورشید، موسیقی... اما او ترجیح می داد به این مسائل فکر نکند
او برای چند بار دیگر با همان پسر عشق بازی کرد، با وجودی که هر بار مجبور بود اول پسر را تهدید کند که اگر حاضر به عشق بازی نباشد او به پدرش می گوید که پسر به او تجاوز کرده. او از پسر مثل وسیله یی برای یاد گیری استفاده کرد، همه ی راه ها را امتحان کرد تا دریابد که عشق بازی با یک پسر چه حس لذت بخشی خواهد داشت. اما ماریا این را نفهمید. خودارضایی باعث درد کمتر و لذت بیشتری بود. اما همه ی مجله ها، برنامه های تلویزیونی، کتاب ها، دوست دخترهایش، همه چیز، مطلقا همه چیز، می گفتند که یک مرد ضروری و اصل است. ماریا فکر می کرد باید دارای مشکل جنسی ِ غیر قابل بیانی باشد، برای همین او تمرکز بیشتری روی مطالعه کرد و برای مدتی همه چیز را در مورد آن چیز حیرت آور و کشنده که عشق می نامیدنش فراموش کرد
:
از دفترچه ی خاطرات ماریا وقتی هفده ساله بود
هدف من این است که عشق را بفهمم. وقتی عاشق بودم، احساس زنده بودن می کردم و می دانم هر چیزی که الان دارم، هر چه قدر هم جالب به نظر برسند اما من را هیجان زده نمی کنند
اما عشق چیز وحشتناکی است: دوست دخترهایم را می بینم که زجر زیادی می کشند و نمی خواهم در وضعیت مشابهی باشم. آنها به من و پاکی ام می خندیدند، اما حالا از من می پرسند که من چگونه می توانم مرد ها را خوب کنترل کنم. من می خندم و چیزی نمی گویم؛ چون می دانم که پیشگیری زجرآور تر از دردهای بعدش است: من به طور ساده اصلا عاشق نمی شوم. هر روز که می گذرد من بیش تر متوجه می شوم مردها چه قدر موجودات ضعیفی هستند، چه قدر بی ثبات، نا امن وغافلگیر کننده هستند....چند تا از پدرهای دوست دخترانم به من پیشنهاد عشق بازی داده اند، اما من همیشه درخواست آنها را رد می کنم. اوایل از رفتارشان شوکه می شدم، اما حالا فکر می کنم همه ی مردها این طوری هستند
اگر چه هدف من این است که عشق را بفهمم، و اگر چه برای من فکر کردن در مورد آدم هایی که قلبم را به آنها داده ام زجرآور است، اما متوجه شده ام آنها که قلب مرا لمس کرده اند از برانگیختن جسم من عاجز بوده اند، و آنها که جسم مرا برانگیختند از لمس قلب من عاجز بودند
او نوزده ساله شد، دبیرستان را تمام کرد و در یک پارچه فروشی کار پیدا کرد، جایی که رئیسش بی درنگ عاشق او شد. در آن زمان ماریا می دانست چگونه از مردها استفاده کند، بدون آنکه از خودش استفاده شده باشد. اگر چه همیشه عشوه گر بود و از قدرت زیبایی خود خبر داشت اما هرگز به او اجازه نداد که ماریا را لمس کند.
قدرت زیبایی: برای زنان زشت جهان چگونه است؟ او دوست دخترانی داشت که هیچ کس در پارتی ها به آنها توجه نمی کردند و هیچ وقت از آنها درخواست نمی شد. اما به طور غیر قابل قبولی آنها برای کمترین عشقی که دریافت می کردند ارزش قائل بودند. وقتی از طرف کسی رد می شدند، در خلوت خود زجر می کشیدند و سعی می کردند به چیز مهم تری به جزاین که همه چیزشان را برای یک نفر فدا کنند ، فکر کنند. آنها مستقل تر بودند، و به خودشان توجه بیشتری می کردند، اما در تصور ماریا، دنیای آنها باید غیر قابل تحمل باشد
او می دانست که چه قدر جذاب است، با وجودی که خیلی کم به مادرش گوش می داد اما هیچ وقت این حرف او را فراموش نمی کرد: " عزیز من، زیبایی زیاد پایدار نیست". در حالی که این جمله همیشه در گوشش بود در حالی که از نزدیکی زیاد با رئیسش پرهیز می کرد، سعی می کرد که زیاد نیزاو را نا امید نکند. و این باعث شد که حقوق او به مقدار زیادی افزایش پیدا کند (ماریا نمی دانست تا کی رئیسش با اندکی امید که روزی با ماریا همبستر خواهد شد با او خواهد ساخت، اما لااقل در همان موقع ماریا داشت پول خوبی به دست می آورد). همچنان او به ماریا برای کار اضافی می پرداخت ( رئیسش دوست داشت ماریا همیشه دور و برش باشد، شاید می ترسید اگر او شب ها بیرون رود ممکن است عشق بزرگی برای زندگیش پیدا کند). ماریا دو سال تمام با نیرو کار کرد، هر ماه مقداری پول به خانواده اش برای نگهداری از او می داد، و در آخر، موفق شد! برای رفتن و گذراندن یک هفته تعطیلی اش در شهر رویاهایش پول جمع کرد، جایی که ستاره های فیلم و تلویزیون زندگی می کردند، تصویر روی کارت های پستال: ریو دو ژنیرو
رئیسش به او پیشنهاد کرد که با او برود و همه ی هزینه های او را بپردازد، اما ماریا به دروغ به اوگفت که از آنجا که دارد به یکی از خطرناک ترین مکان های دنیا می رود مادرش تنها به شرطی قبول کرده، که ماریا به خانه ی یکی از عموزاده هایش که جودو آموزش دیده بود برود
"
در کنار این آقا...."،‌ماریا گفت:" شما نمی توانید مغازه را بدون اینکه فرد مطمئنی پیدا کنید رها کنید
مرد گفت: " من را آقا صدا نکن". ماریا در چشم های او چیزی دید که می شناخت. شعله ی عشق. و این باعث تعجب ماریا شد، چون همیشه فکر می کرد او فقط به سکس با او علاقمند است، ولی چشم هایش چیز کاملا متفاوتی می گفتند، مثل فکر کردن در مورد آینده : "من می توانم به توخانه دهم، خانواده و پول برای خانواده ات"، ماریا تصمیم گرفت آتش را تند تر کند
او گفت که واقعا دلش برای شغل تنگ می شود، و همین طور برای همکارانش که کار کردن با آنها را دوست دارد (ماریا سعی کرد از که از هیچ فرد خاصی اسم نبرد، و رازی را برای رئیسش به جا بگذارد، آیا منظورش از همکار او بود؟) و قول داد که مواظب کیف پول و آبرویش باشد. اما واقعیت متفاوت بود: او نمی خواست هیچ کس، به هیچوجه هیچ کس، اولین هفته ی آزادی مطلق او را خراب کند. او می خواست همه کار کند. شنا کردن در دریا، حرف زدن با غریبه ها، به پنجره ی مغازه ها نگاه کردن، و منتظر ماندن برای یک شاهزاده فریبنده تا او را به سمت موفقیت و چیزهای خوب ببرد
با یک لبخند اغوا کننده پرسید :" بعد از همه ی اینها چه هفته یی است؟"، " مثل نور می گذره و من "خیلی زود به کار برخواهم گشت
رئیسش اول پافشاری کرد، اما در نهایت تصمیم او را قبول کرد، و درآن لحظه نقشه می کشید به محض این که ماریا بازگردد از او خواستگاری خواهد کرد، غمگین شده بود اما نمی خواست با نشان دادن یک چهره ی زورگو همه چیز را خراب کند
مسافرت ماریا با اتوبوس چهل و هشت ساعت طول کشید، در یک هتل ارزان در کوپاکابانا اتاقی اجاره کرد( کوپاکابانا! آن ساحل، آن آسمان...) و قبل از اینکه حتی کیف هاش را باز کرده باشه، بیکینی(1) که خریده بود را برداشت، و با وجود هوای ابری مستقیم به ساحل رفت. با ترس به دریا نگاه کرد، و با سختی خودش را به آب زد
هیچ کس توجه نمی کرد که این اولین تماس ماریا با اقیانوس بود، با جریان آب ها، با موج های خروشان، و در آن طرف اقیانوس اطلس، با ساحل آفریقا وشیرهایش. وقتی از آب بیرون آمد به زنی نزدیک شد که سعی می کرد ساندویج دست نخورده ای را بفروشد، و مرد خوش تیپی که او پرسید آیا می خواهد آن شب را با او بیرون رود، و مرد دیگری که که یک کلمه پرتقالی حرف نمی زد و با ادا و اشاره از ماریا پرسید که آیا آب نارگیل می خواهد
ماریا یک ساندویچ خرید، چون خجالتی تر از آن بود که نه بگوید، اما با دو مرد غریبه حرف نزد. ناگهان از خودش ناامید شد؛ حالا که فرصت آن را داشت که هر چه می خواهد انجام دهد،‌ چرا انقدر مسخره برخورد می کرد؟ هیچ توضیح خوبی پیدا نکرد، آنجا نشست و منتظر آن شد که خورشید از پشت ابرها بیرون بیاید، هنوز از شجاعت خودش و سردی آب( حتی در وسط گرمای تابستان) هیجان زده بود
مردی که نمی توانست یک کلمه پرتغالی حرف بزند در حالی که نوشیدنی به همراه داشت دوباره ظاهر شد و نوشیدنی را به او تعارف کرد. راحت از این که لازم نیست با او حرف بزند، نوشیدنی را قبول کرد و به او خندید، مرد نیز با لبخند به او جواب داد. برای یک مدت آنها آن گفتگوی راحت و بی معنی( لبخند زدن) را ادامه دادند تا اینکه مرد یک دیکشنری کوچک از جیبش در آورد و با لهجه ی عجیبی گفت: "بونیتا"..."زیبا"، ماریا دوباره لبخند زد، اگرچه او می خواست حد اقل شاهزاده اش به زبان پرتغالی صحبت کند و کمی جوان تر باشد
مرد صفحه ای را ورق زد:
"
شام... امشب؟"
:
سپس گفت
"
سوییس!"
:
و جمله اش را با کلماتی تمام کرد که در هر زبانی شبیه زنگوله هایی در بهشت بودند
"
کار! دلار!"
ماریا هیچ رستورانی را نمی شناخت که نام آن سویس باشد. آیا واقعا می شد انقدر همه ی رویاها زود برآورده بشه؟ ماریا خواست تا احتیاط کند:" ممنون برای دعوتتان، اما من در حال حاضر کار دارم و "علاقه ای به پول در آوردن ندارم
مرد که یک کلمه هم از حرف های او را نفهمیده بود، کم کم ناامید می شد، بعد از رد و بدل کردن چند لبخند دیگر مرد او را برای چند دقیقه تنها گذاشت و با یک مترجم برگشت. از طریق مترجم به ماریا توضیح داد که" از سویس است( کشور، نه رستوران) و تمایل دارد که با ماریا شام بخورد تا در مورد یک پیشنهاد شغلی با هم صحبت کنند." مترجم که خود را به عنوان مسئول توریست های خارجی و امنیت هتلی که مرد در آن اقامت داشت معرفی کرده بود، اضافه کرد:" اگر جای شما بودم قبول می کردم. او مدیر یک تماشاخانه ی مهم است که برای افراد با استعداد برای کار در اروپا جستجو می کند. اگر شما دوست دارید می توانم شما را به چند نفر دیگر که دعوت ایشان رو قبول کرده اند آشنا کنم که همگی ثروتمند شده اند و ازدواج کرده و صاحب بچه هستند و نیازی ندارند که نگران این باشند که "فریب بخورند یا بی کار بمانند
بعد در حالی که سعی کرد که ماریا را با دانش خود از فرهنگ های بین الملی تحت تاثیر قرار دهد "گفت:" در کنار اینها سویس شکلات و ساعت های عالی می سازد
تنها تجربه ی ماریا در صحنه، بازی کردن در نقش فروشنده ی آب بود که هر سال در هفته ی مقدس بوسیله ی شورای محلی برای این نقش انتخاب می شد. او به سختی در اتوبوس خوابیده بود، اما از دیدن دریا هیجان زده شده بود، از خوردن ساندویج بیزار بود- دست نخورده یا هر چیز دیگر- و از این که کسی را نمی شناخت آشفته بود و
دنبال دوستی می گشت. او قبلا هم در وضعیت مشابهی قرار گرفته بود، که یک مرد قول همه چیز می دهد اما در آخر هیچ چیز نمی داد، بنابراین می دانست تمام حرف ها ی مرد درباره ی نمایش تنها راهی بود که ماریا را علاقمند کند
متقاعد شده بود که پرهیزگاری هایش باعث این شانس شده بود، و او می بایست از هر لحظه از این تعطیلات استفاده کند، دیدن یک رستوران خوب می توانست موضوعی برای او باشد که وقتی به خانه برگشت در آن مورد صحبت کند، او تصمیم گرفت که دعوت را قبول کند، به این شرط که مترجم هم آنها را همراهی کند، چون از رد و بدل لبخند و تظاهر به این که حرف های مرد را می فهمد خسته شده بود
تنها مشکل بدترین آنها بود: او هیچ چیز مناسبی برای پوشیدن نداشت. یک زن هیچ وقت به چنین چیزی راضی نمی شود( او ترجیح می داد شوهرش به او خیانت کند تا اینکه از وضعیت گنجه ی لباس های او اطلاع پیدا کند)، اما از آنجا که او هیچ کدام از این مردم را نمی شناخت و ممکن بود دیگر هیچکدام از آنها را دوباره نبیند، احساس کرد که چیزی برای از دست دادن ندارد
"
من تازه از شمال شرقی رسیده ام و لباس مناسب برای اینکه در رستوران بپوشم ندارم"
از طریق مترجم، مرد به او گفت که نگران نباشد و آدرس هتل او را پرسید. هنگام عصر، او لباسی دریافت کرد که در تمام زندگی خود ندیده بود، به همراه یک جفت کفش که به نظر می رسید به اندازه حقوق تمام سال او قیمت داشته باشد
ماریا حس می کرد این آغاز جاده ای بود که برای آن راه طولانی ازسرتاوو ، سرزمین دور افتاده ی برزیلی، پشت سر گذاشته بود: تحمل تنگ دستی همیشگی، پسرهایی بدون آینده، شهر فقیر اما صادق، سکون، زندگی تکراری: او حاضر بود که به پرنسس جهان تبدیل شود. مرد به او کار و دلار داده بود، یک کفش بیش از حد گران و لباسی شبیه لباس های در افسانه ها داده بود. تنها چیزی که کم داشت، آرایش بود. یکی ازکارکنان هتل دلش برای او سوخت و به او کمک کرد، در حالی که ابتدا به او اخطار داده بود که فرض نکند که هر خارجی فرد قابل اطمینانی است یا اینکه همه ی مردهای آنجا دزد هستند
ماریا به اخطاراو بی توجهی کرد، هدیه های بهشتی اش را به تن کرد و ساعت ها در مقابل آیینه نشست، در حالی که تاسف می خورد چرا یک دوربین به همراه نیاورده تا این لحظات را ثبت کند، تا وقتی که تشخیص داد برای ملاقات دیر کرده است. او مثل سیندرلا به سمت هتلی که مرد سوییسی اقامت داشت شروع به دوویدن کرد
در حالی که ماریا غافلگیرشده بود، مترجم گفت که آنها را همراهی نمی کند
"
در مورد زبان نگران نباش، آن چه که اهمیت دارد آن است که آیا او با تو راحت است یا نه"
"
اما او چه طور می تواند راحت باشد وقتی که زبا ن من را نمی فهمد؟"
احتیاجی نداری که صحبت کنی، مسئله مهم اثری که بر او می گذاری است
ماریا منظور او را نفهمید. جایی که ماریا از آن آمده بود مردم با هم کلمه، جمله، سوال و پاسخ رد و بدل می کردند. اما ملسون- نام مترجم و مامور امنیت هتل- به او اطمینان داد که در ریو دی ژنیرو و بقیه دنیا همه چیز فرق دارد
"
او احتیاجی ندارد که بفهمد، فقط کاری کن که احساس راحتی کند.زن او مرده و بچه ای ندارد؛ او صاحب یک کلوپ است و به دنبال زنان برزیلی که می خواهند خارج کار کنند است. من به او گفتم که تو از آن نوع نیستی، اما او پافشاری کرد، می گفت از وقتی که تو را دیده که از آب خارج می شدی "عاشقت شده. او همچنین فکر می کند که بیکینی تو زیباست
او درنگ کرد
اما، صراحتا ، اگر می خواهی اینجا یک دوست پسر پیدا کنی، باید یه بیکینی دیگر بخری، هیچ کس "دیگر به جز این مرد سوییسی از آن خوشش نخواهد آمد. آن مدل واقعا قدیمی است
ماریا تظاهر کرد که نشنیده است. ملسون ادامه داد: فکر نکنم او فقط بخواهد جفتک پرانی کند. او گمان می کند تو صاحب چیزی هستی که می توانی کشش اصلی کلوپش شوی. البته او تو را در حال خواندن یا رقص ندیده است، اما از آنجایی که که با زیبایی به دنیا آمده یی می توانی همه آن ها را یاد بگیری. همه ی این اروپایی ها مثل هم هستند، آنها به اینجا می آیند و تصور می کنند همه ی زنها برزیلی خوش گذران هستند و می دانند چگونه سامبا برقصند(2). اگر او جدی بود، نصیحتت می کنم که قبل از ترک کشور با او قرارداد ببند و صحت امضا را در کنسولگری سوییس تایید کن. اگر خواستی در مورد چیزی با من صحبت کنی من فردا کنار ساحل خواهم بود، روبروی هتل
مرد سوییسی بازوی ماریا را گرفت و اشاره کرد که تاکسی منتظر آنها می باشد
"
اگر او منظور دیگری داشت ، و تو هم همین طور، قیمت برای هر شب سیصد دلار است. از این کمتر "را قبول نکن
قبل از آن که ماریا بتواند چیزی بگوید، آنها به سمت رستوران راه افتادند، در حالی که مرد دوباره کلماتی که می خواست بگوید را تکرار می کرد
"
کار؟ دلار؟ ستاره ی برزیلی؟"
ماریا هنوزدر مورد آنچه مترجم گفته بود فکر می کرد:" سیصد دلار برای یک شب". آن یک اقبال بود. او نیازی نداشت که برای عشق زجر بکشد. می تونست از این مرد استفاده کند در حالی که رئیش را هنوز داشت، ازدواج می کرد، بچه دار می شد و برای خانواده اش زندگی راحتی فراهم می کرد.چه چیزی برای از دست دادن داشت؟ مرد سوییسی پیر بود و زود می مرد و بعد او ثروتمند می شد- این مردهای سوییسی مطمئنا ثروت زیادی دارند اما زن کافی در کشورشان ندارند
آنها کمی از غذا صحبت کردند- و تبادل لبخند- ماریا کم کم داشت منظور ملسون را از"اثرات" می فهمید. مرد به او آلبومی نشان داد که در آن به زبان های مختلفی که او نمی دانست نوشته شده بود، تصویر زنان در بیکینی ( بدون شک زیبا تر و گستاخانه تر از آنچه او پوشیده بود)،‌تکه های روزنامه، نشریه های زننده که تنها کلمه ای که ماریا تشخیص داد برزیل بود، که اشتباه نوشته شده بود. ماریا به مقدار زیادی نوشید، ترسیده از آن که مرد به او پیشنهاد دهد که با هم بخوابند( با این که هرگز این کار را قبلا در زندگی اش انجام نداده بود، اما هیچ کس نمی تواند در مقابل سیصد دلار خودش را کنترل کند و همه چیز وقتی مست هستی آسان تر به نظر می رسند، به خصوص اگر بین غریبه ها باشی). اما مرد مثل یک جنتلمن واقعی رفتار کرد، حتی هنگام نشست و برخواست صندای ماریا را جا به جا کرد. در آخر ماریا گفت که خسته است و قرار ملاقاتی کنار ساحل برای روز بعد با او گذاشت(با اشاره کردن به ساعتش، زمان را به او نشان دادن، با دستانش شکل موج را در آوردن و گفتن:"آ-ما-نها"..." فردا"-(خیلی آهسته
او به نظر خوشنود می آمد و به ساعتش نگاه کرد(احتمالا سوییس)، ودر مورد زمان موافقت کرد
ماریا به خواب نرفت. او فکر می کرد که همه ی این ها فقط یک رویا می باشد. وقتی از خواب برخواست، دید که آن رویا نبوده: لباس روی صندلی در اتاق معمولی او، کفش های زیبا و وعده گاهش در ساحل
از دفترچه ی یادداشت ماریا، روزی که مرد سوییسی را ملاقات کرد
همه به من می گویند که دارم تصمیم اشتباهی می گیرم، اما اشتباه کردن بخشی از زندگی است. جهان از من چه می خواهد؟ آیا می خواهد که هیچ ریسکی نکنم، و به جایی برگردم که از آن آماده ام چون جرٱت آن که به زندگی "بله" بگویم را نداشتم؟
من اولین اشتباهم را در یازده سالگی کردم، وقتی آن پسر از من پرسید که آیا می توانم به او مداد قرض دهم؛ از آن زمان، تشخیص دادم که بعضی اوقات تو هیچ شانس دومی به دست نمی آوری و بهترین این است که هدایایی که دنیا به تو می دهد را قبول کنی.البته ریسکی در این کار است، اما آیا این ریسک بزرگتر از چهل و هشت ساعت دراتوبوس نشستن تا اینجا و وقوع این حادثه است؟ اگر من قرار است به کسی یا چیزی وفادار باشم، اول از همه باید نسبت به خودم با وفا باشم. اگر من به دنبال عشق واقعی می گردم، ابتدا باید توانایی یک عشق متوسط را در خودم کشف کنم، تجربه ی کمی که از زندگی دارم به من درس داده که هیچ کس صاحب هیچ چیز نیست، همه چیز یک فریب است، و این مورد همانند چیزهای غیرمادی در مورد مادیات هم صادق است. تمام کسانی که چیزی را از دست داده اند همیشه فکر می کنند آن چیز برای همیشه ماندگار است(که بارها برای خود من هم اتفاق افتاده)و در آخر نتیجه گرفته اند هیچ چیز واقعا به آنها تعلق ندارد.
و اگر هیچ چیز به من تعلق ندارد، هیج دلیلی ندارد که وقتم را برای جستجوی چیزهایی که برای من نیستند، تلف کنم. بهترین آن است که جوری زندگی کنم که امروز روز اول و آخر زندگی ام است.
پایان فصل سوم

فصل چهارم

روز بعد، به همراه ملسون-مترجم و مسئول امنیت هتل که حالا در ذهن ماریا به نماینده او تبدیل شده بود-ماریا پیشنهاد مرد سوییسی را به شرطی که پرونده ای در کنسولگری سوییس تشکیل دهند قبول کرد. مرد که به نظر می رسید به چنین خواسته هایی عادت دارد، گفت از آنجایی که ماریا هم به مدرکی نیاز دارد که ثابت کند فرد دیگری در آنجا نمی تواند کاری که او برایش در نظر گرفته شده انجام دهد، او هم با درخواست ماریا موافق است(اثبات این که زنان سوییسی استعداد خاصی برای رقص سامبا ندارند سخت نبود). آنها با هم به مرکز شهر رفتند و مرد مترجم، مسئول امنیت هتل و نماینده، تقاضای سهمی از معامله کرد، سی در صد از پانصد دلاری که ماریا دریافت کرد
این مبلغ فقط حقوق هفتگی می باشد. یک هفته، متوجه می شوی؟ از این به بعد هر هفته پانصد دلار "دریافت خواهی کرد، بدون هیچ کسری، چون من فقط از اولین حقوق تو سهم گرفتم
تا آن لحظه، سفر و اندیشه ی رفتن به سرزمین های دور فقط یک رویا بود، و رویاها تا لحظه ای لذت بخش هستند که به مرحله ی عمل نرسند. در رویا ما همه ی ریسک ها، نا امیدی ها و سختی ها را نادیده می گیریم، و وقتی که پیر می شویم دیگران را - ترجیا پدر و مادر، همسر یا فرزندانمان – به خاطر کوتاهی خودمان برای تشخیص دادن رویاهایمان سرزنش می کنیم
ناگهان، فرصتی که ماریا مشتاقانه منتظر آن بود، اما آرزو می کرد که پیش نیاید، به وجود آمده بود.او چگونه می توانست با مشکلات و سختی های زندگی جدید برخورد کند؟ چگونه می توانست همه چیز را پشت سرش رها کند؟ چرا یک فرد عفیف می خواست این راه دور را برود؟
ماریا خودش را با فکر این که در هر لحظه ای می توانست تصمیمش را عوض کند، تسلی می داد؛ همه ی آنها مثل یک بازی احمقانه می ماند، چیزی متفاوت که می توانست وقتی به خانه بر می گردد در مورد آن با دوستانش حرف بزند. از همه مهتر، بیشتر از هزار کیلومتر را طی کرده بود و هم اکنون سیصد و پنجاه دلار در کیفش داشت، و هر لحظه که می خواست می توانست فرار کند بدون این که آنها قادر باشند او را پیدا کنند.
در بعد از ظهر روزی که آنها از کنسولگری دیدن کردند، ماریا تصمیم گرفت به تنهایی برای قدم زدن کنار دریا رود، به بچه ها، بازیکنان والیبال، فقیر ها، مست ها، فروشندگان صنایع دستی برزیلی(که ساخته ی چین بودند) ، مردمی که سعی می کردند با راه رفتن و ورزش کردند با پیری مبارزه کنند، توریست های خارجی، مادرها با بچه هایشان، بازنشسته ها در حال کارت بازی نگاه می کرد. او به ریو دو ژنیرو آمده بود، به یک رستوران پنج ستاره و کنسولگری رفته بود، با یک خارجی ملاقات کرده بود،‌یک وکیل داشت، به او لباس و کفشی هدیه داده شده بود که هیچ کس، مطلقا هیچ کس در شهر خودش نمی توانست چنین هدیه ای به او دهد
و حالا چه؟
او به دریا نگاه کرد. درس های جغرافی به او می گفتند اگر در خط مستقیمی حرکت کند به آفریقا خواهد رسید، به شیر ها و جنگل های پر از گوریلش. اگر چه اگر کمی به جهت شمالی تری می رفت، به قلمرو مسحور کننده یی که به نام اروپا شناخته شده بود می رسید، به برج ایفل، برج کج پیزا. او چه چیزی برای از دست دادن داشت؟ مثل هر دختر دیگر برزیلی، حتی قبل از آنکه بتواند بگوید" ما ما" یاد گرفته بود که سامبا برقصد، اگر آنجا را دوست نداشت، می توانست برگردد. او یاد گرفته بود که فرصت ها را باید قاپ زد
او بسیاری از زندگی اش را به این گذرانده بود که به چیزهایی که دوست داشت جواب مثبت دهد، "نه" بگوید، تصمیم گرفته بود فقط چیزهایی را تجربه کند که می توانست کنترل کند. به طورمثال اموری که با مردها داشته بود. او حالا با نشناخته ها بر خورد کرده بود. آنقدر ناشناخته که دریا اولین بار برای یک دریا نورد است، یا به اندازه ی داستهایی که در کلاس تاریخ به آنها می گفتند. او همیشه می توانست "نه" بگوید، اما ممکن بود تمام زندگیش را در فکر آن باشد، همان طور که هنوز به خاطره ی پسر بچه یی فکر می کرد که از او مداد قرض خواسته بود و بعد ناپدید شده بود- اولین عشق او؟ او همیشه می توانست "نه" بگوید، اما چرا این بار سعی نکند که موافقت کند؟
برای یک دلیل ساده: او یک دختر از سرزمین دور افتاده ی برزیلی بود، بدون تجربه ی زندگی(به جز یک مدرسه ی خوب)، با دانش فراوان از برنامه های تلویزیون و یک حقیقت که او زیبا بود. این برای رویارویی با جهان کافی نبود
ماریا گروهی از مردم را دید که می خندیدند و به دریا نگاه می کردند، اما می ترسیدند که به داخل آب بروند. دو روز قبل، او همین احساس را کرده بود، اما در حال حاضر دیگر نمی ترسید. هرگاه که دلش می خواست به داخل آب می رفت، مثل آنکه آنجا بدنیا آمده بود. آیا اروپا هم همین طوری پیش نخواهد رفت؟
او دعایی در دلش خواند و دوباره از مریم مقدس نصیحت خواست، لحظه ای بعد، او در مورد تصمیمی که گرفته بود احساس سبک بودن می کرد، چون احساس کرد که محافظت می شود. او همیشه می توانست برگردد، اما ممکن بود هیچ وقت دوباره شانس چنین سفری به دست نیاورد. این به ریسک کردنش می ارزید، به شرطی که رویاهاش برای چهل و هشت ساعت در اتوبوس بدون کولر نشستن دوام بیاورند و البته مرد سوییسی پشیمان نشود
او در حال خوبی بود که مرد سوییسی باز او را برای شام دعوت کرد، او خواست که اغوا کننده باشد و دست های مرد را دستانش گرفت، اما او بی رنگ دستهایش را عقب کشید. ماریا - در میان ترس و راحتی- تشخیص داد که مرد در مورد آنچه گفته جدی است
"
مرد گفت: "ستاره ی سامبا". "ستاره دوست داشتنی رقص سامبا! مسافرت هفته ی آینده همه ی این حرف ها خوب بودند اما " مسافرت هفته ی آینده" خارج از حرف های آنها بود. ماریا گفت بدون مشورت خانواده اش نمی تواند تصمیمی بگیرد. مرد سوییسی اخم کرد و به او کپی از قراردادشان را نشان داد. و ماریا برای اولین بار ترسید
"
مرد گفت: "قرارداد
با اینکه ماریا مصمم بود که به خانه رود، اما تصمیم گرفت با ملسون مشورت کند؛ به او پرداخت شده بود که به ماریا کمک کند
ملسون بیشتر نگران اغوا کردن توریست آلمانی که تازه رسیده بود، بود که بدون هیچ بالاپوشی کنار ساحل آفتاب گرفته بود ،و فکر می کرد که برزیل آزادترین کشور دنیا است( او دقت نکرده بود که در ساحل او تنها زنی که سینه هایش را نپوشانده بود و همه به سختی به او نگاه می کردند). خیلی سخت بود که ماریا بتواند توجه ملسون را جذب کند
"
اما اگر من نظرم را عوض کنم چه می شود؟"
"
من نمی دانم در قرارداد چه نوشته شده است، اما فکر می کنم او می تواند تو را بازداشت کند"
"
او قادر نخواهد بود من را پیدا کند"
"
دقیقا، پس چرا نگرانی؟"
از طرف دیگر، مرد سوییسی که پانصد دلار و خرج یک جفت کفش و لباس، شام و مخارج تدارکات در کنسولگری را پرداخته بود، کم کم نگران می شد و از آنجایی که ماریا برای صحبت کردن با خانواده اش پا فشاری می کرد، او تصمیم گرفت که دو بلیط هواپیما به محل زندگی ماریا بگیرد و با او به آنجا برود- البته به شرطی که همه چیز در چهل و هشت ساعت تمام شود و آنها بتوانند هفته ی دیگر به اروپا بروند- که ماریا با این شرط موافقت کرد. در حالی که با یکدیگر تبادل لبخند می کردند، ماریا فهمید که تمام این شروط در قرار داد آمده است و وقتی که مسئله مربوط به احساسات و قرارداد می شود باید آنها را جدی گرفت
برای آن شهر کوچک باعث حیرت و افتخار بود که ماریای زیبا به همراه یک خارجی برگشته بود که قرار بود او را به ستاره ای در اروپا تبدیل کند. تمام همسایه ها می دانستند و دوست قدیمی مدرسه اش از او پرسید
"
چه طور این اتفاق افتاد؟"
"
من فقط خوش شانس بودم"
آنها می خواستند بدانند آیا این اتفاقات همیشه در ریو دو ژنیرو اتفاق می افتد، چون داستانهای مشابهی را در تلوزیون دیده بودند. ماریا نمی خواست توضیح دقیقی بدهد، و دلش می خواست که ارزش زیادی برای تجربه های شخصی خودش بگذارد، بنابراین دوستانش را متقاعد کرد که او فرد خاصی بوده است
او به همراه مرد به خانه اش رفت و مرد نشریه ای که در آن برزیل با "ز" نوشته شده بود را به آنها نشان داد، در حالی که ماریا توضیح می داد که او در حال حاضر دارای یک نماینده می باشد و قصد دارد که کارش را به عنوان بازیگر ادامه دهد. مادر ماریا عکس هایی که مرد خارجی به او داده بود و در آن دختر ها بیکینی کوچکی پوشیده بودند را بی درنگ پس داد و ترجیح داد که سوالی نپرسد. همه این ها برای آن بود که دختر او باید شاد و ثروتمند باشد، یا ناشاد اما حداقل ثروتمند باشد
"
اسم او چیست؟"
"
راجر"
"
روجریو! من یک عموزاده داشتم که نامش روجریو بود"
مرد خندید و دست زد، و آنها فهمیدند که مرد حتی یک کلمه هم نفهمیده است. پدر ماریا گفت
"
او حدودا هم سن من است"
مادر ماریا به پدرش گفت که در شادی دخترش دخالت نکند. از آنجایی که تمام دوزنده ها با مشتریانشان در موارد زیادی بحث می کنند و دانش زیادی در مورد عشق و ازدواج بدست می آورند، به ماریا این نصایح را کرد
"
عزیز من، بهتر است کنار یک مرد ثروتمند غمگین باشی تا اینکه در کنار یک مرد فقیر شاد باشی، آنجا تو شانس بیشتری خواهی یافت که یک زن ثروتمند غمگین شوی. در کنار اینها، اگر همه چیز خوب "پیش نرفت می توانی سوار یک اتوبوس شوی و به اینجا باز گردی
با اینکه ماریا از یک روستا بود اما باهوش تر از مادرش و همسر آینده اش بود و برای اینکه آنها را متوجه قضیه کند گفت