تبليغاتX
بی سرنامه
ماییم و نوای بی نوایی.........بسم الله اگر حریف مایی

روانشناسي نخستين تاثير:

كساني كه روابط عمومي خوبي دارند پاداش مي گيرند و افراد سخت كوش و سربزير ناديده گرفته مي شوند. اگر ظاهري آراسته داشته باشيد بيشتر به چشم مي خوريدوتحسين مي شويد. هر اثر عميق فقط در عرض چند لحظه و هر عقيده پايدار در مورد صدا- ظاهر و حركات ما در عرض نيم تا چهار دقيقه بوجود مي آيد. بر اساس تحقيقات بعمل آمده براي اثرگذاري بر افرادي كه براي بار اول آنها را مي بينيم كمتر از 4 دقيقه وقت داريم. طرز نگاه – طرز راه رفتن – لحن صدا و محتوي كلام ما تاثير اوليه را مي گذارد. من معتقد نيستم كه ظاهر و رفتارتان جدا از افكار و احساس شماست. منش عواطف وافكارشما به بيرون تراوش مي كنند و ازطريق رفتار شما نمايان مي شوند. اگر بياموزيد كه پيام هاي ارسالي از خودتان را كنترل نماييد ؛ خواهيد توانست آگاهانه تصويري دلخواه از خودتان به ظهور برسانيد. در تاثير گذاري عبور از 9 مرحله ضرورري است :

  1. هرف هاي خود را بشناسيم.
  2. مخاطب خود را بشناسيم.
  3. براي دست يابي به هدف ابزار و شيوه مناسب داشته باشيم.
  4. اقدام كنيد ؛ رفتار خود را به روز كنيد.
  5. واكنش مخاطب را بررسي نماييد.
  6. ميزان دستاورد خود را ارزيابي نماييد.
  7. تصميم به حفظ يا تغيير در شيوه هاي خود را مشخص نماييد.
  8. تصميم به حفظ يا تغيير هدف هاي خود را مشخص نماييد.
  9. دوباره شروع نماييد.

همه ما در حالي كه داراي شخصيت واحدي هستيم ناگزيريم در شيوه زندگي خود در نقش هاي مختلف ظاهر شويم. ايفاي نقش نبايد به معناي فريبكاري – دروغ – اغراق يا پنهان كاري باشد. سه عامل دليل نياز به اثرگذاري نيكو : 1- قدرت تاثير فردي 2- برتري نمايان بودن بر توانايي 3- انعكاس تصوير جمعي

از بين بردن اولين تاثير ناپسند بسيار مشكل است ؛ شما با كنترل و هدايت تاثيري كه طالب آن هستيد احتمال موفقيت خود را دو چندان مي كنيد. لازم است بدانيد كه مخطبان مورد نظر شما چه كساني هستند. مرحله بعد از تامل و برنامه ريزي عمل به آنهاست. عوامل مهم در تاثير گذاري :

1)     فكر شما : از نظر فردي هر اندازه كه براي اثر بخشي و مقبوليت خود تلاش كنيد به همان ميزان برتاثير گذاري شما افزوده خواهد شد.

2)   احساس شما : حتي موفق ترين افراد نيز اعتراف مي كنند كه از آن بيم دارند كه روزي رازشان فاش گردد و بي كفايتي و بي اعتمادي شان بر ملا گردد. اگر عزت نفس داشته باشيم ياد گرفته ايم كه هرگز ترسي از شناخته شدن نداشته باشيم و با خود واقعي مان در آسايش باشيم. مباني عزت نفس چنين است‌:

·        شما حق داريد خودتان باشيد.

·        مهارت ها و ارزش هايتان را ارزشمند بشماريد.

·        نيروهايتان را در بهترين حهت هدايت كنيد.

·        بيشترين بهره را از وفتتان ببريد.

·        آنچه را مي خواهيد انجام دهيد نه آنچه را مجبوريد.

اگر خودتان را دست كم بگيريد اين طرز فكر در نگاهتان – حركتتان و آهنگ صدايتان آشكار است برعكس اگر آسوده خيال باشيد كم توقع تر خواهيد شد و كمتر نيازمند ديگران خواهيد بود.

آيا مي دانيد وقتي عزت نفس واقعي نداريد چه قيافه اي پيدا مي كنيد ؟

ممكن است اخم كنيد ، بسيار تند نفس بزنيد ، به حرف ديگران گوش ندهيد ، طعنه و كنايه بزنيد ، بيشتر به خود مسئله فكر كنيد تا راه حل آن. براي تقويت اعتماد به نفس تان در موقعيتي ويژه ، و آنچه لازم است از وقت ، روابط شخصي ، پول يا تلاش مايه بگذاريد ، اگر به ان نياز داريد بهاي آن هر چه هست بپردازيد.

3)     هدف شما : تعيين هدف در صورتي كارآمد است كه 6 ويژگي داشته باشد :

·        مشخص باشد نه كلي : به چند هدف كوچكتر بهتر ميتوان دست يافت تا يك هدف بزرگ

·        واقع گرايانه باشد

·        مربوط باشد

·        بر مبناي عمل باشد

·        تاريخ دست يابي به آن مشخص باشد

·        نظارت بر فرآيند بيشتر در اختيار شماست تا نيرو هاي خارجي

4)   مخاطبان شما :  بياموزيم كه در مواجه شده با مستمعان مختلف ، سبك و شيوه بيان خود را متناسب با آنان تغيير دهيم ، بياموزيم كه وقتي مخاطبان از سبك شما خوششان نيامد دلسرد نشويم.اگر امور بر وفق مرادتان نيست شايد ناهنجاري و اشكال از خود ما باشد.

5)   ظاهر شما : زبان بدن و زبان لباس. شما مي توانيد بدون اينكه كلامي بر زبان بياوريد با طرز لباس نشستن ، ايستادن و راه رفتن خود صحبت كنيد. موثرترين شيوه زبان بدن آرامش توام با هوشياري است البته آرامش بيش از حد باعث مي شود ديگران تصور كنند كه به آنها بي توجه ايد.

      كبوتر باكبوتر: وضعيت ظاهري افراد كه از تركيب پوشاك آنها شكل مي گيرد قبل از هر سخني با ما

      ارتباط برقرار مي كند. افرادي كه غالبا خوب با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند معمولا ظاهري شبيه

      به هم دارند. انواع شخصيت ها و لباس پوشيدن ها :

·        با احساس : چنين شخصيتي از لباس لذت مي برد و لباس پوشيدن را نوعي هنر مي داند.

·        عادي : صرفا از قوانين اجتماعي پيروي مي كند و تابع مد و شيك پوشي نيست.

·    عملكردي : برابر مقتضيات خود لباس مي پوشد. لباس ايده آل داراي خصوصيات اين است ، زيبا و راخت باشد ، به شما اعتماد به نفس بدهد ، معرف شخصيت شما باشد ، معرف حرفه اجتماعي شما باشد ، مويد رسالت شما باشد.

6)     حركات شما : حركاتي كه شما را عصبي نشان مي دهد نبايد انجام دهيد.

7)     صوت شما : صوت چگونگي بيان شماست نه آنچه به زبان مي آوريد. طنين صداي شما 38 درصد پيامتان را منتقل مي كند.

20 تاثير منفي :

  1. سيگار كشيدن در محل هاي ممنوع.
  2. جويدن آدامس شما را سبك مغز ونادان نشان مي دهد.
  3. مدام چيز خوردن در پشت ميز.
  4. چسباندن انواع شعارهاي "سرگرم كننده" در محل كار.
  5. خوردن صبحانه پشت ميز كار.
  6. برجاگذاشتن فنجان هاي چاي ؛ ليوان هاي پلاستيكي و ... در محل كار.
  7. دير سر كار حاضر شدن.
  8. مطالعه مطالب غير مرتبط با كار مانند روزنامه در پشت ميز كار.
  9. همراه داشتن ساك خريد يا ورزشي.
  10. همراه داشتن اسباب بازي.
  11. خميازه كشيدن.
  12. مرتب ناله و زاري كردن.
  13. فرياد كشيدن يا با صداي بلند خنديدن.
  14. ميز كار خيلي مرتب يا خيلي شلوغ.
  15. شكايت از سردرد يا بيماري يا مشكلات شخصي.
  16. قراردادن تعداد زيادي عكس خانوادگي – ورزشي – كارت پستال و ... در محل كار.
  17. نصب عكس هاي زننده.
  18. اشغال تلفن براي كارهاي شخصي.
  19. سلام نكردن به همكاران هنگام ورود به اداره.
  20. نگرفتن پيام تلفني همكاران در غياب آنها.
+ نوشته شده در  85/06/30ساعت 0:35  توسط zartosht | 

معلم پای تخته داد میزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستا نش  به زیر پوششی ازگرد پنهان

ولی آخر کلاسیها

لواشک بین خود تقسیم میکردند

وآن یکی در گوشه ای دیگر « جوانان » را ورق می زد .

برای اینکه بی خود های وهوی میکرد با آن شور بی پایان

تساوی های جبر را نشان می داد

با خطی خوانا بر روی تختخه ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود ، تساوی را چنین نوشت

« یک با یک برابر است »

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یک نفر باید به پا خیزد ...

تساوی اشتباهی فاحش و محض است

به آرامی سخن سر داد .

نگاه بچه ها ناگه به یکسو خیره گشت و معلم

بر جای ماند .

او پرسید اگر یک فرد انسان

واحد یک بود ، آیا باز یک با یک برابر بود ؟

سکوت مدحشی بود و سوالی سخت .

معلم خشمگین فریاد زد

آری برابر بود .

و او با پوزخندی گفت :

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیرو رو میشد .

حال می پرسم اگر یک با یک برابر بود

نان دمال مفتخوران از کجا آماده میگردید ؟

یا چه کسی دیوار چین ها را بنا میکرد ؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر یار فقر خم میشد ؟

یا که زیر فربت شلاق له میگشت ؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کسی آزادگان را در قفس میکرد ؟

معلم ناله آسا گفت :

بچه ها در جزوه های خود بنویسید

« یک با یک برابر نیست »

« خسرو گلسرخی »

+ نوشته شده در  85/06/22ساعت 23:45  توسط zartosht | 

 مدت زماني پيش در يکي از اتاقهاي بيمارستاني دو مرد که هر دو حال وخيمي داشتند بستري بودند.يکي از آنها اجازه داشت هر روز بعداز ظهر به مدت يک ساعت به منظور تخليه ششهايش از مايعات روي تختخواب کنارتنها پنجره اتاق بنشيند.

اما مرد ديگر اجازه تکان خوردن نداشت و بايد تمام اوقات به حالت دراز کش روي تخت قرار گرفته باشد.  

 دو مرد براي ساعاتي طولاني با هم حرف مي زدند،از همسرانشان؛خانه وخانواده شان؛شغل و دوران خدمت سربازي و تعطيلاتشان خاطراتي براي هم نقل مي کردند.

هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت يک ساعت بنشيند؛براي مرد ديگر تمام مناظر بيرون را همان طور  که مي ديد تشريح مي کردو آن مرد هر روز به اميد آن يک ساعت که مي توانست دنياي بيرون و رنگهايش را در فکر خود تجسم کند به سر مي برد.

 پنجره مشرف به يک پارک سرسبز است  با درياچه اي طبيعي که چند قو و اردک در آن شنا مي کنندو بچه ها نيز قايق هاي اسباب بازي  خود را در آب شناور کرده و بازي ميکنند.چند زوج جوان دست در دست هم از ميان گل هاي زيبا و رنگارنگ عبور مي کنند .منظره زيباي شهر زير آسمان آبي در دور دست به چشم مي خورد و...

در تمام مدتي که مرد کنار پنجره اين مناظر را توصيف مي کرد؛ مرد ديگر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبيعت زيبا را تجسم مي کرد.در يک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازاني که از پايين پنجره عبور مي کردند را براي مرد ديگر شرح دادو مرد ديگر با باز سازي آن صحنه ها در ذهن خود؛انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را مي ديد.

روزها وهفته ها گذشت.....

يک روز صبح زماني که پرستار وسايل استحمام را براي آنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بي جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود؛سراسيمه به مسئولان بيمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را بيرون ببرند   پس از مدتي همه چيز به حال عادي بازگشت مردي که روي تخت ديگر بستري بود از پرستار خواهش کرد که جاي او را تغيير داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود پرستار که از اين تحول در بيمارش خوشحال بود اين کار را انجام داد؛و از راحتي و آسايش بيمار اطمينان حاصل کرد مرد به آرامي و تحمل درد و رنج بسيار خودش را کم کم از تخت بالا کشيد تا بتواند از پنجره به بيرون و دنياي واقعي نگاه کند به آرامي چشمانش را باز کرد ولي روبروي پنجره تنها يک ديوار سيماني بود.

مرد بيمار تعجب زده از پرستار پرسيد: چه بر سر مناظر فوق العاده اي که مرد کنار پنجره براي او توصيف مي کرد آمده است؟

.پرستار پاسخ داد: اوچگونه منظره اي را براي تو وصف کرده است در حالي که خودش نابينا بود؟او حتي اين ديوار سيماني را نيز نمي توانسته که ببيند. شايد او تنها مي خواسته  است که تو را به زندگي اميدوار کند.

موهبت عظيمي است که بتوانيم به ديگران شادي ببخشيم عليرغم اين که خودمان در زندگي رنج ها و سختي هاي زيادي را تحمل مي کنيم.در ميان گذاشتن مشکلات زندگي با ديگران شايد کمي از رنج ما بکاهد اما زماني که شادي ها تقسيم شوند.اثري مضاعف را خواهد داشت.

اگر مي خواهي احساس ثروتمند بودن و توانگري کني ؛چيزهايي را به خاطر بياور که  پول قادر به خريد آن ها نيست.

 با پول ميتواني همسري زيبا داشته باشي اما عشق واقعي را هرگز*****

با پول ميتواني خانه اي  مجلل داشته باشي اما آسايش را هرگز****

با پول ميتواني کتابخانه اي مجهز داشته باشي ولي استعداد ومعلومات را هرگز****

با پول ميتواني زيباترين تختخواب را داشته باشي اما خواب راحت را هرگز****

و با پول ميتواني مقام داشته باشي اما احترام را هرگز***

" فراموش نکن: امروز وهر چيزي که داري يک هـديه و نـعمت الـهي اســـــت "

+ نوشته شده در  85/06/22ساعت 23:44  توسط zartosht | 

از همه دوستان معذرت می خوام که مدت زیادی شده که چیزی ننوشتم آخه خیلی نسبت به نوشتن بی انگیزه شدم ِ مطالعه ام کم نشده ولی نوشتنم خیلی خیلی کم شده بهر حال ببخشید:

روزی یک پری که در درخت انجیری خانه  داشت به "لستر " آرزویی جادویی پیشنهاد کرد تا هرچه میخواهد آرزو کند. لستر آرزو کرد علاوه بر این آرزو ،دو آرزوی دیگر هم داشته باشد .و با زیرکی به جای یک آرزو صاحب سه آرزو شد .
بعد با هریک از این سه آرزو ، سه آرزوی دیگر در  خواست کرد!
وبا این حساب ، افزون بر سه آرزوی قبلی ، مالک نه آرزوی دیگرهم شد!
آنگاه با زرنگی تمام ،با هریک از دوازده آرزو سه آرزوی تازه  طلب کرد!
که میشود چهل و شش تا ... یا پنجاه و دوتا ؟!
خلاصه با هر آرزوی تازه،آرزو های بیشتری کرد.
تا سرانجام مالک پنج میلیاردو هفت میلیون وهجده هزار و سی وچهار آرزو شد!
آن وقت آرزو هایش را کنار هم روی زمین چید و آواز خواند و پای کوبیدبعد نشست و باز آرزو کرد !
بیشتر و بیشتر و بیشتر ...  وآرزو ها روی هم تلنبار شدند .
در حالیکه مردم لبخند میزدند ، می گریستند ،عشق می ورزیدند و حرکت میکردند ، 
لستر میان ثروتهایش   _ که چون کوه از دورو برش بالا رفته بود _
نشسته بودو می شمرد و می شمرد وهی پیرتر و پیرتر میشد.
تا سرانجام  یک شب وقتی به سراغش رفتند ،او را دیدند که میان انبوهی از آرزو مرده است.
آرزو هایش را که شمردند ، معلوم شد حتی یک آرزو کم و کسر ندارد .
همگی ترو  تازه!...
بیایید ، بیایید ، از این آرزوها چند تایی بردارید و به لستر بیاندیشید
که در دنیا ی سیب ودوستی و زندگی
تمام آرزو هایش را به خاطر آرزوی بیشتر تباه کرد!!!

                       شل سیلور استاین

+ نوشته شده در  85/06/19ساعت 18:18  توسط zartosht |